تبليغاتX
روانشناسی برای تو
روانشناسی برای تو
به وبلاگ روانشناسی برای تو خوش آمدید
مدیریت وبلاگ را با ارایه نظرات و پیشنهادات خود در جهت هر چه بهتر شدن مطالب وبلاگ راهنمایی نمایید.
با آرزوی لحظاتی خوش و سرشار از شادمانی برای شما دوست عزیز .
» نامه هایم به سونیا
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 - 11:52 - نویسنده : رامتین
کل نوشته هام : مقدمه : سونیای گُلم امشب من تمام نوشته هام رو برات به ترتیب اینجا می نویسم ... بدون آنکه بخواهم دست در آنها ببرم . این نوشته ها تمام دلواپسیهام ، دلتنگیهام و شادیهام و خاطراتم باتو و تمام ناراحتیام است که نمی توانستم از طریق تلفن به گویم... در این نوشته ها شاید در یکیش ازت راضی باشم ... ودر دیگری ازت بد بگویم ... این نوشته ها به آن روز و آن شرایط بر میگردد که ازت خشنود بوده ام و یا دلخور ! لطفا به تاریخ هاش خیلی دقت کن تا سوء تفاهم نشود ... چون اگر ازم دلگیر بشی دیگه نمی توانم تو را متقاعد کنم ... زیرا ازت فرسنگها دورم ... شاید کمی هم غلط دستوری و یا املایی داشته باشد ... من از الآن ازت پوزش می خواهم زیرا هرگز اینها را نخواندم چون می ترسیدم که فرداش نظرم عوض شود و قبلی را پاک کنم ! ! ! به امید آنروز که همه ی اینها رو بخوانی و ازم دلسرد نشوی ... زیرا خودت می گفتی که حقیقت را دوست داری .. دوست نداری شوهری دورو و یا دروغ گو داشته باشی... خواهشمندم که بعد از خواندن هر بخش ، سریع و عجولانه تصمیم نگیری ... سوگند می خورم که همش جز حقیقت نباشد ... البته به خیال خودم .... موفق باشی و سربلند .... رامتینت ساعت : 8:58 بعدازظهر ، روز دوشنبه مورخ 3/10/86 . ******************************************************************************************************* حرف اول : سونيا خانم. گل من ، حقيقتي هست که بايد اونروز بهت مي گفتم.من عاشقت نيستم و نشدم ... از روي ترحم هم نيست که مي گم دوسِت دارم.... ولي نميدونم که چرا يه نيرويي داره بهم گوشزد ميکنه که تو به من علاقه اي نداري... خيالت راحت باشه خانم محترم .من اصلا اهلش نيستم . هرگز عاشق نخواهم شد. قبلا گفته بودم بهت ...سهم من تو اين زمين نيست. من به آينده متعلقم.... اميدوارم موفق باشي ... خيلي چيزا ازت مي دونم که دوست داشتم از زبون خودت بشنوم ... وليکن تو دروغ گوي خوبي بودي ولي بدون بازيگر خوبي نيستي و من اينو خوب مي دونم ...! من مي خواستم دل بهت بدم ... و دادم ... دست رد به سينه ي خيلي ها زدم گفتم نه ... کسي هست که به من رجوع کرده ... بهم ايمان آورده ... ولي تو هم نيتي شيطاني برم داشتي... تلنگري از دهان فرزاد و پژمان و ... خوردم که فهميدم خيلي زود دل مي کني و به ديگري دل مي بندي... من نميدانم به تو چه بدي اي کردم که مرا راه دور به بازي گرفتي! من متاسفم ... ولي بايد بگم که حالم از هر چي زن و دختره ، بهم مي خوره ! کاش متولد نمشدم ...نمي دونستم که آدماي اينجا اين چنينند!!!!!!!!!1 من اهل هيچي نبودم .... ! من نه عاشق صورتت شدم نه هيکلت نه پول و ثروتت و نه ... ! فقط باورت کردم ... گفتم حتي کثيفترين آدمها هم اگه بخواهند پاک خواهند بود ؛حال چه رسد به تو .... کاش هرگز به کسي که شناخت روش ندارم مسيج نمي دادم تا اين چنين خود را نابود کنم .... ! کاش درباره تويکي اشتباه دارم مي انديشم ....! خانومي اگه غکر مي کني دربارت دارم اشتباه فکر مي کنم ، اگه خود را اصلاح کردي ، اگه مي خواهي هويتت رو عوض کني ، هنوز از ديد من دير نشده ...! 1386/8/1 سه شنبه 9:18 بعدازظهر. ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- حرف دوم : هميشه از اين مي ترسم که يه روزي از دستش بدم .... ولي از دستش داده بودم ... جالب اينجاست که به خاطر تلاشهاي مکرري که داشتم که روزي از دستش ندهم ... ديگه يادم رفته بود که بهش ابراز علاقه کنم ... فقط شب و روز بي مقدمه بهش مي گفتم دوستت دارم /... غافل از اين که هيچ گونه ابرز علاقه اي نسبت بهش داته باشم... تمام شب و روزم اون شده بود .... تمام وقت با وي صحبت مي کردم در افکارم ... وقتي به اوندر دنياي حقيقي تلفن مي زدم ، ديگر حرفي نمي زدم ... چون فکر مي کردم تمام آنهايي که در افکارم بهش گفته ام ، نيز در طبيعت بوده ! آري اون به من علاقه داشت ! ولي مي ديد که طرف مقابل خودش را زده به مجنونيت ... او فکر مي کرد مردي بد ذهن در مقابلش قرار گرفته .... هر لحظه دداشت از من خواسته يا ناخواسته دور مي شد و من از اين غافل .... فقط به فکر خودم بودم .... مدام مي خواستم عشقم را بهش ثابت کنم و با گفتم دوستت دارم آنرا تثبيت کنم ! و همش منتظر اين بودم که اون هم يک حرکت عجيب از خود بزند ... طمع ، جنون عشق مرا کور و ديوانه کرده بود ... اون دلباخته ي من نشده بود ! اون مرا مثل ديگران مي ديد ... و با خود چنين مينديشيد که لاگر رامتين نباشد ، هستند کساني که وي حتي بهترند !!!! ولي من زندگيمُ ،حتي خودم، ، وجودمُ بهش فروخته بودم .... ديگه توقع داشتم ديگر از من چيزي نخواهد چون جز جان بي ارزشي ديگر چيزي نداشتم ...! که اگر اون هم مي خواست تقديمش مي کردم !!!!!!!!!!!!!!! من هميشه معتقد بودم چيزي بنام قلب وجود =ندارد و همه از مغز و در مغز جريان دارند و مغز اعصابش تحريک مي شوند که قلب غير طبيعي بزنه ... من دنيا رو با فيزيک مي ديدم .... با رياضيات و منطق .... کمي بعد انديشيدم که نه من هيچي نيستم ... چون هيچ يک از بزرگان جز اديباني که به خاطر يک مشت پول ، چرند مي نويسند ،هرگز عاشق نشدند... آري براستي که آدم عاشق سر از بيراهه در مي آورد .... منحرف مي شود...... اين عشق هم نبود ... چون من اصلا وي را نديده بودم ... حتي صدايش را هم به ندرت مي شنيدم ... زيرا اصلا مغزم صدايشرا با هزاران نُويز دزيافت مي کرد ... افعالي که دوست مي داشتم را شنيده و بقيه را دفع مي کردم ... آري وي را زن مورد علاقه ، ايده آلم مي پنداشتم ... زني که فقط در ذهن آدماست و هرگز وجود خارجي ندارد .... !!!!!!!! . . . . .آري من مجنون شده بودم .......... تنها توقعم اين بود که اورا درکنارم ليلي فرض کنم ..........!!!!!!!!!! او را داشتم از دست مي دادم .... تمام دلايلش هم همين نيز بود ..... بدست آوردن وي به زور ، تحريک آميز.......... . . . .او حق داشت همسري طبيعي نياز داشت ... نه عجيب و غير معقول.... چنين مينديشيدم که اگر مردي عاشق باشم ،بيشتر بهم نزديک ميشود ... ولي افسوس که اين انسانها سالهاست که عشق واقعي را فراموش کرده بودند و جسمي خارجي ميديدنش !!!!!!!!!! به نظر من و همه ي اشخاص ناب ، هرکه فرانر از ديگران بينديشد به آن لقب ديوانه مي دهند ! آري ..........رامتينت ديوانه است !!!!!!!.............ولي هرگز فراموش مکن که او ديوانه ي توست ..........نه ديگري !!!! ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- حرف سوم: عشق را توانستم مهار کنم ... بالاخره فهميدم که دوستم دارد ... و بعد چنين انديشيدم که اگر حتي مرا دوست ندارد مهم نيست ! ، مهم اين بود که من اورا دوست داشتم ... دوست داشتنم اين بار زيبا بود ، تعادل را برقرار کردم ... دوست داشتم همچون دوست داشتن پدري به فرزندش ، فرزندي به مادر و ... بود ... نوعي دوست داشتن ذاتي ... دوست داشتني که حتي اگر پدر فرزندش را دعوا کند ، اصلا فرزند ناراحت نمي شود و درصدي از علاقه اش نسبت به آن صلب نمي شود... ولي اين بار يه مشکلي پيش اومده بود که برايم قابل قبول نبود ... اين که هر شب براي اداي محبت صحبتي نسنجيده اما بي منظور مي زدم که معشوقم را دلگير مي کرد ... درسته توقع داشتم که او اين چيزا را ناديده گيره و لي مي ترسم که کم کم از علاقه اش نسبت من کم شود ... من راضي بودم که او حتي با من قهر مي کرد ، زيرا بايد مي آموختم که او رفيق من و يا ... نيست که بخواهم با وي خارج از چارچوب اخلاق سخن گويم ... من اين را نمي دانستم ، به اين باور هنوز نرسيده بودم که او همسر آينده ي من است ! . . . من نمي توانستم او را امتحان کنم ... ارچز خود هيچ نميگفت ... نوعي فرار از گذشته اش مرا زجر مي داد ... ولي باز هم درصدي از علاقه ام نسبت به وي کم نشد بلکه زياد هم شد ، زيرا همه چيز را به ديد مثبتش ميديدم .... - - - - من مي خواستم دنيايش را متحول سازم ، کاري کنم که از پيله اي نو خارج شود ...ولي افسوس که زود بدستش آورده بودم ... زيرا متاشفانه اين دنيا مملو از پول است که که اين وسيله نباشد هيچي را حتي انسان بودن هم نمي شه ثابت کرد چه رسد به درصد علاقه ...!!!! او هيچ نميگفت که چرا خرج نمي کنم برايش ، چرا ندارم ... ولي مي خواستم بداند که ندارم که خرج ني کنم نه اين که دارم و خساست مي کنم... اون خيلي چيزا رو از من نمي دانست ... نمي توانستم واقعيت ها را بدو گويم ... زيرا اجر کارم مي يومد پايين ... من به خيلي ها پول قرض داده بودم و در اين ميان حتي از گوشيِ شخصي خود نيز دريغ نکردم براي کساني که فکر مي کردم اگر نباشند من الآن زنده نبودم ... و يا حتي پيانوي خويش را که نيمي از وجودم يبود را با هزار لعن خانواده ام با قيمتي ناچيز فروختم و پول عمل جراحي دوست قبليم کردم .... ودرصدي منت نگذاردم ... زيرا که او ازمن بود ، او خودم بود ! من بدي اي که دارم اين است که از فخر فروشي متنفرم ... من از کمونيست ها خوشم ميايد ... آدم پولدار که عقل معاش دارد و مي تواند پول بيشتري بدست آورد بايد داده هاي خويش را تقسيم کنم به آنهايي که .... . اين حرف اسلام خودمان هم هست ولي بهتر ، نه نصف بلکه خمس! دوست دارم گرسنه بخوابم ولي کسي را که مي بينم در مقابلم ايستاده ، گرسنه است ،.... خلاصه سير بودن وي مرا سير مي کند و شب را راحت با دلي پر خواهم خُفت . کاش همه مثل بو دند ، از من بودند ، ....... نميدانم چرا اينها را دارم براي معشوقم مي نويسم ... شايد دارم خود را توجييييييييييييه مي کنم که چرا براي وي خرج نمي کنم ... ! . . کاش که ئبداند که چقدر دوستش دارم و همين امر باعث شود که اگر به او سيلي زدم ازم دلخسته نشوم.... ! ولي مطمئن که او هم با ديگران برايم فرق مي کند .... ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- حرف چهارم: عزيزم... وقتي به آينده مي انديشم جز سياهي رنگي نيست... در آينده مي گردم درنگي نيست... من بيهوده زنده ام... مي خواهم امشب که سياه است ، همچون آينده ي من و تو ، بنيويسم... من عاشق ِ دوست داشتن هستم ... پرستيدن ،محبت ، دلدادگي و دلبريدن ... ولي نتواستم ماثر واقع شوم ... گرچه الآن تو معشوقمي ... گرچه الآن تو عشقم هستي ولي نه تا ابد ... نمي توانم ... از من بر نمياد... من براي اينچنين زندگي آفريده نشده ام ... من سالهاست به رفتن مي انديشم ، به پرواز ... اينبار مثل گذشته پريدنم از روي عشق نيست ... پروازي ابدي ... پرواز به سياهي و تاريکي ... مي خواهم به سرما سفر کنم ... تو بعد از من خيلي خوب مي تواني ، از من بهتر را پيدا کني ... آن است که آينده ي تو را مي سازد ... قلبا تو را دوست مي دارد ... من ديگه نميدانم چرا بي حوصله شده ام ... مشکلم را تنها خود مي دانم ... تو با من خوشبخت نخواهي شد ... چون دوستت دارم اين را مي گويم ... من عاشقانه دوستت دارم ... از همه ي مردان اين دنيا ،بيشتر و پيشتر دوستت دارم . برو ... رها شو ... کاري که در فردا مي خواهي کني ... آنوقت دير است خيلي دير .... ! من بايد بروم ... به اعماق درونم ... تا ببينم مشکل از کجاست ؟! نميدانم چه کسي يا چه کساني با من چنين کردند ! ، ولي بايد رفت !!!!!! من بايد خود را بيابم ... من نميدانم حال براي چه زنده ام ... نه کاري بلدم نه حرفه اي نه حوصله اي و نه انگيزه اي ... من حافظه ام فرار شده !! آدم بي حافظه براي چه زندست ؟ من سختي زيادکشيدم ! من سختي هاي زيادي را برايت خواهم ساخت ... براي خود نميگويم ، من به اين اوضاع نابسامان عادت کردم ... باهاش بزرگ شدم ... ولي اجباري نيست که تو هم آنرا به همراه من حمل کني ... . . اگه واقعا مي تواني ... مي خواهي ... يه هر سختي ام تن مي دهي ، اجباري براي رهاييت نيست ... من زنده ام براي همسرم ، سرنوشتم ... من خود را فدايش خواهم کرد .. ولي قطئا در کنار اين ها سختي هايي هم توام است ... مي تواني بسم الله . من قصدم خوشبختي توست.... يکي از مشکلاتم بيکار بودنم است ... بايد آنوقت صبر کني که کاري پيدا کنم ... اوج بگيرم تا بتوانم با آن تنها وجودم را خوشبخت سازم ... اگرچه الآن مي گويي که پول خوشبختي نميارد ولي اينها همش بخاطر حرارت عشقمان است ... ولي بدان که پول وسيله ايست در اين امر ... دوم سربازي من ... اينو که گفتي ميتواني متحمل شوي و صبر کني ... سوم خانواده ام است ، برادرم + پدرم +مادرم ! ! ! چهارم .... بسه ديگه همين کلي بدبختيه ميترسم بگم ديگه پشيمون بشي از انتخابت ... !!!!! اگه واقا بگي نه .... ! اصلا ناراحت نمي شوم ... چراکه آنقدر مرد بودم که از الان بگم مشکلاتمان را ... و آنقدر دوستت دارم که مي گويم تا با ديگري پرواز کني تا بهتر اوج بگيرين .... و اگه بگي برات مهم نيست هرچي باشه قبوله و يا بقول معروف عروس خانوم بله رو بگن ديگه ديگه !!!!!!! تا ابد درکنارش فروزان و گسسته در کنارش خواهم ماند ... دوستت دارم . چهار شنبه 7/8/86 6:37 بعد از ظهر. -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- حرف پنجم: {{{ باورت نمیشه سونیا حرف پنجم خیلی قشنگ بود و تکان دهنده ... درباره ی خدام بود ... عُصیان خدابود ... داشتم خدا رو منکر می شدم ... ! ولی بعدش پشیمون شدم ... داشتم گریه می کردم ... از شدت عشق پوچمون داشتم رنج می برددم .. از این که دیگه نماز خوندن رو گذاشته بودم کنار ! از خدا غافل شده بودم ... فقط به تو می اندیشیدم ! از تو در وجودم یک بُت نهاده بودم و داشتم خودم رو می کشتم ... ! باورت نمیشه پاک شد !! ! ! ! از تو کامپیوترم ... الا« فایلش هست ولی توش خالیه ... ! معجزه شده ! }}} شرمنده بقیه رو بخون گلم ... ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------- حرف ششم: هميشه فکر ميکردم که مي تونم در باره اون خيانت مهزاد برايت بنويسم ... کاملا شرح دهم آنچه که بود و گذشت.... که سوء تفاهمهايي را بدنبال داشت... ولي افسوس که آنقدر از آن زمان حال مي گذرد که شرح آن بدتر چاله را عميق تر مي کند... من اصلا دوست داشتم از اينها بدتر هم رخ دهد... تا بشناسمت.... ولي حيف..............!!! بله ....! هرچه ازم ميشنيدي نبايد هراسي به خود دهي ...چون مي تونستي ،حتم داشتي که ديوانه وار عاشقتم .... اگچه خيلي کارها را برايت انجام ندادم ... چون از هرچه دختر بود مي ترسيدم ... از بدترينشون تا مظلومترين و پاکترينشون...!!! {ولي تو برايم يه چيز ديگه اي بودي... چون اونا هرگز بمن نگفتند خواستار يا خواستگار ! } ولي بلاخره بيشتر و با چشمي بازتر بايد به اطرافم نگاه مي کردم ... چراکه دلم ، روحم و حتي افکارم هم مسود و شکسته شده بودند... مثل آدمي نابينا به اطرافم نگاه مي کردم : محتاط ولي گنگ! همه چيز برايم يه رنگ ئو يک بو مي دادند ... همه مي گفتند دوستت دارم ... همه به هوس مي انديشيدند .. به پول ... نه عشق !!!!! رهمه بازيگر قابلي بودند ... ولي تو نه ! تو بي آنکه منو ببيني و پشت خط تلفن به من دل بستي ! برات صورتم و ثروت نداشته ام ، مهم نبود ! فقط دلت رو خالصانه سپرده بودي به سيرتم ... ! متاسفانه من من هم تو را ياري نردم ... و سيرت خالصانه ام را تقديمت نکردم.... چون مي ترسيدم ... اگر تو هم مثل بقيه بودي ديگه مرگ و تاريکي و خفقان را به زندگي شيرين و روشن ترجيح مي دادم و يا من هم مثل خودتان مي شدم ... بازيگري ماهر ... ازتون استفاده مي کردم و بي خيال مي رفتم به سراغ مُهره اي جديد... براستي که لذت دارد ولي من از کثافت خودم ،خودم را قطئا مي کُشتم ! چون بازنده ي اين ميدان من بودم ... چون جامعه و اجتماع و مردم دور اطرافم ، بازيگران به مرادشون مي رسيدند ... چون داشتند اين افکار پليدشون رو تکثير مي کردند ! سونيا ي من کمکم کن ... الآن 3 روزه که ازت خبري ندارم ... همش ريجکتم مي کني ! بمن گفتي ديگه نه به من بزنگ نه اس ام اس ! تا خودم بگم ! آخه مگه مي شه ... من جز تو که کسي رو ندارم ! مادرم ، پدرم هردو رفته اند ! هرچند اگر هم بودند جاي خالي تو را برايم نمي تونستند پر کنند ! همش از اين مي ترسم که نکنه دل به يکي از اين شيادين که مزاحمتند بسپاري ! بلاخره آدم بازيگر خيلي خوشبو تر و خوشمزه تر از من است! ! ! + ديگه مهزاد و پشتيباني هايش را از دست داده ام ! ! ! مقصر اصلي که مهزاد اين کارها و کرد ، من بودم ... چون مي ترسيدم ... آدم ترسويي بودم ... حسوديم ميشد ... نکنه اين تنها دل منو تسخير کنه ! آخه اين که مي تونه در هر دقيقه با 10 نفر رابطه داشته باشه و بلده ! ولي من چي !؟ اگر به تو اعتماد مي کردم مي فهميدم که تو اصلا به اون احساسي نداشتي و من زياده روي کردم و اون هم فاصله ي بين ما بود ... ! منو مي ترسوند... خيال پردازي امونم رو بريده بود ... ! قرار بود امروز اينجا باشي در کنارم !ولي نيامدي که هيچ 3 روزه که ازت بي خبرم ! آيا مرا به فراموشي سپرده اي ؟ آيا با ديگري ... ! نه ... ! امکان نداره .. سونياي من حتي نمي تونست با من حرف بزند و رابطه داشته باشه بخاطره سخت گيري خانواده اش !!!! ولي نه ... ! چطور براحتي با مهزاد قرار مي گذاشت ؟ پس الآن هم .... !!!!!!!!!!!! نه .... ! من اين فکر رو هرگز نمي کنم .... !!!!!!!!! زود تر بيا ......... تو رو خدا .......... قلبم رو تنم سنگيني مي کنه ... من منتظرتم !!!!!!!!!! ............... شوهرت : 5/8/86 دوشنبه 10 صبح . _____________________________________________________________________________ این یک وقفه ای بود که دیگر فقط دوستت داشتم ... هر شب بهت می زنگیدم و رمع نداشتم برایت بنیویسم برایت ... تا 26 ماه بعد که ماجراهایی پیش اومد ... اولین فاجعه در زندگیمون اون کار مهزاد بود که دفع شد ولی ... _________________________________________________________________________________ حرف هفتم: درست ديروز بود که اين اتفاقها افتاد .... هر روز مجبور بودم ساعت 6 صبح بلند شوم ... نمي تونستم يک روز تو زندگيم راحت بخوابم ... ولي ديشب مي تونستم چون صبحش کلاس نداشتم و بايد ساعت 11 راه مي افتم و برم ... ولي چه بسا که تو باعث شدي از اونور تا 2 صبح بيدار بمونم و همينطور به ديوار خيره شوم و به گذشته ي گم شدم بينديشم ...تو باعث شدي کهخ خودم هم منکر شوم ... يه آدم بي خاصيتي که هيچي نيست و هيچي نداره ... حتي عُرضه نداره يه معشوق يا يه دوست داشته باشه .... من اينطوري دوست نداشتم که از اول با طرف تريپ ازدواج بچينم ... دوست داشتم کمي با هم باشيم ... از خودم بگم اون از خودش بگه ... سعي کنم به سختي به دستش بياورم ... تا برام هميشگي باشه ... با شناختت کافي جلو روم و اون هم به من ايمان داشته باشه ... ولي نشد ... با يه مسيج شروع شد ... درجا هم به هم ديگه گفتيم عزيزم و عشق من و همسر من و .... من مي ترسيدم از تو ... چون کسي رو که نمي شناختم بايد صداش مي زدم همسرم... !!!!! براي همين عزمم را جذب کردم و راه افتادم برم شهر و ديارش ... تا ببينم کي هستي چي هستي ... من نمي تونستم به دختر هم سنم يا کوچکترم پيشنهاد دهم چه شد که يه نفر که همسن برادرمه به من دل سپرد ! موقعي که گفتي سِنت برام مهم نيست ... موقعيتت برام مطرح نيست ... فقط خودت و خودت شُل شدم ... موقعي که ايرادات صحبت کردنم رو مي گرفتي از ته دل خشنود مي شدم ... چراکه دوباره يادم مي افتاد که از چه خانواده اي و چه اصالتي هستم .... يادم مي افتاد که قبلا که بودم و چه شدم دراين غربت ... تو زندگي دوباره ي من شدي ... موقعي که گيستي در حضورمن با خود گفتم که تو هم مثل من گذشته اي سرد داشتي و اميدوار شدم که باهم زندگي تازه اي و گرمي خواهيم ساخت ... با خودم همان لحظه عهد بستم که ديگر ازيتت نکنم هر چه تو گفتي همان شود .. ديگر سياست مردانگي و دوست دختر و. پسر رو گذاشتم کنار ... گفتم اين منو واقعا مي خواد پس لزومي ندارد که محتاط باشم ... ! توي اون دعواها و رقيب بازي و ... باز هم طعم خوش رو چشيدم ... لحظه ي آخر نمي تونستم تو را بر دست گيرم ، ديگر کنترولم رو از دست دادم و گريستم ... فرياد زدم که از دستم نده ... عين بچه ها شده بودم ... فرزندي که داشت مادش يا عضوي از خانواده اش را از دست مي داد ... تو ناراحت شدي و گفتي :... ! من ديگه حتم داشتم تو مال خودمي ... ديگه رقيب و رقابت هم همچون سياستمام گذاشتم کنار ... با خود گفتم اون ديگه خودش هست ... مي دونه با ديگران چگونه برخورد کنه ... البته نا گفته نماند که تو يواشکي بتا وي در تماس بودي ... ولي ديگه حسادت رو گذاشته بودم کنار .... بهت حق مي دادم .. تو در اوضاعي بودي که فردي در کنارت باشد تا بدان درد و دل کني و مشکلاتت را برش گويي ... مي دونستي که سخنانت بر من هم پژواک خواهد شد ... ولي اوايل چرا ولي چندي بعد او ... ! آه .............. بگذريم ... الآن کي هستم چي هستم ؟!؟!؟!؟!؟!؟ آدمي که از کسي که ادعا مي کرد عاشقمه ديگه بهم گفت بهم زنگ نزن !!!! يعني هرچه بينمان بود رو بريز دور ... اصلا بين ما که چيزي نبوده !!!!!! من درست نيم ساعت قبلش که بودم و چه شدم !!!!!!! مي خواستم بعد تلفن به تو شارژ شوم و بشينم امتحانم رو بخوانم ولي بعد تلفن دگرگوني اي بر من شد که جزوات را پاره پاره کردم و نشستم روبروي اين جعبه ي بيجان و التماست کردم .... !!!!!!!!!! تو منو پژمردي .... نمي خوام از گله کنم .. ولي الان که دارم مينويسم اشکم جاري شده .... ببين سونيا بغضي تو گلومه که اون وقت که سرما خورده بودم لااقل مي تونستم حرف بزنم و يا نفس بکشم .... ولي ديشب تا صبح نه شام خوردم نه با کسي حرف زدم و نه حتي تا صبح لحظه اي خوابيدم ... !!! فقط وفقط به ديواير خيره شده بودم... خانواده ام فکر کردند من مُرده ام ... داشتند دريب اتقم را مي شکوندند و بيان داخل ببينند چه اتفاقي افتاده ... !!!!!!؟؟؟؟؟؟ چي بگم ؟پسرشون عاشق شده و الآن چون کات کرده رواني شده ؟؟؟؟؟ نمي گند چقدر بچم ؟؟؟؟ درست مثل اون مهزاد که با اون ترفنداش تو رو به بازي داد ... حرف مهزااد رو زدم بزار اين هم بگم از ديشب تا حالا که گفتم سونيا به من اينو گفته ناکس مدام بهم مسيج ميده و جُک مي فرسته ... آه که چه دنياي غريبيه ... آه که به برادر نمي شه اعتماد کرد !!!! . . الآن چي کار کنم ؟ برم سراغ کسي ديگه ؟ الآن که به کسي نياز داشتم تا بهم دلداري بدده و انرژي بده گذاشتي رفتي ؟؟؟؟ من اصلا ديگه حالم از هر چي دوسته و دوستيه بهم مي خوره ... !!!!!! دخترها که منو فقط به خاطره يه لحظه خوشي مي خواهند و يه ذره پول ... اينا پدر خوانده مي خواهند نه دوست پسر ... اون هايي هم که پاک و نجيبند ... دلي براي عاشق شدن دارند که يا الآن با خود معشوقي دارند و يا من عُرضه ندارم دل آنها را بدست آورم !!!!!! چيکار کنم ....؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دارم ديوونه ميشم ... افسرده تر روزهاي سرد پاييزي گذشته !!!! اينقدر پاکم که با هر دختري که دوست شدم روشون نشد باهام کات کنند ... اون از پاني و اين هم از تو ... تا نوءي اومد به بازار کهنه شدش دل آزار ... !!!! الآن که ديدنمون گناه شده و تلفن زدنمون محال شده ، مي خوام بصورت نامه باهات در ارتباط باشم .... آدم اگر عاشق باشد دست به هر کاري خواهد زد ... ببينم تو مگه منو دوست نداري تا بحال شده کمي ازين ايثارها کني ... کمي خودت رو به خطر بندازي ؟؟؟؟؟؟؟!!!؟!؟!؟! کمي تلاش کني تا بر من رسي .... ؟؟!؟!؟!؟ نه اينقدر تند تند با تو در ارتباط بودم که اصلا نذاشتم کمي برايم دلتنگي کني و يا حتي بهم فکر کني ... !!!!! يکبار اين ريسک رو نکردم که بگم ازت بدم مياد و باهات کات کنم و ببينم تلاش مي کني منو بدست آري يا غرورت نمي زاره ؟؟؟؟؟!!!!! هميشه خودم رو خرد و کوچک مي کردم تا بزرگي تو ثابت شه ... خودم رو برات لوس و خار مي کردم تا يکبار بهم بگي که دوستم داري ... ولي هرگز ... مجبورت کردم که بگي و گفتي ... به اجبار ... چشمه هرگز نجوشيد ... !!! دو حالت داره يا واقعا دوستم نداشتي و برات سرگرمي بودم که خيلي خوبي که نخواستي الکي بهم بگي که دوستم داري و الافم کني ، ولي کردي ؛ و يا اين احتمال هم هست که دوستم داشتي و سياستت مي گفت بهم نگي داري که به خيال خودت پر رو نشم .... !!! ولي اگه همچين تِزي داشتي ، بايد بگم که عاشق اگر خار نشود عاشق نيست....اگه قرار بود مال تو باشم ، نيازي نبود که همچين فکري برايم کني... . . ديگه نميدونم چي بگم و بنيسم ... مطمئنم که اينا رو هرگز نخواهي خواند .... ولي اين اميد رو لا اقل ازم نگير ... ! زندگيم که باختم و اميدمُ ساختم ... 26/9/86 --------------------------------------------------------------------------------------- حرف هشتم : نامه ای برای همسرم مرا در درد و رنج رها نکن ... مرا در زير بارش باران ، تنها مگذار ... برگرد و دوباره لبخند را بر لبانم ، ميهمان کن ... و اشکهايم را از چهره ام بزدا... اکنون نيازمندم که مرا در آغوش گيري ... چرا که شبهاي تنهايي بسيار نامهربانند... بيا و دوباره شبهاي باهم بودن را به من بازگردان ... قلب شکسته ام را مرمت کن ...دوباره بگو که دوستم داري ... اين زخم را که با رفتنت به من زدي ، بهبود بخش ... اشکهايم را پاک کن ... اشکهايي که شبهاي بسيار براي تو سرازير گشت ... کلام غمگين بدرود را پس بگير و قلب شکسته ام را مرمت کن و شادي ام را دوباره به زندگي ام باز گردان ... مرا اينجا باچشمان اشک بار رها مکن ... برگرد و با بوسه هايت دردهايم را دور کن ... من قادر نيستم رفتنت را فراموش کنم ... زمانه چه بيرحم است ، و زندگي بدون تو در کنارم بسيار نا مهربان است محبوبم قلب شکسته ام را مرمت کن ... بازگرد و بگو که هنوز دوستم داري ... چرا که بدون تو قادر به ادامه ي زندگي نيستم ... رامتين ضيايي _________________ زندگي فراز و نشيبهاي بسياري دارد ... و آنگاه که در سراشيب زندگي هستي ، فاصله ها دورتر به نظر مي رسد .... و هيچي بدتر از آن نيست که بگذاري احساساست تو را نا اُميد کند ... ميدانم بسيار مشکل است که احساس واقعي درونت را بشناسي آن هم وقتي آنقدرفکر و احساسات مختلف در درون داري اما اگر بگذاري من با تو در کنارت قدم بردارم ، شايد احساس بهتري پيدا کني آنگاه که شانه اي براي گريستن بخواهي ، آنگاه که دوستي براي تکيه کردن بخواهي ، تنها نخواهي بود .... چرا که من آنجايم من شانه اي براي گريستنت خواهم شد آنجا خواهم بود دوستي خواهم بود که بتواني به اون تکيه کني وقتي که تمام دنيا ترکت کرده باشند ، تنها نخواهي بود،چرا که من آنجام ؛در کنارت خواهم ماند. هميشه وقتي که همه چيز خوب پيش نمي رود و احساس مي کني ديگر نيازي به ادامه دادن نداري اميوارم که نا اُميد نشوي مي خواهم ادامه دهي و همه چيز را درست کني شانه به شانه ي تو تا انتها من تنها کسي خواهم بود، که دستانت را در دست فشار مي دهد ... مهم نيست چه پيش آمده و چه گفته شده ، مهم اينست که عشقمان همواره زنده خواهد ماند رامتين ضيايي ________________ عشق من برام مهم اينه که تورا داشته باشم ... تا ابد .... من تصميمم را گرفته ام ... سونياي گلم تويي تنها در افکار گسترده ام .... 27/8/86 ------------------------------------------------------------------------- حرف نهم : تو سونياي من بودي .... من کم نخواهم آورد ادامه مي دهم ... مي خئام مبيام خواستگاريت .... شرايطي ندارم .... ولي مي خواهم تو را براي خود ثبت کنم ... احمقانست مگه نه ... آخه رامتين جان دختري بخواد سر اين چيزا از دستت بدهد يا درصد علاقش نسبت به تو کم شود اصلا نباشد بهتر است !!!! صبر را پيشه بدار هنوز چيزي معلوم نيست شايد اينها همه توهمهايي يک طرفه باشد ... شايد او ترا انتخاب کرده ... تو را دوست مي دارد و مي خواسته امتحان کند .... کمي صبور باش ... اين قسمت تعادل و صبوري توست تا ترا بي عيب و نقص مي کند ... اين مرحله هم بخوبي بپايانم رسان ... کسي اون بالا هست و ترا مي بيند که دراين سراي بي کسي به چه کسي دل داده اي و او براستي که عادل است و اگر خواست شما را از آن ِ هم مي کند ... فرض را بر اين بدان که سونياي تو هنوز هم دوستدار توست ... به اين زودي جا نزن ... او که هنوز چيزي به تو نگفته ... اون خيلي خوب است ... اگرچه به تو وابسته نشده ولي به احترام عشق تو نسبت به خودش تورا ناديده نخواهد گرفت ... درسته که الآن ازت دارم عشق را گدايي مي کنم ولي عيبي نداره مي ترسم از دستت بدم گلم ... من بي تو تنهام پوچم به نيستي مي رسم ... در خلا شناور مي شوم .... تو من را بر زمين نهادي بعد از خداي متعال.... من بعد از نام علي با نمام تو مريضي را در خود نابود ساختم .... تو انرژي درونمي .... تو زندگيمي .... بي تو هيچم.... اين غرور لعنتي مانع مي شه تا خيلي چيزها را تلفني به تو گويم ولي الآن مي گم ... هر چه را که بايد گفته شود... بي پروا دوستت دارم .... بيشتر نميگويم اي عشق من ، چون مي ترسم تورا خدا از من بگيرد .... نمي خواهم دنميا بر دوست داشتن ما حسودي کنند ... وگرنه چنان مي شود با واژه گان بازي کرد که از نوشته هاي مُرده ام عطري بدرخشد ..... مرا تنها نگذار .... من خيلي اشتباه مي کنم .... نا خواسته دست به کارهايي مي زنم که بجاي اينکه ترا خشنو=د سازد ، اندوهگينت مي کند ...!!!! مرا ببخش معبودم .... ببخش که خيلي پستم .... در مقابل تو پوچم ... هيچم ... من گناهي ندارم ... فقط و فقط عاشقي سينه چاکي بيش نيستم که اين جا قوز مي کند و اراجيفي براي يه شخصي خيالي مي نويسد ... اراجيفي که مخاطبي ندارد و نخواهد داشت .... هيچ کس لياقت مرا ندارد و نخواهد داشت .... پاکيِ من تو ذوق همه مي زند .... اين دنيا براي من ساخته نشده ... نمي تونم خود را با آن وقف دهم ... خدايا مرا بگير .... . . اينجا نيمه ي گم شده ام را پيدا نمي کنم ... اينا همه بازيگرند ... با من خيلي فرق مي کنند.... من را هم دارند آلوده مي سازند... مني که آلوده را سالم مي کردم حالا دارم تن به لجن مي دهم ... مرا عوف کن ... ديگر جز دلي خونين دگر چيزي ندارم ... جز چشمي نمناک و خيس و چروکيده ... آه که اينها هم خودت آفريدي و اينها هم آگاه... 25/9/86 غروب حرف نهم + یک : آخ که چقدر دلم لک زده براي يه همنشين خوب خوب... يه شنونده ... يه دوستي که هرگز بهم خيانت نکنه .... کاش من اينجا با يک درويش دوست بودم ... يه عارف که هر وقت دلم مي گيره و يا مثل امشب به پوچي مي رسم برم پيشش و کمي ياد بگيرم ازش ... کمي منو از اين عالم هپروت بيرون ببره ... از ماده و ماده گرايي دور شيم .... بهش بگم که چقدر تنهام ... خالصانه دوستم داشته باشه .... دو تا چيز ازش ياد بگيرم ، يه چيز اون از من ياد بگيره ... سختي هاي من کم نيستند .... خاطراتي بي پايان ... تجاربي تلخ اما شيرين ... شيرين چون ديگه تکرار نخواهند شد و سر مشقيست براي ادامه زندگي ....من که سني ندارم ... همش 19 سالمه ... آه که کاش ميشد اين آرزو هاي کوچک دل کوچک ما به واقعيت بپيوندد... آدمي باشد دل پاک و چشم پاک .... اين فضولات را نخورد و نگويد ... بي پروا باشد ... باسواد ... گمراهم نسازد ... کاش الان اينجا بود ... هيچ کس به فريادم نرسيد امشب ... خوابم که نبرد ، به همه التماس کردم تا با من کمي صحبت کنند ... اما همه سرگرم بازي کثيف خود بودند ... من که بيدار شده ام ... از اين آتش دور شدم ،الان ميبينم که واقعا چه روزهاي تکراري و بي پاياني داشتيم ... بي هدف ... خود رو اسير دنياي زود گذر کرده بوديم با تموم بازيهاي شيرين و تلخش ... چشم سوم بايد بود تا اين فاجعه را ببيند و بچشد !!!!! الآن ميبينم ... حيف که عبرت نخواهم گرفت .. الآن که سر بر بالشت بگذارم و به خواب روم ... هوس ها شروع مي شود تا فردا ... ر.وزي دوباره اما تکراري ... چون الان علمي بر من مضاف نشد ... دوستي نداشتم تا با او همفکري کنم .... کاش الان آن دوست وجود داشت .... سونيا ببين امشب بر من چه کردي ... ممنونم دوست خوبم منو بيدار کردي ... اين تلنگري بود تا غرق مال دنيا نشوم ... يادم بياد که تنهايي بيش نيستم ... تنها به دنيا ميام و تنها دفنم مي کنن.... کاش درويشي بود و اين جمله را بر من گوشزد مي کرد که تو آمدي و ميروي (ميميري) حالا چه با سونيا و چه بي هيچ کس ... اينها همه يک وسيله اند تا تورا از اصل به فرع کشانند .... اين جملات را خودم از خود دارم مي گويم ... خودم مي دونم ... اما افسوس که اجرا نمي کنم ... خيلي چيزها را مي دونم و آگاه هستم ولي نمي دانم که چرا مي خواهم کر و کور و لال باشم .... شايد احساس ميکنم که فردي کامل نيستم ... و بايد جفتي باشيم و باهم به راه مسقيم سير کنيم ... نميدونم ....نميدونم ... ولي کاش سونيام الان اينجا بود ... و يا اون درويش همجنسم حال در کنارم بود.... 25/9 ساعت 12 شب .... تنها و بيکس ..... --------------------------------------------------------------------------- حرف دهم : Fathless ديشب هم يکي از بدترين شبهاي زندگيم بود ... خيلي بد گذشت به من ... پيش دو نفر از بهترين دوستام بودم در نور ... خيلي در باره ي تو و رابطمون گفتم ... از ازل تا امروز باهاشون درد دل کردم ، مسعود دوستم ، هم زندگيش تقريبا مثل من بود ... خيلي سخته که بگم ولي من دوستت دارم ولي بايد دوطرفه باشه ... مي ترسم ازت ... هر لحظه مي خوام امتحانت کنم و ببينم چقدر دوستم داري ... ولي ريسک بزرگيه ... مي خوام يه روز بهت زنگ بزنم و باهات کات کنم و يا جوري برخورد کنم که دلت رو بزنم و ترکت کنم ... ببينم مي ياي سراغم يا نه ... ببينم لا اقل عکس العملت چيه... منو دوست داري يا نه ؟ من ديشب چيزهايي را يادآور شدم که الآن مي بينم حق با توست عزيزم ... تو عاشقم بودي ... ولي مسائلي پيش اومد که تو ازم زده شدي ... يکيش همون ديالوگ به مهزاد که آخر هم نتونستم بهت ثابتش کنم که جريان چيه ... البته رابطه ي تو با مهزاد خيلي بهتر ه با منِ مثلا همسر آيندت ... يکيش ان که جريانتون رو به مامانت گفتي و اونا در جريانند ... دوميش اينکه تو روت خيلي با اون بازتره تا من .. با اون درد مي کني و با من نه ، به اون اتماد داري و به من نه ... اون پسره اينقدر تو رو نسبت به من بدبين کرده که الآن از من براي خودت ديو تصور کردي ... خلاصه مي دونم که ناراحتي ولي تابلوه که ديگه به من دل نسپردي ... شايد تکراري باشه ولي يکي از دلايل عامش اينه کهديگه پشيمون شدي به ديار من بياي ... از من بدت مياد ... اصلا زنگ که بهت مي زنم انگار که داري از روي اجبار با من صحبت مي کني ... خدايا اين همه تو زندگيم پاک بودم ، سرم تو لاک خودم بود ... هيچ گونه اي کثافت کاري اي در نياوردم ، فقط و فقط يه توقع کوچکي ازت داشتم که به سعادت برسم ... يه فردي را برايم در نظر بگيري تا تموم اين همه سختي هام رو و پاک بودنم ، به نتيجه برسه ولي کسي را به من دادي که اصلا دوستم ندارد ! ! ! البته کمي هم حق داد ... من خيلي باهاش خشک و بي احساس برخورد مي کنم .. دليلي هم براي خودم دارم و اون اينه که مي خوام تموم خوبي هام و محبتام فقط و فقط از آنِ تنها همسرم باشه ... تنها به اون محبت کنم ... تنها داو را در آغوش خويش گيرم و ببوسم ، تنها براي او دارايي هايم را بخشم ... تنها بدو گويم "شما" تنها موقعي اين صورت مي گيره که حلقه اي در انگشتانم وجود داشته باشد ... تنها زماني که مطمئن شوم تنها اوست در وجودم و تنها منم در نهاد آن ... او برايم بگريد ... مرا بپرستد ، دوستم بدارد ... محبتي که از جانب او برايم آشکار شود ،محبتيست زيبا و فرا زميني ... عشق گر نباشد ايمان هم نيست ... گر عشق زميني نباشد ،عشق آسماني بوجود نميايد ... من بايد بعد از ديدن معشوقم سپاسگزار خدايم باشم ... من درين زمين در اين زمان هيچ توقعي از سونيام نداشتم ... خيلي معايب داشت برايم شخصيتش ... ولي تنها مزيتي داشت که همه را منهدم مي کرد و محو مي کرد ... ! اونم هم دوست داشتنش بر من بود و اينکه او فردي بود پاک و تنها ، فردي بود صادق . تنها فردي بود که دوست پسرش را .... ! ! ! من بدو جز علاقه و دلبستگي ، عادت کردم ... اصلا بدو اعتياد پيدا کردم ... او چيزي دارد که هرگز هيچ دختري برايم نخواهد داشت ... اگر هم داشته باشند من نخواهم پذيرفت ... چرا که من بدو ايمان پيدا کردم ... کسي بود که زندگيم را خواستم براي آن کنم .. تقديم بدو کنم ... ولي افسوس ..................افسوس که سونيام ، يا بهتر بگم دشمنانم کاري کردند که سونيام از من دل بريد ... . . تا صبح نخوابيدم .. حرفهاي دوستم تو گوشم بود ، حرفهاي دلم داشتند رجز مي خواندند ... تعاريفي که مهزاد کرده بود ، سخنان خودش ، و از طرفي خاطرات اندکم با او .... !!!!!! منکه در زندگيم تفريحي نکردم ! !! با کسي بيرون نرفتم ، و و و ! ! ! خدايا يعني ممکنه که تا يک سال دو سال و يا تا چند سال به من زنگ نزنه ؟؟؟؟!!!! نکنه با اين همه ادعا فراموشش کنم ، يا دراين ميان کسي ديگر ... !!!!واي نه من هرگز بهش خيانت نخواهم کرد ... چون مطمئنم و لا اقل متوقعم که او هم چنين نمي کند...! خدايا شايد اصلا واقعا از من بدش مياد ... چرا بايد عشق از از برش گدايي کنم ... کاش لا اقل مي گفت دلم پيش فرد ديگريست ... آخه اون اين گونه نيست ... نمي دونم ... تنها کار اين است با آن که خيلي دستم خاليه و هيچي ندارم برم خاستگاريش ... نه امکان داره که اصلا خود سونيا جوابم کنه ... آخه او هم مثل بقيه منو نمي شناسه ... اصلا از دوستي تفني متنفرم ... همه فکر مي کنند من اين عادتمه و يا کلا آدم هوس يازي هستم ... يک بار مانند تموم عاشقان ازش پرسيدم : دوست داري فرد ايده آلت چگونه باشه ... خيلي کم توقع بود ... خدايا بدجوري بين زمين و هوا موندم ... بايد اين کار رو با او کنم و باهاش کات کنم ببينم چي مي شه ... آخه اون آنقدر مغروره که مي ترسم باهام ات کنه ولي تو دلش مرا نفرين کنه و کمي به من علاقمند بود !!!! پس اين حرف آخرمه سونيا : من از الآن نفرينت مي کنم اگر بخواي منو بذاري سر کار يا بهم خيانت کني ... يا مثلا دوستم داشته باشي و وانمودکني که متنفري ... .. اين هم بدون عشق بعد از ازدواجه که ماندگاره و اصلا عشق واقعي اونه ... پس زود تصميم گيري مکن ... من الآن هر دختري را در خيابان مي بينم ناخداگاه ياد تو مي افتم و يه جوري عصباني مي شم و احساس تاسف مي خورم... چرا از من دوره ... چرا رفتارش با من اين جوريه .... اصلا بين اين همه آدم ، چرا بايد عاشق اون مي شدم ... ؟! آدم يکبار هم که عاشق بشه ديگه هيچ کس را نمي تونه به دل راه دهد ... من که اينجوريم ... پس لطفا بهت بر نخوره ازين حرفم چون ديگه تموم شده .. خواسته يا خواسته به تو علاقه مند شدم ... مي دونم که خيلي ازتو برتر هم ممکن بود بيان تو زندگيم ... ولي ديگه تموم شد ... من انتخابم رو کردم... من اصلا اگر هم يک دونه مزيت نداشته باشي ، خودم در نهادم در درونم نکات خوبت رو. مي سازم و کشف خواهم کرد ... اصلا اينقدر بهت محبت مي کنم که عاشق شوي ... کاري مي کنمکه معشوقم يک لحظه از دوري من نتواند سپري کند ... و من هم اينم را دوست دارم که با من کند .... ولي حيف که مي خواي از زندگيم خارج شوي .... اگر .... اگر .... اگر واقعا از من متنفري بگو ، من آنقدر دوستت دارم که بتونم از حق خودم بگذرم و تو را از شر خودم خلاص کنم ... . . . خلاصه اينکه من آنقدر عاشقت هستم و آنقدر چنين جسارتي دارم که هر وقت ديدم فردي ديگر ميت واند بيشتر از من تو را دوست بدارد و بيشتر خوشبختت کند ، ازت خود را دور سازم .... اين هم سرنوشت من است ..... عيبي نداره هرکس در زندگي سهمي داره و سهم من هم از زندگي اين بود که در زندگي دومم يعني زناشويي هم خوشبخت نباشم و در عوض بهشتي خواهم شد ! کلا انسانهاي بي اراده همينند ... من آدمي هستم بي عُرضه .. حتي نمي توانم کاري کنم که بهترن کسم ، مرا دوست بدارد ... همه از من بدشون مياد چراش رو نمي دونم ... خدانگهدار محبوبم ... 28.9.1386 روز چهاشنبه ساعت 4:30 بعداز ظهر.... _____________________________________________________ حرف یازدهم : خستگی تو هم تموم شدي ... نمي دونم که چرا ديگه نست به تو هيچ احساسي ندارم .... انگار يه جورايي فهميدم که تو از من خوشت نمياد ... خيلي تلاش کردم تو را از خود کنم ... بار ي خود کنم ...مال هم شويم .... براي هم ...باهم يک ستاره را در آسمان انتخاب کنيم و تمام افکار و اخلاقمون مشترک شود ... ولي ديگه افسوس نمي خورم ... تلاش خود را کردم که از دستت ندهم ... با تموم جان و دل خواستم بفهمي که خواستارت هستم .... ولي نشد .... تو هم رفتي و يا به ديگري دل سپردي و يا ... در هر صورت از من دل بريدي... من ديگه خسته شدم ... وبارها گفته بودم ... به همه اين رو گفته بودم ... بزرگترين عذاب الهي عشق يک طرفه است ... اول خدا بود که بندگانش را و من را دوست داشت که ما او را دوست داريم ... در راهش و برايش جهاد مي کنيم ... زندگيم رو مي گذاريم کنار ... با دل و جان هر چي را امر کرد ، مي پذيريم و اجرا مي کنيم ... و حتي دست از خوش گذرونيهامون مي کشيم .... هر چي اون دستور داد ... دوست داشتم که اول تو مرا دوست بداري ، دست از فخر فروشي و غرور برداري .... چرا که بخدا قسم خداوند است که هيچ نيازي به دوستدارانش ندارد و اوست که غرور را آفريد و تنها اوست که مي تواند مغرور باشد ، ولي مي بيني که اصلا نيست .... من و تو کي هستيم که بخواهيم .... ! ! ! ! من مثل فرد ديگري شخصيتي را نماد زن ايده آلم داشتم ... دختري که دانشجوي رشته ي ادبيات باشه و باسواد ، خانواده دار ... مهربون و از خود گذر و زيبا و . . . ولي تو ارزشي برايم داشتي که ههه را يکجا به فراموشي سپردم ... هميشه سعي کردم که نقاطي از تو دريابم ... آنرا به نيکي قبول کنم و طي بهانه هايي متوالي بپرستمت ... هميشه دوست داشتم ازت متنفر باشم و در عوض تو عاشقم باشي ... تو جلو بيايي تو به من پيشنهاد دوستي دهي و تو ... ولي من همه چيز را فراموش کردم .... ! تو مغروري و خود بين ... باز هم هيچ نگفتم .... خيلي زيبا از من مي تواني دل ببُري ... "آقا ممنون از اين همه محبتت نسبت به من ، شمارم رو فراموش کن ! 1 " به همين سادگي ... ! ! ! آيا من عشقم رو وقتم رو دلبستگيم رو از سر راه در آوردم ... نمي دونم که کدوم از خدا بي خبر با تو اين کار رو کرد که الآن تو هم بلد شدي و با من کردي ... هميشه به اين گونه بوده! نمي دانم اولين فرد مرد بود که بر زن ضربت زد و يا زن بر مرد خيانت کرد ! خلاصه امروزه همه ي زن هاي پاک و دل کوچک ، با مردهاي خائن دوست مي شوند ، و آن آن مرد بر آن ضربتي مي زند و يکباره تنهايش مي گذارد و مي رود ... و آن دختر گرگ مي شود و با مرداني دل پاک و دل کوچک دوست مي شوند و همين کار را با آن مي کند ... فکر مي کند که همه ي مردها اين چنينند و مي خواهد به گونه اي پيش دستي کند ! و اي کاش آن دختر دل پاک از ازل با آن مرد دل پاک دوست مي شد و ... ! اين بنظرم طمع آنان را نشان داد که بين دو شخصيت خوش تيپ و معمولي ، آن خوش تيپ و هوس باز را انتخاب مي کند ... اين را بدان که زيبايي و پول ، هرگز براي مردان و زنان عشق بوجود نمي آورد ... همان طور که اين دو ، شعور را زياد نمي کند ؛ ولي اگر فردي تنگ دست و معمولي را انتخاب کني در عوض او مهري دارد که تا آخر عمر نيتازي به صورت و ثروت فکر نخواهي کرد ... اينر ا بدان که اگر روزي آن فرد زيبا و پول دار روزي همه چيزش را از دست دهد تور ا نيز از دست خواهد داد ... چرا که اصلا بلد نبوده چگونه زندگي کند ... ولي آن فرد تهي دست اگر هم بيشتر از اين فقير تر شود بهرحال هرچه دارد به تو تقديم مي کند ! اگرچه کم يا زياد باشد ، ولي دو در وجودش هستي ... داخل پرانتز که اصلا اگر عشق آن دو برابري کند آن مرد دست به کارهايي خواهد زد که هرگز چيره دست نشوند و اگر هم روزي ثروتمند شوند ، همه را بي صبرانه تقديم مي کند به معشوقش ! . . الآن هر دوي ما يک بار ويا بيشتر اين ضربت را خورده ايم ... به گونه اي گذشته اي مشترک داشته ايم ... بد تصميم گيري کرده بوديم ... ولي الآن بيا و از گذشته عبرتي گيريم و قول دهيم هرگز چنين فاجعه اي رخح ندهد ... و واي بر جامعه اي که روزي همگانش ،گرگ شوند ... و به گونه اي تجربه اي بد داشته باشند ... در آخر به الآن ما خواهند رسيد ... با ديدي باز اما کمي ترسو و بيدار ت به طرف مقابل دل مي سپرند ... اي معبودم اگر واقعا از تو هم ضربتي و حتي خراش کوچکي بينم اگر چه به تو هيچي نخواهد گذشت ولي آن دنيا صددرصد عذابي برايت ثبت خواهد شد و يا درين دنيا منتظر کسي باش که ماسکي بر چهره دارد و اين بلا باز بر سرت خواهد آورد .... به شکست هميشه فکر کن ... تا کسي را بد زمين نزني ... . . خلاصه اين که تو الآن من را نا اميد کردي ... دلم را سرد کردي ... اگر مي تواني گرمش کن و جبران کن و کاري کن دوباره بهت علاه مند شوم و يا ... ! عيبي ندارد من درک مي کنم ولي اگر هم من تورا بخشم کسي هست که تورا هرگز نخواهد بخشيد ... . . سريع تر وقت ندارم ... خود را به من نشان بده ... خودت خوب مي دوني که دوست دارم و الآن داري در حقم کم لطفي و يا سوء استفاده مي کني ... من ازت گِله هايي دارم که تو بايد به گونه اي از دلم درآري... هرگز طلب کار نباش ... فکر نکن که اين سياست است ....من اگر هر کاري ميکنم از آن توست براي توست براي هردومون و آيندمونه ... من بخاطر تو دست از سياستم برداشتم ... گفتم بگذار بهترين سياست ، صداقت باشد .... ولي تو ... ! من آدمي رُک هستم ... ديگر بهت نخواهم گفت که دوستت دارم ... ديگر نمي گم که دوستم داشته باش ... هميشه من گفتم که بگو دوست دارم ... من گفتم که به من بزنگ ... من هر چي بود گفتم چشم وليتو گفتي من حرف فلاني رو هم گوش نمي کنم بيام حرف تو رو گوش دهم ! چشمه ديگر بايد خودش بجوشد ....! دلايلي که حدس مي زنم دوستم نداري : 1: هرگز به من نزنگيدي ... 2: ثابت نکردي که دوستم داري .. 3: نه ازخود گذشتگي اي نه ايثاري و نه ... 4: نه محبتي ... 5: حتي راز هايت را به من نگفتي ... با من درد و دل نکردي ... 6: با دشمنانم نشست و برخاست کردي ... 7: در آخر از من طلب چيزي کردي و از روي اجبار ازم تشکر کردي و خواستي نقش بازي کني که دوستم داري ... آيا اگر باز هم بهت نمي دادم باز مي گفتي کگه دوستت دارم ؟ آيا اگر روزي من نيازي پيدا کنم و ازت طلب وجهي کنم به من مي دهي ؟ اصلا فکر مي کني که بايد برايم جستجو کني ... مهم نيست .. من از کارهايم راضييم و اگر هم کاري را خواسه و يا ناخواسته کردم که بعد فهميدم تو ناراحت شدي ، درجا ازت معذرت و جبران کردم ... ولي تو .....!!!!!! منتظر بهانه که گوشي رو قطع کني و قهر کني ... ولي من روزي روزه ام را بخاطرت شکوندم ... ! ! ! که اي کاش نميکردم ... تا بفهمي که دوستت دارم ... . . براي جبران هرگز دير نيست ... البته اين متون را که دارم گردآوري مي کنم شايد روز ي نقض شوند ... ولي بدون که چنين روز يازت خوشم مي يومد و يا نه ... بدان که اينها هرگز توشون دست نخواهم برد .... و روزي همه UP DATE مي شوند .... خداحافظ دوست من .... ! 29/09/1386 روز پنج شنبه ساعت 11:25 صبح نوشته ي فردي که ادعا مي کرد دوستت دارد ... هرچند شايد روزي به ديگري در آينده گويي که رامتين آشغالي بيش نبود ... ! ! ! _________________________________________________________________________ حرف دوازدهم همان روز : امروز اون امانتيت رو برات ريختم خانومي ... کاش که برات نمي ريختم و مي گفتم نمي ريزم تا عکس العملت رو مي ديدم...ازت مي پرسيدم هنوز دوستم داري يا نه !؟!؟!؟ افسوس که وقت براي اين کارا نداشتم اولا هم دوستت داشتم و نخواستم استرس داشته باشي و غصه بخوري و برات ريختم ... البته هموطور که گفته بودم : آدم دو بار از يه سوراخ هيچ وقت نيش نمي خوره ولي من قرار نبود از کسي نيش بخورم چون سونياي من منو دوست داره مگه نه ؟!؟!؟ ناگفته نماند که اون قبلي هم به ظاهر منو دوست داشت و گفت پس فردا بهت برميگردونم ... جالب اينجاست که هرگز پس فردايي نيومد و در عوض نميدونم کي اومد که ازم جدا شد ... بي آنکه به من چيزي بگه ... نگفت که مي خوام باهات کات کنم ... ديگه زنگ نزد ... خيلي راحت و دوستانه ... آماش رو گرفتم يک ماه تنها سپري کرد و بعد با فردي بنام آقا حميد دوست شد ... يک شب بهش زنگ زدم اين شمارم رو نداشت ... با خوشالي تموم گفت سلام بابايي خوبم ،خوبي داشتم بهت زنگ مي زدم ... بعد يهو گفت ا ِ رامتين تويي ! قطع کن بهت بزنگم ... گفتم چرا ؟ گفت کار دارم ... گفتم سريع .... ديدم لحن صداش عوض شد .. انگار اول فکر مي کرد فردي ديگر هستم ... بغض کردم و گريستم ... او اونشب هرگز زنگ نزد ... تا امروز ... ! من هرگز بهش نگفتم که چرا ديگهدوستم نداري ؟!؟ چونمن هم ان اواخر بهش علاقه اي نداشتم ... مي دوني مقصر من بودم ... چون مغرور بودم ... نمي خواستم بهش بگم که دوستت دارم ... هيچ کاري براش نکردم ... نه احساسي ،نه عشقي و نه حتي محبتي ...! اون از دوست پسرش توقع داشت فقط محبت ببينه ، عين پدر نداشته ،آخه اون بچه ي طلاق بود و با مادرش تنها زندگي مي کرد...! من فقط براش خرج مي کردم ... پول تلفن خونشون ، حتي کادوي تولد براي دوستاش و... !(الآن يکي از دلايلي که خرج نمي کنم همينه .. چون مي ترسم و دومين علت اينه که اون موقع از پدر و مادرم پول مي گرفتم ولي الآن ديگه روم نميشه ... پس انداز ميکنم ... )) همه ي فاميلش منو مي شناختند ...با خود مي گفتم امکان نداره منو فراموش کنه ... آخه آبروش جلوي فاميلش ميره ، نميگن پس رامتينت چي شد !؟ ولي خداييش هرچقدر که توانستم بهت از خودم احساسات نشان دادم ..... نخواستم مثل اون از دستت بدم ... فردي بودي معمولي ... ولي نميتونستم ريسک کنم که تو هم از دست مي دهم .. چون ديگه توان ندارم برم بسراغ ديگري ... ! از صفر شروع کنم و در انتها اون هم با هام کات کند ... مشکل من مي دوني چيه ؟ بلد نيستم با دختر صحبت کنم ... اصلا خيلي خشکم و به قول شما سگ هستم ... اينوخيلي ها بهم تو دانشگاه و ... دخترها گفته اند ، من هم گفتم مي خوام همه ي احساساتم رو نگه دارم و در زناشوييم تنها با همسرم پياده سازي کنم ... تنها با همسرم عشق بازي کنم ، حتي تنها سکس کنم ... ! من مثل همه ي پسرها که الآن دوست دختر مي گيرند نيستم که بخاطر هوس هايي زودگذر و بي انتها با دختري زيبا دوست شوم و بعد از يکي دوبار سکس ، رهايش کنم و بسارغ ديگري روم ... خيلي صحبتها شنيدم ... خيلي اين حرفهايم را به گونه اي نقد کردند ...! يکي گفت قبل از ازدواج اگه اين کار رو نکني اصلا وابستگي پيدا نميکنين و من در جواب گفتم بهش علاقه ام رو خالصانه نشون مي دم ... بجاي اين حرکت که بي خودي رومون به هم باز ميشه ،خيلي کارهاي ديگري مي شود جايگزين کرد + يکي ديگه گفت که سکس با ديگري قبل از ازدو.اج به نوعي آموزشه ! که من نقدش کردم و گفتم نه تنها با همسرم ... +يکي ديگر گفت اگه دوست دخترتو ارضاع نکني با ديگري مي پره و ارضاع مي شه ، دختر بايد ارضاع بشه ((کاري که هرگز با پاني هرگز نکردم ، اصلا به سکس فکر نکردم)) من گفتم به گونه اي ديگر هم را ارضاع مي کنيم ، با محبت متقابل به يکديگر ، اصلا دختري که بخواد با ديگري ارضاع بشه بدرد هيچي نمي خوره چه رسد به زندگي آينده ! من انساني با ايماني بودم .. شايد با آن دختر نمي توانستم زندگي کنم پس گناه بود چون دختري فاسد تحويل جامعه مي دادم ... . . . بيخيال، هيچ گونه اي احساسي از خودت بهم نشان نميدهي .... لعنت بر مهزاد که نمي دونم چه چيزهايي به من گفت که از من متنفر شده اي ... الآن بهد من مسيج دادي و گفتي "ممنونم آقا راتين ،لطف کردين " انگار غريبه ام ... نه احساسي نه عشقي و نه هيچي ... قبلا گفته بودي که اتباطت با من بي فايدست ... مي خواي بمون و مي خواي برو ... خودت مي خواي ها و .... ولي من گفتم نه نگهت مي دارم ... بهم علاقه اي نداري ! مهم نيست .... در آينده کاري مي کنم که به من علاقه مند شوي ... شايد هم شک داري به من که با ديگران مي پرم ... ديگه برام مهم نيست ... من ميدونم و خداي خودم که تا اکمروز هيچ گناهي انجام نداده ام ... امروز فرداست که ازت دل ببرم ... خودت خواستي ... تنها منظر اينم که بهم ثابت کني که بهم علاقه مندي ... . 05:19 ب.ظ 1386/9/29 ------------------------------------------------------------------------------------------------------ حرف سیزدهم همان روز : دعوا ! امروز خيلي عصباني هستم ... چرا بهم نميزنگي ... تو اينقدر دير به دير دلت برام تنگ ميشه بيجا مي کني که دوستم داري ... من هم ديگه از امروز بهت نمي زنگم تا ببينم تا کي مي توني دووم بياري ... امروز مي خواستم با تو تموم کنم ... بس که خسته شدم ... ديشب تهديدت کرده بودم که ديگه نمي تونم تحمل کنم ، ولي بحث پول اومد وسط گفتم اگه الان باهاش کات کنم فکر مي کنه از ترس پول و ... ازت دلبريدم ... عيبي نداره ... اين هم مي دوننم که اگه اين مشکل برات پيش نمي يومد عمرا بهم مسيج مي دادي و يا زنگ مي زدي الان هم که تابلوست که از روي اجبار داري ام تشکر مي کني ... حالم ازت بهم مي خوره ... تا کي بايد منت کشي کنم لعنتي ... لعنت بر همتون که اونوقت مي گين کسي دوستمون نداره ... 6 ب.ظ 1386/9/29 _____________________________________________________________________________ حرف چهاردهم همان روز : دلواپسی خودمم نمي دونم چي شد ! عاشقت بودم .... دوستم داشتي..... هر روز بفکرت بودم ... تو نيرويي بهم مي دادي براي جلو رفتن در مسير زندگي ... مريض شدم ... اسم تو و ياد تو خوبم کرد.... امتحان داشتم .... اسم تو و فکر کردن به تو من را نجات داد.... ولي نمي دونم !نميدونم چي شد .....!!!!!!!!!!! 23/9 روز جمعه يعني دو روز پيش که براي من ده سال گذشت (بخاطر دوريت) دوستم داشتي ، لحن صدات تکانم مي داد... ولي الآن !!!!!!!!! الان لحن صدات عجيب بود ....!!!!!!!!!!!!! اشتباه نمي کنم .... از شدت علاقه ات خيلي خيلي و شايد هم کامل کم شده بود.... انگار يه غريبه بودم ..... و بهت زنگ زدم !!!!!!!! تو جمعه گفتي که بهت زنگ نزنم ، تا زماني که تو بهم بگي .... ولي من يکروز ،اگه تنها يک لحظه صدات رو نمي شنيدم خوابم نمي برد ! ! روز شنبه بر من چه کذشت !!!!!!!!!! 32 ساعت ازت دور بودم .... من صورت نمناک و تو در کنار برادرت و پسرخاله ات داشتين مي خنديدين !!!!! کاش ! کاش بهم ميگفتي که اينا همش يه بازي بود .... من دوران برزخ تو بودم .... فردي که بهش مثلا دل بندي و تا خواستر و خواستگاري از راه رسد....! من هرگز عاشقت نبودم ! مي خواستم مدتي با تو بمانم ، اگه روزي روزي شد که از تو برتر را نيافتم بيام سراغت (( البته اگه مدتي که من مي گم يعني دوران دانشجويي و سربازي را صبر کني برايم ، يعني خالصانه دوستم داري و من هم مي پرستيمت..... ولي چندي بعد يعني درست خيانت مهزاد و تحريک کردناش مرا به تو نزديک ساخت علاوه بر آن درست يک هفته پيش بي صبرانه عاشقت شدم ... {اگه از من بپرسند که بهترين روز زندگيت چه روزي و چه ساعتي بود با کمي تاسف مي گم روز جمعه مورخ 25/9/86 درست همون لحظه اي که با سونيام صحبت مي کردم ... ساعت 4:36PM تا 4:58PM تو منو عاشق کردي !!!! از شدت علاقه ات بر من ... به من نگفتي که دوستم نداري ، اما صدات داد مي زد ... دهانت را که باز و بسته مي کردي تا سخن گويي ، من صداي تاپ تاپ قلب عاشقت را مي شنيدم .... اما زندگي عوض شد.... تو با من چنين کردي ...! من عروسک خيمه شب بازي تو بودم ! يک روز بهت زنگ نزدم و همان روز از دستت دادم ! نمي گم دل به پسر خالت يا ديگري سپردي ، اما حتم دارم و به وضوح معلومه که از من دل بريدي .... ! دختر جان .... لعنتي من همه ي پل هاي پشتم را بر همه خراب کردم ... هرگز به سراغ دختري نرفتم ، اصلا به چشم دختري ،نظاره نکردم .... من من بر تو چه کردم که در وقف 32 ساعت از دستت دادم ؟؟؟!؟!؟!؟!؟ چرا با من چنين کردي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من خيلي در زندگي رنج و سختي کشيدم .... تو که اين قدر پاک و نجيب و تک پر بودي با من چنين کردي واي بر ديگران !!!!!!!!!!! بگو که دارم اشتباه مي کنم ......... بگو که باز هم کورکورانه دارم با خودم فکر و خيال مي کنم .... !!!!! تو که شطرنج بلد نبودي که الآن "آچپزم" کردي ..... نه گفتي که مات شدم ونه مي تونم به بازي ادامه دهم !!!!!!!! تو الآن با من کات نکردي نه ... ولي اي کاش جرات اين کار رو لا اقل داشتي .... مي دوني از چي مي ترسم ....؟!؟!؟!؟ گفتي که نزنگ تا من بهت بزنگم ..... مي ترسم که تو اصلا منو فراموش کني !!!!!!!!! الآن مي فهمم که چرا هرگز بهم نگفتي که دوستم داري ؛ نيومدي اينجا و و و و و .... دارم مچاله مي شم .... بعد تلفن با تو بد جوري افسرده شدم ... نميي دونستم که اينقدر رو من تاثير گذاشته بودي .... !!!!!! نمي دونم اصلا آيا ديگه اصلا اينا رو تو خواهي خواند يا نه ولي بايد بگم که خيلي بازي کثيفيه اين زندگي .... من رُکِ رُک ،پاک پاک ، خالص خالص اومدم جلو .... ولي تو ...! من پسورد کامپيترم را اسم ترا نهاده بودم ... کليد زندگيم تو بودي ... خدايا خدايا دارم مي ميريم .... روز تکان دهنده اي بود ... حيف اين همه روز که به بنده ي تو انديشيدم و از تو غافل ....! اين از من دو سال بزرگتر بود ... گفتم امکان نداره با من بمونه .... دختر همسن من منو تحويل نميگيره و بهم ميگه بچه ، چه رسد به او .... !!!!!! خدايا ميگم اين مهزاده چرا دوباره داره دم تکون ميدها ... نگو اون زودتر از من فهميده بود که خانومم رو از دست داده ام !!!! لعنت بر من گه دشمن شاد شدم.... لعنت بر .... نه نه نه نه !!!!!!! نميتونم لعنتت کنم ، چون هنوز بهت علاقه دارم دختر جان .... !!!!!! به خودمک خيلي مطمئن بودم که زندگيم با اين فيلمهاي تراژدي خيلي فرق داره و فاصله داره ! ولي افسوس که همين شد .... !!!!!!!! مگه زندگي سه نقطه نداره ؟ تولد اوج مرگ آخه هنوز روزهاي خوش زندگيمون پديد نيومده بود که به انتها نزديک شديم .... !!!! يه بن بست سرد و خموش که درست نشدنيه !!!!!!!!! يه کابوس که به حقيقت پيوست .... چرا باهام حداقل خدافظي نکردي دختر جان ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟ اين قدر از دستم ناراحت بوديس که 6 صبح از خواب بيدار شده بودي يا ......عاشق شدي ......!؟!؟!؟؟!؟؟!؟؟ کجاييييييييييييييييييي مهزاد که سگ توي رقيب به غريبه مي ارزه ..... حداقل مي فهميدم که دشمنم کيست و چيست ؟ نه يه ماسک پشمالو !!!!!!!!! شايد اينا همش يه توهم باشه که اگر باز هم چرنديات باشند ، باز هم زيباست چون ترس يک نعمت الهيست ! واگر اين آخرين متن به توي دلسنگ باشد باز ميشه گفت که تجربه اي تلخي نهان بود که تا هيچ وقت به دختري چشمک نزنم .... بعدا شما دخترها مي گويين ما پسرها خائن هستيم ، شيياد هستيم ... من تک پر ديدي چگونه پشتم را بر خاک نهادي .... 29/9/86 7:34 غروب يکشنبه : بعد از تلفن زدن به سونيا و آن طرز برخود آن .... ___________________________________________________ حرف پانزدهم : شعر يه پنجره يه ديوار يه پلک خيس نمدار چند تا ورق يه دفتر يه شاخه ياس پر پر يه شاعر شبونه دستي به زير چونه يه خود نويس خسته شعري به گل نشسته يه قاب عکس خالي يه نقشه خيالي يه خاطره يه سايه يه خنده و کنايه يه قلب بيتو يه خونه اشکاي دونه دونه بي تويه مرگ سايه قلبي پر از گلايه شبي دراز و تيره نگاهي مات و خيره دردي به شکل کينه زخمي بروي سينه يه خط مبهم و تار شعرِ خدانگهدار ميون خواب و رويا به انتظار فردا 29/9/86 19:24 ---------------------------------------------------------------------------------------------- اشعارم پس و پیش : شعري براي تو ! اگه باز تو خودمم تو بازيه زمونه روزگار هميشه موافق نمي مونه مي خوني از تو چشمام نگفته هاي حرفام تو خودم مي ريزم مي بينم که چه تنهام عزيزم منو مي فهمي يا که نه ؟! يه نگاه به پشت سر خستم از پشيموني انگار که بازم شدم تو افکارم زندوني وقتي که بارون مياد تک و تنها بي همراه مي خوام هيچ کسي ندونه اما خيسم سر تا پام عزيزم ........ من کييَم روي زمين يه آدم فقط همين مثل همه آدما سهمم و از غم ببين کاش ميشد خيال کنم دنيا تو دست منه کاش ميشد فقط بگم دوسِت دارم يه عالمه عزيزم ..... دنيا که ابري ميشه غم دنيا رو دارم تو ازم دلگير ميشي ميگي تنهات بذارم تو دنيا کي ميتونه پشت نگاه بمونه بدون روزي که بدم، مي خوام هيچکس ندونه. 16/8/86 تقديم به همسر عزيزتر از جانم : سونيام. ********************************************************** زنده نمي مونم بي تو ... يه آسمون گل لبخند ، تقديم به يک نگاه تو اين دل نازُک و خمير ، فداي روي ماه تو تو از کدوم آسموني ، که با خدا همزبوني خدا کنه که تا ابد ، بياي کنارم بموني تو شوق اين شهر دلم ، تو شمع ناز مغفلم تو روي قله وايسادي ، من رو زمين پا به گِلم تو روح پاک پيکرم ، کم نشه سايت از سرم بي تو نمي خوام بمونم اينه کلام آخرم يه باغ نور توي چشات ،از اون بالا سو مي زنه دنيا مال هرکي که خواست چشماي تو مال منه با تموم دل خوشيهام داري ميري خوب مي دونم باشه برو ولي بگو چي جوري زنده بمونم ستاره هاي آسمون تموم گل هاي زمين همش نمي ارزه به يک تبسم تو نازنين با تموم دل خوشيهام داري ميري خوب مي دونم باشه برو ولي بگو چي جوري زنده بمونم براي همسر گلم که همش دلم رو مي لرزونه ! ! ! 30/9/86 6:18 صبح روز جمعه عيد قربان. عشق به تو عيدم رو تبديل به عذا کرد و دوري از تو چندي عذاب کرد ... دلم من هم که بازم مذاب کرد... ____________________________________________ با يک نگاه تو چشمات دل به چشات سپُردم اما گذاشتي رفتي رفتم و بي تو مُردم دلي که عاشقت بود وقتي که رفتي شکست تو رفتي و عشقت تو دل عاشق نشست رفتي و قلب عاشق بدجوري بي قراره شباي پر ستارش واسه هميشه تاره تو رفتي و هنوزم دل و بي هيچ کس نبست تو رفتي اما عشقت تو دل عاشق نشست توي سکوت خونه اسم تو رو مي خونه مي گه تا دنيا دنياست منتظرت مي مونه توي شباي تاريک قلبم و جا گذاشتي بازم تو روي قولت رفتي و پا گذاشتي همش مي خواد يه روزي دوباره با تو يار شه خزون دلتنگيهاش با عشق تو بهار شه دل از نبودن تو يه عُمره بي قراره بيا تو آسمونم نمونه بي ستاره پيشم بمون تا آروم بگيرم تو نباشي من اينجا مي ميرم 30/9/86 18:32 غم دنيا غروب روز جمعست و واي بر دل عاشقي که دوري معشوقش عذاب رو دوچندان مي کند ! ________________________________________ اگه بميري ... اگه بميري اين روزا همون که خيلي عزيزه خيلي دوسِت داشته باشه يکي دو روز اشک مي ريزه اون که ديگه عاشقته يه هفته مشکي مي پوشه بعدم تو رو يادش مي ره با يکي ديگه مي دوشه اگه بميري اين روزا کک کسي نمي گزه کسي واسه مراسمت حلواي مفت نمي پزه کسي به پات نمي شينه کسي به پات نمي مونه بعد دو سال هيچکي واست فاتحه هم نمي خونه اون وقتا تا يکي مي مرد از گريه بود صورتها خيس حالا هزارتا مي ميرند عين خيال هيچکي نيست تا زنده ايُ مهتاجي محبت همه کمه همچين که يکي مي ميره عزيز مي شه واسه همه 24/9/86 همه يه روز فراموش مي شوند ... چراکه ما همه ماده ايم و مادگان زود به خوشي ها مي پيوندند.... آيا تو هم اينچنين مرا روزي به فراموشي مي سپاري !!!!!! ------------------------------------------------------------------------------------- مي توان مي توان ناديده گرفت مي شود فراموش کرد زندگي در گذر است چه با اشک و چه لبخند مي توان خويشتن فريخت رفت و به کُنجي گُريخت نشست و با هق هق ساعت تلخي يادها را گريست منم و اين خلوت ظالم ساعتم هنوز مي گريد دستم بگير چرا نمي بيند وقت است که چشم بگشايد نغمه خُفت ُ طعنه ها بيداد چرخ فلک چه تند مي چرخد عُمر گذشت پيرم ُ افسوس از من جواني مي خواهد به گوش خودم نمي رسد اين فرياد نعره ي جهل کرده چه بيداد گلوي خستم باز همدم بگير و بستان وا پسين داد ناديده گرفتنت محال است آغوش سرد تو خيال است نه اشک است و نه لبخند زندگي در جريان است شعري براي خودم .. 28/9/86 ---------------------------------------------------------------------------- { گُله پرپر شده } گله پر پر شده تو باد زمستون ريشه کرده توي سرزمين ويرون پُره از گرد و غبار ساقه و برگش سهم اون از آسمون برف و تگرگش اي اسير يايه هاي سرد و تاريک ميرسه ناله ي شب از دور و نزديک آبي ِ رويات ُ به سياهي نفروش من نمي ذارم بشي اونجا فراموش آه اي گل تشنه من به آسمون رسيدم من نقش خدا رو روي ديوارا کشيدم تا ريشه ي تو اسيره تو خاک آواي شبم مي مونه غمناک هنوز از ريا سياهه آسمون شهر وحشت عمر عشق من تباهه از غريب زرد قدرت سرده اما تن ساقه ديگه احساسي نداره ديگه سبزي نمي گيره اگه آسمون بباره 09:00 ق.ظ 1386/08/30 ------------------------------------------------------------ هنوزم دورم از تو .... هنوزم چشماي تو مثل شباي پُر ستارست هنوزم ديدن تو برام مثل عُمر دوبارست هنوزم وقتي مي خندي دلم از شادي مي لرزه هنوزم با تو نشستن به همه دنيا مي ارزه ولي افسوس تو رو خواستن ديگه ديره ولي افسوس به نخواستن دلم آروم نمي گيره تا گلي گوشه ي ايوان تو پژمرد و فرو ريخت شبمني غم زده از گوشه ي چشماي من آويخت دو ري بين من و تو دوري باغ و تماشاست دوري بين من و تو دو ري ماهي و درياست روزهاي دوري از تو برام ساليانيست طولاني و بيادماندني .... 20/9/86 =-=-=--=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=- زندگي شيشه اي: آه اگر گريه کنم مي شکني از غم تار و پود باورت مي پاشه از هم آه اگر ناله کنم مي سوزه خونه جاي آهن روي ديوارا مي مونه من فقط يک نفرم قد يک دنيا غم شده، سهم من از زشتي و زيبا توي يک زندون از شيشه، شب و مي خُشکونم ريشه بباره سنگ از آسمون ميمونه اشک من پنهون آه اگر گريه کنم مي شکني از غم تار و پود باورت مي پاشه از هم سينه ها ت خون شده از يک راز وحشي ديده آزرده هم از هر مور و نقشي هر نفس که مي گذره از قلب سينه بوي غم ميگيره آهنگ و کينه _28/9/86 23:16 شب___________________________________________ شمال : بيا بازم مثل قديم با هم ديگه بريم شمال دلم گرفته راضييم به اين خيالاي محال منو ببر تا آخر جاده ي چالوس ببرم تا شيشه ي باروني خيس اتوبوس ببرم تا جاي پات رو ماسه ي داغ متل قو ببرم تا آخرين دلهره ي نگاه آهو ببرم منو ببر تا گمشدن تو اون چشاي بي قرار تا ساختن قصر شني رو ساحل دريا کنار دلم پره بيا بازم با هم ديگه بريم سفر جاي ما اونجا خاليه منو ببر منو ببر يه عمره جاده ي شمال منتظره عبور ماست نمي دونه يکي از اون دوتا قناري بي صداست يادش بخير لحظه اي که چشماي ما دريا رو ديد نور چراغ زنبوري رستوران اسب سفيد يادش بخير شناي ما ميون موجاي بلا خاطره هاي مشترک وقت سفر تو جنگلا دلم پره بيا بازم با هم ديگه بريم سفر جاي ما اونجا خاليه منو ببر منو ببر 28/8/86 نيومدي و دلم هنوز بيقراره .... هميشه در انتظار ديدنت هسته معبودم .... تقديم به بهترين بهترينهام : سونيا ---------------------------------------------------------------------------------- {صفحه ي خاموش} : مي گذشت ازنيمه شب ساعت و من باز سر گرفتم عادت ديرم از آغاز مي چکيدم روي کاغذ م مينوشتم بي تو بارون من مثل خاک خشک و زشتم تا نوشتم گله پرپر شد زمسون دوباره دقيقه ها شد کند و آروم فصل روياهاي ابي هم سر اومد از تو اي گل اگه حتي خبر اومد ناگزير از ياد تو باز پر گرفتم بي رمغ نفرين و ناله سر گرفتم نفرين به اين عشق روياي ابي آلوده ميلي ديرينه خوابيد زرد و زشت و کهنه بود ش سقف خونه من يه آسمون کشيدم عاشقونه من فراموش و تو خاموشي در ياد من همون ماه هوس که دادي برباد ساعتا وايسادن از حرکت و بازي تو نمي خواي عشق خامتو ببازي مثل باروني و رقص اشک پونه هوس بوي تنت مثل جنونه اي بهار رفته از عمر تباهم من يه واژه زير يک خط سياهم من ناگزير و خاموش از پا نشسته بر خاک قفس به خود تنيده از کينه هاي نا پاک 23:40PM 24/09/86 تقديم به تنها دلبدم : سونيا ------------------------------------------------------------------------------------- 26/9/86 براي سردار غرور : سونيا زندگيه زير زمين : تا به پرم پر ندارم شبم که آخر ندارم تا بمونم تاب ندارم خستم ولي خواب ندارم بوي شيشه ي تر مياد صداي خاکستر مياد براي من نفس بکش هنوز اين از تو بر مياد گمشده آرومُ راحت واسه زنجير و بندي بگذر از من مثل ساعت که گذشت بيست سالو اندي تو مي خواي روي يک کاغذ بنويسي خسته اي از زندگي با يک دل تنگ عاشقي کردن با يک سنگ زندگي زير زمين باز، طاقتم نيست بيش از اين نا پشت اين عينک تيره ،هردو زشتند خورشيد و ماه زندگي زير ترانه ، گفته هاي بي گمانه آنچه بر من رفته شعله، مي کِشن از تو زبانه تيکه تيکه شکسته ها ببين مي ريزند زير پام نگو خدا دوستم داره من ديگه هيچي نمي خوام منو تو آغوشت نگير من ديگه آروم نمي شم نگو خدا دوستم داره من ديگه هيچي نمي گم ----------------------------------------------------------------------------------------------- حرف شانزدهم : هنوز هم دوستت دارم دلم ديگه نميدونم برات داره مي طپه يا نه ؟! خيلي سعي کردم که ديگر برات ننويسم ولي نشد ... 3 روز بيشتر نتونستم دووم بيارم ! تو مي خواستي از من رها شي ولي روت نشد بهم بگي ... گفتي اينقدر تحويلش نمي گيرم تا خودش خسته بشه و بره ... ديدي که تا امروز برات موندم و بهت انديشيدم ... بهت زنگ زدم ... ولي تو با فجيه ترين نوع گوشي رو بدون خداحافظي قطع کردي و رفتي ... من هيچ نگفتم .. تو به من بي احترامي کردي و من هيچ نگفتم ... الآن که مي بينم و به به اين کارهام مي انديشم مي بينم که شايد بهت علاقه مند باشم که اين بلاها رو سرم در مياوري و هيچ نمي گويم ... تو اين بحران ها ي دوري از تو و بي تماس با تو ، تنهايم گذاشتي و ... ولي نمي دونم چرا وقتي بهم احتياج داري درجا بهم مسيج مي دي و ... ! آيا اين بيحرمتي به من و عشقم نيست !؟ عيبي نداره ، يعني عيبي نداشت ولي مجبورم رهايت کنم .... خودت مي دوني که بيشتر و يا به اندازه ي پدر و مادرت دوستت داشتم ... عشقم را هم نگه داشته بودم بعداز ازدواج ظاهر کنم ... بهت بعد از ازدواج وابسته شوم تا مثل همچين روزهايي اگر با من چنين کردي ، ناگزير دست به کارهاي احمقانه اي چون خودکشي ويا در انتها مجردي تا ابد ، نزنم! شکست بدي بود از جانب تو ... ولي عيبي نداره ... هيچ نگفتي که از من بيزاري ولي با کمال ميل مي پذيرم و رهايت مي کنم ... دردي در سينه دارم که گر تو داشتي رهايم مي کردي ... دردي در سر دارم که گر تو داشتي مرا الآن زنده نميگذاشتي .... تو اگه منو دوست داشتي ، به من گفتي بهت نزنگم ،مي تونستي خودم با يه موقعيت از قبل تنظيم شده به من زنگ بزني ... من هميشه موبايلم رو روشن گذاشته بودم دراين امر ... که بهانه اي پيدا نشه ! ! ! اگر هم پول نداشتي مي گفتي ... ازت دريغ نمي کردم ... يادته که گفته بودم هرگز براي دختر خرج نخواهم کرد ... ديدي که پا گذاردم زير تمام افکارم ... فقط و فقط بخاطر تو ... گفتم تويي که برام مي موني ...پس گفتم بايد برايت خرج کرد ... ولي افسوس که اصلا تو ازم متنفري ... نه زنگي مي زني و تازه من زنگ ميزنم با عص=بانيت با من صحبت مي کنم ... بلاخره مهزاد برد ... اون مي تونه با تو صحبت کنه اما من ... ! پس اي کاش من برادرت مي شدم ... ! ! ! هميشه کاري کردي که به پوچترين آدمها حسودي کنم ... من اصلا حسادت نمي دونستم ولي تو در خيلي چيزهاي خوب و بد پروراندي !!!!! تو اگر چه به خيال خود مرتکب هيچ گناهي نشده باشي ... ولي بدان که در زندگيت دل پاکترين دل را شکگوندي ... من پژمان و ... نبودم که ازشون کناره گيري کني ، اونا براشون مهم نباشه و بروند بسراغ ديگري ، تازه جالب اينجاست که اصلا تو جرات نداشتي با اونا چنين کني ولي با من ... ! من مي روم ولي ازت نخواهم گذشت ... گاهي از خود بيزار مي شوم ... چه شبايي که به تو فکر نکردمک ... از کجا معلوم که تو هم همچنين ! ! ! اگر هم هنوز مرا دوست داري کمي دست بذار به حاشيه ها و به من ثابت کن ... هروقت تو بخواهي ، من همان رامتين سينه چاک خواهم شد ... ولي بگذار فعلا دوستت نداشته باشم ... چون نميتونم داشته باشم ... چون در روز ، در هفته ، در ماه ، و حتي بيشتر ... نه مي بينمت و نه حتي صداي معشوقم رو ميشنوم ... چگونه بايد اشيرش باشم ... نه از خودگذشتگي اي ، نه محبتي ... ونه هيچ گونه راهي که برايم باز کني تا بسويت پرواز کنم ... ما که رفتيم ولي ديگه هيچ وقت همچين کاري با ديگران نکن چون اونا به مثل من ساده و دلپاک نيستند ، چنان جبران مي کنند و بهت نارو مي زنند تا خودت متوجه پشيمونييت شوي ... ولي من ِ ساده مي نشينم و دست از خورد و خوراکم .. دست از درسهايم ... و حتي دست از زندگيم ميکشم و برايت اينها را مي نويسم ... تازه احتمال داره که بخوني يا نه ! من اينچنين خود رو تخليه مي کنم ... ب ه نحوي که صدمه اي نبيني و بهت بر هم نخوره ... اين رسمش نبود .... هيچ کس با اين اخلاقت همسر خوب تو نخواهد بود ... ولي من مي تونستم تا آخر عمرم رعايت کنم و ... برايت بمونم ... چون درکت مي کنم .. از شرايطت باخبر هستم .. دلم برات يه جورايي مي سوزه ... نميگم از روي ترحم دوستت داشتم ولي بالاخره ... ! ! ! ! ! ! ! ! هر موقع تو خواستي من آماده ام تا اون رامتين اوايل باشم ... دوستت دارم، اگر بگم نه ، دروغه محضه ... ! 03/10/1386 روز دوشنبه ساعت 10:20 صبح .... * کسي که مدعي بود دوستت دارد ... ! * ----------------------------------------------------------------------------------------------------------- امروز یه احساس عجیبی داشتم .... 3 بار بهت زنگ زدم هر سه مثل همیشه بی خداحافظی قطع شد .... ولی گویا واقعا دارم تازه می شناسمت ... خانومی من داره میره سر کار ! بی آنکه با من مشورت کنه ... اگر من همسرشم ! اگه نیستم چرا بهم نمیگه ؟ نکنه روش نمیشه بگه ... ! من هیچ وقت به اینجای ماجرا فکر نکرده بودم ... زن من عروس ضیایی داره کار می کنه ؟!؟!؟!؟! نمی تونم اصلا این رو تجزیه و تحلیل کنم ... سه تا احتمال می دم : 1: بخاطر اینکه حوصله اش سر می رفته و نمی خواسته زیاد تو خونه بمونه ... 2: با خانوادش به نحوی دعواش شده که این هم کار اشتباهیست باید به همسرش یعنی من می گفت که من هم وظیفه ی خود می دونستم تا برایش تقدیم کنم ... 3: بخاطر اون بدهی به دیگران +شوهرش ... که من درکش می کنم ولی این خوشایند نیست خانم من تو خیابون باشه ... من اراده کنم اون یارو رو می خرم حالا باید بشه کارفرمای همسر من ... نمی خوام زنم تو بیرون شاغل باشه ... بدم میاد ... من مگه مردم ؟بدهیش هم حالا می شه حل کرد ... تو خیلی خوب بودی ... من هرگز تورا نشناختم ... من .... دوستت دارم ... ----------------------------------{همین الان SMS داد که سر کار نمیره دیگه + خونه ی خالشه و دیگه بهش نزنگم وگرنه مجبور میشه تلش رو عوض کنه !} دیگه نمی تونم حدس بزنم چی شد ... دارم دیوونه می شم دخترجان یه تلفن بهم بزن .... دارم دیوونه میشم ... دیگه نمیتونم چیزی بنویسم .... کاش میفهمیدی که چقدر دوستت دارم ! 3/10/86 10:20 شب ---------------------------------------------------------------------------------------------------- دوستت دارم عزیزم .... تموم شد ... خیلی بیشتر از اینها بود همش پاک شد ... خیلی از شبها هم حسش رو نداشتم افکارم رو بیارم روی کاغذ ... مخصوصا اون شاهکارم که خدا محوش کرد ! خانم جوان یادت باشه ... من 40% ذهنم در روز صرف همسر آیندم و این بحثهای حاشیه ای میشه ... می خوام تو رو داشته باشم ... تصمیمم رو گرفته ام ... نمی دونم چرا داری ناز می کنی ... یک بار بگو رامتین جان می خوامت ولی ... یا وایستا الان نیا و خانوادم گیر می دهند و .... بالاخره واقعیت رو بگو ... من داشتم راضیت می کردم که بیای شمال .. همش یک روز ... همش چند ساعت پیشت باشم ... مثل همه ی جوونهای دیگه ... این توقع بزرگی نبود ... هرگز مجبورت نکردم ... چون دوستت داشتم ... تو خیلی سنگ دلی ... اگر هم نباشی می خوای این چنین وانمود کنی ... خودت انگار شک داری .. به درجه یقین نرسیدی که منو می خوای یا نه ؟ ولی من اصلا امکان نداره که لحظه ای به تو فکر نکنم ... هرجا میرم و هرکس را میبینم چهره ی تو روی صورتشان به من منعکس می شود ... بعدا افسوسی می خورم و میگم اون ازم دوره و بعد مشتی محکم ناخداگاه به زمین می زنم و اندوه می خورم ... آیا سونیام سالمه ... مشکلی نداره ؟! ... خواسته ای ... درد و دلی ... کاش الان کنارش بودم ... دوستت دارم و در آخر من برایت خواهم ماند ... این سرنوشت توست ... دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره ... من بسراغ خانواده ات میام ... حتی اگر سر شکسته شوم ... در عوض به مرادم رسیدم ... بخاطر تو حاضر جان دهم ... پس مرا یاری کن ... . -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- و اما پس لرزه : {آقا رامتين لطفا ديگه تلفن منو فراموش کنيد ..ممنون از همه کارايي که برام کرديد .. باي.17/12/07 07:27 بعد از ظهر.} خوندمش .... يعني کي ميتونه باشه ؟1 اِ!!!!! سونياست ! ! ! ! دوباره خوندمش ... درجا بهت زنگ زدم ... نمي دونستم چي بايد بگم ... فقط اينو مي دونستم که موقعيت داري که باهات صحبت کنم ... گفتم چه شوخي جالبي بهت زنگ مي زنم ... از مخابرات بهت زنگ زدم ... اينقدر اعصابم خورد بود يادم رفت کلاه بذارم و يا کاپشن بپوشم ... حتي يادم رفت به خانوادم بگم که کجا رفتم ... خيلي چرت و پرت گفتم ... آخه فضول شهرمون داشت صحبتاي ما رو مي شنيد ... اون موقع از تلفن يارو بهت زنگ زدم ... دستگاهاشو خاموش کرده بود ... قشنگ صداي داد زدنات رو يارو مي شنيد و پوسخند مي زد.... ! من هي به اون نگاه مي کردم و يه چرت و پرتي بهت مي گفتم ... غرورم رو که انداختم زير پام ... آبرومم که انداختم زير پات ... ولي اي کاش راحت حرفم رو مي زدم ... خجالت کشيدم ... من تعجب کردم از صدات ... اينبار يه چيزي رو فهميدم که پسر خاله اي در کار نيست ... پس بي خوشحال شدم ... فقط نمي خواي ريسک کني ... و بين خانوادت و يه پسر غريبه ، خانوادت رو ترجيه دادي و ... ! من نمي دونم چي بايد بگم ... خيلي داغونم .... من يه آدمي هستم که نمي تونم تلفني صحبت کنم ... حالم داشت ازت به هم مي خورد ... فقط خودت رو مي ديدي ... به من فکر نمي کردي ... خودت مطرح بودي ... من ازت متنفر شدم ... نمي تونم بگم چرا ... ولي باز هم دوستت داشتم ... يکي از دلايلش اين بود که تو نمي دوني من کي هستم ... يه آدم تنهاي تنها که حتي دوست پسر نداره چه رسد به دختر و... دوم اينکه بهت هرگز نگفتم چون پر رو ميشدي : من از دختراي شمالي متنفرم ... پس خيالت راحت که اصلا کسي تو زندگيم نيست... سوم اينکه تو آدمي هستي که نمي دونم صلا برات مهم نيستم ... تابلو بود .. دوست داشتم يه بار فقط يه بار من ناز کنم و تو نازم رو بکشي ... دوبار اين کار رو کردم بهت بر خورد و قطع ردي ... نزنگيدي ... و من زنگ زدم ... !!!! چهارم اينکه ازت تا آخر عمر ميترسم چون بهت ديگه اعتماد نميکنم ... هر لحظه ممکنه برم تو ليست اون آدماي کثافت ... يعني من هم براي آقا جديده بشم کثافت ... در صورتي که نيستم ... خداييش نبودم ... !!!!!! من بارها بهت گفتم : دوست دارم خودکشي کنه برام ... منو بپرسته ... برام قسم بخوره ... ! ! ! منو بپاد ... کنترولم کنه ... تند تند بهم زنگ بزنه ... بهم محبت کنه ... از مشکلاتم دورم کنه ... ولي خودت قضاوت کن که کدوم ويژگي رو دارايي 1!!!! من مي خواستم امشب خودکشي کنم ... يا خلاصه چميدونم يه بلايي سر خودم بيارم که بفهمي ديگه برام جونم مهم نيست ، زندگي کردن مهم نيست ... ، تا بفهمي خيلي دربارم داشتي اشتباه فکر مي کردي ... البته انگيزه ي قبلي دارما از اين کار ... خيلي بدبختم ... ميدونم هيچ خوشبختي اي نخواهم داشت ... بهترين زن دنيا هم داشته باشم باز هم بدبخت خواهم بود .... من خستم خيلي خسته .... ولي به روت نياوردم ... الان خيلي ناراحتم ازت ولي باز هم کمي خوشحالم از اين که هنوز دارمت ... ! نمي دونم اصلا تو خوبي يا نه ... من نمي تونم بهت اعتماد کنم ... تو همه چيزو از يه بُعد مي بيني ... من نمي خوام ريسک کنم سونيا ... نگهت دارم بد کردم در حقت و اگر هم رهات کنم در حق خودم بد کردم .... دارم متلاشي ميشم ... -------------------------------------------------------- خواستگاری: 29-9-86: تو هم تموم شدي ... نمي دونم که چرا ديگه نست به تو هيچ احساسي ندارم .... انگار يه جورايي فهميدم که تو از من خوشت نمياد ... خيلي تلاش کردم تو را از خود کنم ... بار ي خود کنم ...مال هم شويم .... براي هم ...باهم يک ستاره را در آسمان انتخاب کنيم و تمام افکار و اخلاقمون مشترک شود ... ولي ديگه افسوس نمي خورم ... تلاش خود را کردم که از دستت ندهم ... با تموم جان و دل خواستم بفهمي که خواستارت هستم .... ولي نشد .... تو هم رفتي و يا به ديگري دل سپردي و يا ... در هر صورت از من دل بريدي... من ديگه خسته شدم ... وبارها گفته بودم ... به همه اين رو گفته بودم ... بزرگترين عذاب الهي عشق يک طرفه است ... اول خدا بود که بندگانش را و من را دوست داشت که ما او را دوست داريم ... در راهش و برايش جهاد مي کنيم ... زندگيم رو مي گذاريم کنار ... با دل و جان هر چي را امر کرد ، مي پذيريم و اجرا مي کنيم ... و حتي دست از خوش گذرونيهامون مي کشيم .... هر چي اون دستور داد ... دوست داشتم که اول تو مرا دوست بداري ، دست از فخر فروشي و غرور برداري .... چرا که بخدا قسم خداوند است که هيچ نيازي به دوستدارانش ندارد و اوست که غرور را آفريد و تنها اوست که مي تواند مغرور باشد ، ولي مي بيني که اصلا نيست .... من و تو کي هستيم که بخواهيم .... ! ! ! ! من مثل فرد ديگري شخصيتي را نماد زن ايده آلم داشتم ... دختري که دانشجوي رشته ي ادبيات باشه و باسواد ، خانواده دار ... مهربون و از خود گذر و زيبا و . . . ولي تو ارزشي برايم داشتي که ههه را يکجا به فراموشي سپردم ... هميشه سعي کردم که نقاطي از تو دريابم ... آنرا به نيکي قبول کنم و طي بهانه هايي متوالي بپرستمت ... هميشه دوست داشتم ازت متنفر باشم و در عوض تو عاشقم باشي ... تو جلو بيايي تو به من پيشنهاد دوستي دهي و تو ... ولي من همه چيز را فراموش کردم .... ! تو مغروري و خود بين ... باز هم هيچ نگفتم .... خيلي زيبا از من مي تواني دل ببُري ... "آقا ممنون از اين همه محبتت نسبت به من ، شمارم رو فراموش کن ! 1 " به همين سادگي ... ! ! ! آيا من عشقم رو وقتم رو دلبستگيم رو از سر راه در آوردم ... نمي دونم که کدوم از خدا بي خبر با تو اين کار رو کرد که الآن تو هم بلد شدي و با من کردي ... هميشه به اين گونه بوده! نمي دانم اولين فرد مرد بود که بر زن ضربت زد و يا زن بر مرد خيانت کرد ! خلاصه امروزه همه ي زن هاي پاک و دل کوچک ، با مردهاي خائن دوست مي شوند ، و آن آن مرد بر آن ضربتي مي زند و يکباره تنهايش مي گذارد و مي رود ... و آن دختر گرگ مي شود و با مرداني دل پاک و دل کوچک دوست مي شوند و همين کار را با آن مي کند ... فکر مي کند که همه ي مردها اين چنينند و مي خواهد به گونه اي پيش دستي کند ! و اي کاش آن دختر دل پاک از ازل با آن مرد دل پاک دوست مي شد و ... ! اين بنظرم طمع آنان را نشان داد که بين دو شخصيت خوش تيپ و معمولي ، آن خوش تيپ و هوس باز را انتخاب مي کند ... اين را بدان که زيبايي و پول ، هرگز براي مردان و زنان عشق بوجود نمي آورد ... همان طور که اين دو ، شعور را زياد نمي کند ؛ ولي اگر فردي تنگ دست و معمولي را انتخاب کني در عوض او مهري دارد که تا آخر عمر نيتازي به صورت و ثروت فکر نخواهي کرد ... اينر ا بدان که اگر روزي آن فرد زيبا و پول دار روزي همه چيزش را از دست دهد تور ا نيز از دست خواهد داد ... چرا که اصلا بلد نبوده چگونه زندگي کند ... ولي آن فرد تهي دست اگر هم بيشتر از اين فقير تر شود بهرحال هرچه دارد به تو تقديم مي کند ! اگرچه کم يا زياد باشد ، ولي دو در وجودش هستي ... داخل پرانتز که اصلا اگر عشق آن دو برابري کند آن مرد دست به کارهايي خواهد زد که هرگز چيره دست نشوند و اگر هم روزي ثروتمند شوند ، همه را بي صبرانه تقديم مي کند به معشوقش ! . . الآن هر دوي ما يک بار ويا بيشتر اين ضربت را خورده ايم ... به گونه اي گذشته اي مشترک داشته ايم ... بد تصميم گيري کرده بوديم ... ولي الآن بيا و از گذشته عبرتي گيريم و قول دهيم هرگز چنين فاجعه اي رخح ندهد ... و واي بر جامعه اي که روزي همگانش ،گرگ شوند ... و به گونه اي تجربه اي بد داشته باشند ... در آخر به الآن ما خواهند رسيد ... با ديدي باز اما کمي ترسو و بيدار ت به طرف مقابل دل مي سپرند ... اي معبودم اگر واقعا از تو هم ضربتي و حتي خراش کوچکي بينم اگر چه به تو هيچي نخواهد گذشت ولي آن دنيا صددرصد عذابي برايت ثبت خواهد شد و يا درين دنيا منتظر کسي باش که ماسکي بر چهره دارد و اين بلا باز بر سرت خواهد آورد .... به شکست هميشه فکر کن ... تا کسي را بد زمين نزني ... . . خلاصه اين که تو الآن من را نا اميد کردي ... دلم را سرد کردي ... اگر مي تواني گرمش کن و جبران کن و کاري کن دوباره بهت علاه مند شوم و يا ... ! عيبي ندارد من درک مي کنم ولي اگر هم من تورا بخشم کسي هست که تورا هرگز نخواهد بخشيد ... . . سريع تر وقت ندارم ... خود را به من نشان بده ... خودت خوب مي دوني که دوست دارم و الآن داري در حقم کم لطفي و يا سوء استفاده مي کني ... من ازت گِله هايي دارم که تو بايد به گونه اي از دلم درآري... هرگز طلب کار نباش ... فکر نکن که اين سياست است ....من اگر هر کاري ميکنم از آن توست براي توست براي هردومون و آيندمونه ... من بخاطر تو دست از سياستم برداشتم ... گفتم بگذار بهترين سياست ، صداقت باشد .... ولي تو ... ! من آدمي رُک هستم ... ديگر بهت نخواهم گفت که دوستت دارم ... ديگر نمي گم که دوستم داشته باش ... هميشه من گفتم که بگو دوست دارم ... من گفتم که به من بزنگ ... من هر چي بود گفتم چشم وليتو گفتي من حرف فلاني رو هم گوش نمي کنم بيام حرف تو رو گوش دهم ! چشمه ديگر بايد خودش بجوشد ....! دلايلي که حدس مي زنم دوستم نداري : 1: هرگز به من نزنگيدي ... 2: ثابت نکردي که دوستم داري .. 3: نه ازخود گذشتگي اي نه ايثاري و نه ... 4: نه محبتي ... 5: حتي راز هايت را به من نگفتي ... با من درد و دل نکردي ... 6: با دشمنانم نشست و برخاست کردي ... 7: در آخر از من طلب چيزي کردي و از روي اجبار ازم تشکر کردي و خواستي نقش بازي کني که دوستم داري ... آيا اگر باز هم بهت نمي دادم باز مي گفتي کگه دوستت دارم ؟ آيا اگر روزي من نيازي پيدا کنم و ازت طلب وجهي کنم به من مي دهي ؟ اصلا فکر مي کني که بايد برايم جستجو کني ... مهم نيست .. من از کارهايم راضييم و اگر هم کاري را خواسه و يا ناخواسته کردم که بعد فهميدم تو ناراحت شدي ، درجا ازت معذرت و جبران کردم ... ولي تو .....!!!!!! منتظر بهانه که گوشي رو قطع کني و قهر کني ... ولي من روزي روزه ام را بخاطرت شکوندم ... ! ! ! که اي کاش نميکردم ... تا بفهمي که دوستت دارم ... . . براي جبران هرگز دير نيست ... البته اين متون را که دارم گردآوري مي کنم شايد روز ي نقض شوند ... ولي بدون که چنين روز يازت خوشم مي يومد و يا نه ... بدان که اينها هرگز توشون دست نخواهم برد .... و روزي همه UP DATE مي شوند .... خداحافظ دوست من .... ! 29/09/1386 روز پنج شنبه ساعت 11:25 صبح نوشته ي فردي که ادعا مي کرد دوستت دارد ... هرچند شايد روزي به ديگري در آينده گويي که رامتين آشغالي بيش نبود ... ! ! ! _______________________________________________ 21-10-86 {دیالوگ با خانم سعیده} سلام خوب هستيد ؟ مي خوام کمي با شما دردو دل کنم .. فردي که مي خوايم دربارش صحبت کنيم ، فرديست که هر دوي ما مشترکا او را مي شناسيم و دوستش داريم... درباره ي سونيا مي خوام کمي باهاتون صحبت کنم ...يعني نوعي دردو دل به صورت روان شناختي و در عين حال تراژدي... اول اين که يه سوال ؟ سونيا واقعا به من علاقه منده ؟! دليل اين سوالم دو حالت داره ... اون مغروره و نمي خواد بگه دوستم داره و يا واقعا دوستم نداره و چون فردي هست که بهش علاقه منده مي خواد پايدار بمونه و متقابلا با وي بمونه ! خلاصه اين که سوالم مسخره و از روي شک و ترديد پرسيده شد...چرا بايد اين جوري باشه ؟چرا هرگز بهم ثابت نکرد ؟ اون قبل از من با خيلي ها دوست بوده .. قطئا به اونا يا اون علاقه مند شده ولي اونا رهايش کردند ... گويا او فکر مي کنه که من هممثل آنهاو ؟! سونيا رو با تموم چيزهايي که داشت و ويژگيهايي که دارا نبود رو انخاب کردم ... به خودم قبولوندم که اوست از آنِ من .... نمي دونم بهتون گفته يا خير ! من خيلي اتفاقي و به شيوه اي مسخره با او دوست شدم ... با روش هايي که خودم از اونها بيزارم ... و تا حالا به اين سن رسيدم هرگز با کسي دوست نشدم و به وي پيشنهاد ندادم ... مثل اين جوونهاي امروزي نبودم که در خيابان فردي را ببينم و ازش خوشم بياد و برم جلو به نحوي دلش را بدست آورم و يا مثلا او عاشق زرق و برق من شود و به قول خودش تيپ من شود و جلو آيد ... ! يا مثلا مزاحم تلفني و ...!!!! بنظر من اولا اون گونه دوستي ها از روي هوس است ... چون از روي چهره ي طرف مقابل انتخابش کرده اي ؛و ثانياً او را همچون کالايي فرض کرده اي که پشت ويترين ايستاده تو انتخابش مي کني ((که تازه تو از روي ظاهرش جذبش مي شي)) و او را از مال ِ خود مي کني ! جالب اينجاست که استفاده هات رو ازش کردي و دلت رو زد مي ندازيش کنار و مي روي يکي بهتر و تازه تر و شيک تر ميخري ! من بايد چيزي رو به شما اعتراف کنم ... هر فردي در زندگي که سري متود ها و اولويت هايي داره در زندگيش برا ي انتخاب آيندش ... که طبيعيست به تمام خواسته هاش نرسه ... چون انسان موجوديست که هرگز از خواسته هاش کسر نميشه و هر روز يه توقعي و يه نيازي جديد ... سونيا اصلا اون فردي نيست که من در افکارم منتظرش بودم ...! ولي دوستش دارم ... دختر مورد علا قه ي من : دختري باشد با روحيه اي خالصانه و لطيف که گاهي هم دستش بر قلم بلغزد و عاشق ادبيات باشه ... برام قطئه اي پيانو بزنه ... آروم ، خوش برخورد ، به گونه اي مظلوم و سنش از من کمتر باشد زيرا دخترها کلا زود تر از ما مردها به درجه ي کمال مي رسند لذا از ما به نحوي با شعورترند... حساس باشه تک فرزند،تک پر ، و قبل از من هيچ تجربه ي عشقي اي نداشه باشه ! ولي سونيا ي من : به نحوي عصبي که اون هم دلايل خاص خود رو داره ... کم طاقتو کمي هم در خانواده لوس بزرگ شده ... من معلوم نيست چندمين نفرم که در قبلش نهفته ام ... خودبين و بنظر من کمي هم سنگ دل چون اصلا نسبت به من علاقه اي نشان نميده ...(گويا من دخترم و او يک مرد !!!)) ولي نميدونم که چرا به او علاقه دارم ... من او را انتخاب کردم چون همه چيز رو با ديدي مثبت نظاره مي کردم ... اگر او وعصبي هست به چند دليل بستگي داره : 1- عين بچه ها پافشاري ميکنه تونِ صداش رو بالا مي بره که به خواستش برسه ... 2-مشکلات زندگيش که ريشه در زندگي حال و کودکيش داره ... 3- از روي علاقه صداش بالا ميره و هيچ هدفي پشت اين چهره ي خشمگين ،نيست ... منظورم اينه که از روي دلسوزي پيشنهادش رو عنوان مي کنه و چون تاکيد بر حرفش باشه آن رو به اين گونه انتقال مي ده !!!! . که الآن او همچين وضعي رو داره ... البته بنظر من ... ! + مشکلات خانوادگي و شرايط الآن زندگي وي که بالاخره خانوادش به گونه اي از هم پاشيده شده ، حائز اهميت است... خلاصه اين که انتخاب من اوست ... حالا چه داراي شرايط دلخواه باشه و چه واجد شرايط... موضوع دوم سن اوست که از من بزرگتره ... راستي شنيدم که او قبلا دست به خودکشي زده ... واقعيت داره ؟ اين هم باز نکات زيادي رو در پي دارد که نمي خوام دربارش صحبت کنيم به دلايل زياد ... به قول مولانا : من او خاکم به زير پات ولي مغرور مغروم به تاريکي منم تاريک ولي پر نور پر نورم اگه گلبرگ بي آبم به شبنم رو نميارم اگه تشنه تو خورشيدم به سايه تن نميکارم من اون دردم که هرجايي پيِ مرحَم نميگرده که غم دارم اگه دنيا به کامِ من نميچرخه من آن عشقم که با هرکس سرِ سفره نميشنه من آن شوقم که اشکام ُ بجز مَحرم نميبينه اگه من ساقه ي خشکم به دريا دل نمي بندم اگه بارون ِ پر بارم به صحرا دل نمي بندم که مغرورم که مغرورم چه مغرورم خلاصه شايد او دوستم داره و از روي غرور بروز نمي ده بنا به سياست هاي خويش... و من هم اگر با فردي حرف از عشق زدم ميدان را خالي نخواهم کرد ... الان خيلي احساس راحتي دارم ... کاش دوزرفه بود و حرفهاي شما هم ميشنيدم ... _______________________________________________________- هرگز من نتونستم زنان رو بشناسم ... اين حرف رو برجسته ترين سياسيون و نوسيندگان هم گفته اند چي خيال ميکردم چي شد... شام رو با يه ذوقي خوردم . خوش اشتها و با انرژي.... گفتم زنگ بزنم ببينم خانوميم حالش خوبه يا نه !؟!؟ اوضاع سر جاشه يا نه ؟ بعد پشيمون شدم ... گفتم اگه بزنگم ... باز ناراحت ميشه ميگه چرا اين باز زنگ زد و خونوادش جنگ رو دوباره شروع ميکنند... بعد دلم طاقت نياورد ... رفتم و گوشي مادرم رو گذاشتم سيم کارتشو اوردم تا اونا نفهمند... که گفت از ترست گوشي رو خاموش کردي!!!! باز هم سوء تفاهم ... بهونه ... اشتباه...!!!! باز هم حرف تکراريش (((BY!!!!))) نميدونم چه مرگشه !!!! ميگم به بابات بگم ؟ ميگه نه ؟ هرچي ميگم ميگه نه ! بهش ميگم : اگه خدا بخواد تو مال من بشي ميموني پس ديگه تقلب ديگه در حکمت خدا نمي کنم ... مي رم و هر وقت دونستي بگو بيام و با خونوادت بيان کنم ... ميگه : مي دونستم آخرش ميگي خداحافظ!!! شما همتون مثل هميد! !! لعنتي آتيش پاره اگه منو مي خواي اين قدر تقلا نکن بذار تا تصميم بگيرم چيکار کنم ... همش بايد منت تو رو بکشم ... اينجوري که پيشرفتي نميکنيم!!!! يه مزاحم پيدا شده و دل خانوم رو برده ... خدا نکرده تُرشيده نيستي که زود با تلفن يه مزاحم دست و پات مي لرزه ...!!!! مگه کوري يه خاطرخواه عاشق داري!!! مشکل زياد داري اينو بفهم... مي خواي تقلب کني که زودتر شوهر کني ولي با اين زخم زبونات مي پرونيش!!!! آخرش هم مي گي حرف از اون کثافتا نزن! منو ببخش اين جوري صحبت مي کنم .. الآن خيلي عصبانيم ... مطمئنم که دوستم داري ولي نميدونم چرا اين چرت و پرت هار و ميگي... هي ميگي برو بمير و باي و باي ! بعش توقع نداري جوابي بشنوي ... درسته اينقدر خودمو برات کوچيک کردم هيچي برام نمونده ولي يه ذزه قدرت تهش مونده ... ميگم حوصله ندارم باشه باي ... بعدش دلت مي سوزه مي گي همتون مثل هميد و .... آخه چي بگم باز التماس کنم ؟ تا کي ؟ اين همه التماس کجا رو گرفت؟ چرا تو يه بار درخواستي ، خواهشي ، التماسي نکردي ؟ آخه به تو هم ميشه گفت همسر ايده آل؟! به چي ِ تو دلم رو خوش کنم ؟ ! هان ؟ به اعصابت ؟ به زخم زبونات ؟ به قلب پر از عشق و احساست ؟ به غرورت؟ به فاخريت ؟؟ بگو ديگه ؟ دارم ديوونه مي شم ...هرکس ديگه اي بود ديگه وقتش بود همين جاها درجا ميد و رهات ميکرد ... شنيده بودم ترکها قانون قهوه ي قجري دارند ! ولي نديده بودم مي بردشون توي جنگ و اينقدر مجازاتش مي کنند تا طرف بميره و عقب نشيني کنه ... ولي بدون ديگه از اينجاش به بعد بخاطر عشقم نيست که مي مونم و ادامه ميدم ... بخاطر روکم کُنيته... خسته شدم ... اگه پستم رو محکم ميکردي الآن بايد بجاي اين جنگ داخلي بايد با هم صلح ميکرديم و به اهافمون نزديک ميشديم ... يعني رضايت خانواده هامون !!!! ولي افسوس که هنوز شک داري داري منو امتحان ميکني... آخرش پشيمونم ميکني ... نه از خودت ،بلکه از همه ي زنها ... . . تورو خدا تمومش کن ... بيا و زودتر تمومش کنيم.... عشق که ديگه نه همش پريد! بيا و همديگر رو دوست داشته باشيم ... . . دوستت دارم هنوزم ... هرچند دارم خودمم هم شک ميکنم که آيا واقعا دوستت دارم يا نه ! . . فقط لازمه اين هم رو بدوني که بخاطر تو {البته منت نباشه بخاطرخودمون} به همه التماس کردم که درصد علاقه ام رو به تو منعکس کنند ... نميدونم اين کار رو کردند يا نه ... و خيلي حرف خوردم ازشون ...حزفهاي گُنده و شکننده!!! که اينا همش هوسهاي زودگذره و فکرت رو مشغول اين کارا نکن و ... راست ميگه اين بزرگوار ولي طرفش رو اشتباه گرفته بود ... بگذار بي پرده بگم مي دونم بعدها عليه من استفاده ميشه چون طبق معلوم حرفم رو متوجه نخواهي شد ... : هوس يعني سکس و سکس هم شخص خاصي نياز نداره ... اگه من اينکاره بودم تو دانشگاهم قاطي ِبقيه کثافت کاريامو ميکردم و يا تو چالوس و کلا شمال اين کثافت کاريها رو ميکردم ... همه مي دونند از نارسيس بپرس همه از همه جاي ايران ميان شمال ... ! پس چرا اين هوس بنده بايد تلفني باشه ... و راه دور ! دختر سالم ! و... اين همه التماس و دعا و ... کاري نداره يه خورده پولت رو بهشون نشون بده ببين چي جوري برات دست و سر مي شکونند ... راحت ... نه دردي نه عذابي ، نه منت کشي اي !!!! و نه ...!!!!! مي بخشيد اين رو گفتم ولي اين حرف مدتها بود تو گلوم مونده بود ... من خودم درباره ي هوس و اين عشق هاي دروغين ساعتها قوز کردم و متن نوشتوم ... خودم يکي از مبارزين در اين عرصه هستم حالا بيام و خودم هم ... !!! . . شايد هم اون شخص مخاطبش تو بودي ! باز هم دلخور شدم ، چون به همسرم توهين شد....! هرچند اون خيلي بيشتر از من تو رو مي شناسه من همينجا سوگند ميخورم که تو رو از اين لجن نجات خواهم داد !!!! ______________________________________________- ديشب باهاش تماس گرفتم ... تنها بود تو خونه... صدايش خشم را نشان مي داد و دل تنگي ... او مرا دوست دارد ... طبق معمول از دستم شاکي بود ... بخاطر همون قضيه ي مسيجم بهش که گفتم وسيله هام رو بفرست... اگه تو ازم بدت مياد چرا شاکي مي شي؟! چرا ازم بدت مياد زنگ که ميزنم خوشحال مي شي؟ تو که ازمن متنفري و به قول خودت شوهر داري ، چرا وقتي که مي زنگم گوشي رو قطع نميکني ؟ چرا فحشم نميدي ... چرا مرا ترک نمي گويي! آخه عزيزمن ، آيا تقدير من چنين بوده ؟! دو نفر همديگر را دوست داشته باشند و دائما يک ديگر را ناراحت کنند ؟ در کدامين کتاب نوشته شده که بگو ما هم بخوانيم ... اگه سياست است بس است اگه دلتنگيست ، خب من هم دلتنگم... اگه ناز و ادا است پس من چي ؟! تابحال تو کي به من محبت کردي ... هميشه در حال ناز خريدنت و منت کشي بودم ... خب ثروت تموم شد اينقدر نازت رو خريدم ... بخدا سوگند که خستم ... از کارهاي پوچ و تکراريت ... حرف حسابت را بگو ...گفتي من با کسي دوست مي شوم که تا شش ماه ديگه به جواب برسم ... با وي ازدواج کنم... مگر تو نبودي که ميگفتي قبلش بايد يکديگر را کاملا بشناسيم ... همش در اين چهار ماه تو با من قهر بودي و من هم منت کش... پس کي از اين دوران لذت بريم تو تمام ذوق و شوق و عشقم را نابود ساختي .... تو گفتي عجله ايست هنوز خواهر و برادر بزرگتر از خود حال مجردند ... چه عجله ايست ... روز اول به تو گفتم دوستت دارم ... گفتي همچنين ... گفتم براي منتظر بمان ... گفتي چشم گفتم من بايد درس بخونم ، سربازي ، کار ، درآمد ، خونه و... و حداقل 25 سالگيم ... گفتي صبر ميکنم ... برايت ميمانم . با تو تا ابد .... چي شد ... ؟ بد مي گم مي خوام دستم تو جيبم باشه ... بده مي گم فوق ليسانس بگيرم يا لااقل ليسانس ؟ بده مي گم خونه بخرم و اجاره نشينت نکنم اصلا الان بيام خواستگاريت خونوادت به من چي مي گويند؟ عزيزم زندگي که فقط عشق نيست... آدما اگر سير نباشند و احساس امنيت نکنند که عشقشان هم مي سوزد... من صلاح تو را مي خواهم ... مرد ايده آل يعني اين... درسته پدر من سرمايه داره ... ولي من چي ؟ اون هم همسن من بود از صفر شروع کرد و الآن خانواده اي خوشبخت داره... مثل پدر بزرگم و عمو و دايي و پدرت و... کمکم کن ... تو بد شرايطي هستم .. قول مي دم نه از تو طلبکار باشم و نه خود را به قول معروف لوس کنم ... من به يک تکيه گاه نياز دارم ... به يک کمک مشاور... همانطور که تو به همچين کسي نيازمندي ... وگرنه ما آدما براي هميشه تنها زندگي مي کرديم... دوستت دارم ... و مطمئنم که تو جز من به هيچ کس ديگري فکر نميکني ... نه عاقلانست و نه عادلانه ... حتي اگر از روي تهديد و يا حتي شوخي باشد ... هميشه ما آدما يکرنگ و خوش نيستيم ... برخي از کوره در مي رويم گاهي تصميم غلط و جبران ناپذير ميگيريم... که يه عده را پشيمان مي سازند و پشتيبانش نفرت است ... پس نکن ... تو آگاه هستي ... دوستت دارم و دوستم بدار .. من و تو ماندني هستيم ... مي دانم که تو هم دوستم داري... وگرنه تو ...! يادته وقتي به تو گفتم آيا کسيديگه هست تو زندگيت ... قسم نخوردي ! يادته به من مسيج دادي و گفتي "دارم" منظورت "دوستت دارم " بود مگه نه ؟!؟ و گوشي را قطع کردي... من ناراحت شدم ... نفهميدم چگونه رسيدم به خانه ... تنها بودم هزاران فکر آمدم بسراغم ... زخم عميقي به من زده بودي ... خودت هم وجدان درد گرفتي و دوباره مسيج دادي: خيالت راحت شد ؟ برادرم که منو دوستم داشت به من سيلي زد ، مادرم که عاشقم بود ، به من چپ چپ نگاه کرد و پدرم....! اين مي دوني يعني چي... يعني ازت ناراحتم ... زنگ زدن هاي پي در پيت خانواده ام را باخبر ساخت .... آنها فهميدند ... و مرا دعوا ساختند ... يعني دوستت دارم ... يعني داشتي مرا به نحوي تنبيه مي کردي.. باشه .. ارتباطم را کمتر ميکنم ولي نه قطع...! يادته هي باهات شوخي ميکردم و ميگفتم شوهرت شوهرت ... ناگزير گفتي به قول بابام : هرکي واقعا دوستت داشته باشه بالاخره مياد و باهات ازدواج ميکنه ... حالا چه اين همه اذيتت کنم و چه با هزاران نفر ارتباط داشته باشم ...! من فقط از يک چيز ميترسم ... اينکه بعد از ازدواجمان هم تو همين کارهارا کني !!!!!!!!!!!!! و نتيجه ي ازدواجمان و عشقمان ، سياه کردن يک صفحه از شناسنامت باشد ... اين همه قلبم را خط خطي و سياه کردي کافي نبود که به شناسنامه ي خودت هم نمي خواهي رحم کني ؟!؟!؟!؟!؟؟ 14/11/1386 ساعت 13:45 _____________________________________________ امشب شب بزرگيه برام... بالاخره فهميدم که سونيا به من علاقه منده... يکي به مادر سوني تلفن زده و چرنديات بارش کرده ... نميدونم کار کيه ... روز آخر و لحظه ي آخر رقيب برام پيدا شده!!!!! ولي بازهم ازش متشکرم چون بالاخره محبوبم مجبور شد اقرار کنه که دوستدارمه.. امشب عشقم شب بدي رو ميگذرونه کاش الآن اونجا بودم و درد و سختي و ناراحتيش ، نصف ميشد... و من هم بالاخره صحبتامونو به خانوادش مي زدم... شايد امشب پدر سونيا به من تلفن کنند و همه چيز رو برايشان توضيح بدم ... ولي نمي خواستم اين طوري بشه ... براي سونيا خيلي گرون تموم شد... خدايا کمکش کن... نمي دونم عاقلانست پيش دستي کنم به پدر همين الآن بزنگم يا نه ؟ نمي خوام سونيام آسيبي ببينه! اون گناهي نداره... پاکه پاکه ... اگر هم شيطنتي کرده باز نسبت به سنش و اقتضاش ناچيز ميشمارم... من بايد کمکش کنم .... محبوبم دوست دارم بدوني که من هم امشب به اندازه ي تو و شايد هم بيشتر دلم آشوبه ... دوست دارم نگرانيم رو بدوني و بفهمي... حيف که شماها وجودش رو ندارين يعني بلد نيستيد وگرنه شماره ي اون لعنتي رو ميدادين به من تا حاليش کنم که دوست داشتنش دوستي خاله خِرسَست. زيرا آسيب جدي به سونيام وارد کرد... هم جسمي و هم روحي ...! ! ! ! خدا ازش نگذره ... ! ! ! 15/11 19:55 ________________________________ همانطور که در حرفهام ترديد هست و در نوشتنم آشفتگي موج مي زند ، زندگش واقعشم هم همينطور يست... اون دائما حرف از عشقش مي زند ... تا جوابش را مي دهم ... ناگزير عصباني مي شود و سرزنشممي کند ... براتون چند مثال مي زنم تا خودتان قضاوت کنيد: بعد از چند مسيج بي جواب که ساعت تقريبا يک بامداد بود و بيجواب مانند ... ناگزير با پريشاني خوابم برد چون مطمئن بودم که او هم نيز خواب است ... تا اينکه صبح بيدار شدم ساعت 8 صبح بود ، نمي دونستم زنگ بزنم يا مسيج بدم زيرا ايشان دستور داده بودند که هر روز تا يازدهمي خوابنند و نمي خواستم ايشان را بيدار کنم و ناراحتيشان دو چندان شود !!! تا اينکه ساعت 10:22 خودش چنين نوشت : آخرين اس ام سم رو اگه نديدي ، باز بخون که دوباره چرند ننويسي تحويل من بدي ، من اس ام اسام رو پاک مي کنم تا عشقم نخونه و خفه ام کنه .... ! باي (خداحافظ آقا) جواب من (خودم رو زدم به بيخيالي و نشنيدن چون گمان کردم مقدمه ايست براي مسيج زدنش و اين هم بهانه اي زيرکانه و توام با غرورش بود ): کارت درسته ها ،من دارم مامانم رو راضي ميکنم بياد کرج . تا بعدا يه اجلاس با مادرت بذاره تا باهم آشنا بشوند.آخه از قديم گفتند عروس رو اگه مي خواهي بشناسي بايد اول مادرش رو ببيني و بشناسي! +من مي خوام به مادرت بزنگم و بگم. جواب او : تو بيخود کردي به خانواده ي من بزنگي من تو رو نمي خوام کله خراب زوره من عاشق يکي ديگم احمق غلط ميکني . احمق تو رو نمي خوام . نمي خوام بمير. (اعصابم ريخت به هم .. نمي دونم واقعا که اون واقعا منو دوست داره و يا واقعا يکي ديگه رو تو زندگيش داره و دوستش داره ... دلش جاي ديگه باشه ولي من دنيايي هم به او تقديم کنم و عشق صرفش کنم او چشمش دنبال اوست ... الان زمونه عوض شده به بهونه ي غيرت ، از حسادت زنمون رو عذاب بديم که چشمم به مرد نامحرمه ...!) جوا ب من : هيچ فکر کردي که که اگه من عقب نشيني کنم اون اگه نياد جلو يا تو رو نخواد و يا يکي ديگه رو ديد و به نحوي ترکت کنه من ديگه پا پيش نميذارم ؟! من باورم نميشد که شما منو دوست نداشته باشي ! فکر ميکردم داري امتحانم ميکني اگه واقعا دلت جاي ديگست نمي خوام ازيتت کنم ! چون دوستت دارم و هرجا تو شاد باشي من هم شادم ... خودخواه نيستم.+چون دوستت دارم.BY . (فقط واي به حالت که شوخي باشه ! يا از ترس خانوادت ترکم کني ! يا چميدونم امتحانم کني و يا محکم بزني که زودتر بيامجلو ، ديگه نمي بخشمتها !) جواب اون : دفعه ي آخرت باشه که من رو تهديد مي کني فهميدي .من هر کاري دلم بخواد با تو ميکنم يا ميکردم ديگه زبون درازي نکن خوش اومدي بدم مياد ازت ديگه باي ! - من نمي دونم منظورش چيه مي تونستم جبهه بگيرم و جوابش رو جوري بدم تا ديگه اين جوري نگه ولي دوستش دارم ... نمي دونم چرا ... همش احساس ميکنم اون هم منو ميخواد ولي هرگز نفهميدم چرا به اين نحو منو مي چزونه ... قبلا بهم گفته بود که مي خوام تو رو بسوزونم تا دلم خنک شه ... همتون چون مثل همين ... لذت ميبرم که تو داري آتيش ميگيري ...(داشت با نفرت مي گفت ... خون جلوي چشماشو گرفته بود ، ولي باز هم تو صداش نويد قلبش رو مي ديدي از روي لجش مي گفت ، دوستم داره مطمئنم ) کاش علمي داشته باشم و بفهمم که دوستم داره يه بازيه ؟! همون روز پاسخش رو اين جوري دادم: چرا من ؟ من که خودم رو با اونا سوا مي دونم ! چرا فکر ميکني هممون مثل هميم. .. ؟ اگه اينجوريه پس تو هم مثل اونايي ... بعد ديگه هيچي نگفت .... حالا جواب من و آخرين مسيج چون ديگه جواب نداد ... : يعني چي ؟ يعني داري امتحانم ميکني ؟ بي معرفت بيش از اين عذابم نده اگه دوسم داري بگو.منو کشتي ! مامانم رو راضي کردم 25 داريم ميايم کرج ... به بهونه ي ديدن دختر عمش "مريم" . جيانت هم گفتم ... ديگه جوابي دريافت نکردم ... .. حالا چند مسيج ديشب قبل از 12 شب: گفت : ....................... برو با همسر آيندت خوش باش ... ديگه هم براي من اينقدر شعر ننويس ... گفتم : همتون مثل هميد ! اولش عاشقت مي شوند و بعدش مي گند باي ! تو که تازه خوب خوبشون بودي و نجيبترينشون ... گفت : برام مهم نيستا ولي خواستم مُچت رو بگيرم : تو که گفتي من اوليشم حالا شديم همه ؟! ( اولا جريان من و پاني رو مي دونست ، دوما من منظورم چي بود اون چي گفت !!!!!!!!!!!!!!!!!! ) به خدا خستم هيچ وقت فالي رو که باهم تو سفره خونه ي کرج بوديم و گرفتيم يادم نميره : فال انبياء صبر باشد کليد هر مقصود مقصود صابران برايد زود اين صاحب فال بدان و آگاه باش هر مقصودي داري بزودي بدان ميرسي ، و هرچه طب کني ميسر شود ،اگر نزدکسي به حاجت ميروي نروکه صلاح نيست ، به تو آسيب ميرسد ... قومي به انتظار شکستت هستند و به تو حسد ميبرند ودر خيال خود قصد تو را دارند اما از آنها کاري بر نمي آِد مترس کار به مراد تو خواهد بود در سفري که در پيش داري اندک غمي به تو ميرسد اما راحتي پس از آن پيدا ميکني و در نظر خلايق شيرين ميشوي .درکارها از خدا کمک بخواه. اونروز ما به شوخي و جدي مهزاد رو نشون داديم آخه اون هم با معصومه (مصي) اونجا بودند... البته هنوز مهزاد همچين خحيانتي بهم نکرده بود و دستش به دست مَصي بود!!!! . . نميدونم آيا دارم درست تصميم مي گيرم يا نه ... يه راهيه که شروع کردم ... از روي غرور دارم ادامش ميدم ... دلسرد ِ دلسرد شدم ... مي دونم که اگر هم بدستش آورم ديگر به دلم نميشيند ... ولي مي خوام کار رو تمکومش کنم ... دقيقا وسط راه هستم ... با گفتن خدا خدا دارم پيش ميروم ... دائما نازکشي و خودم کوچيک ميکنم ... نه غروري نه استقلالي نه سياستي ... براستي که قبل از اينکه عاشق شوم اين چنين خيال نميکردم ... پ ولي بازهم اقرار ميکنم که لذت ميبرم از انکه کسي يا چيزي را بسختي بدست ميآورم ، چون ماندگار تر است ... اگر از روي شکم سيري بدستم بياد باد آنرا خواهد برد و يا اصلا به چشمم نميايد ... ولي کاش ميدونستم تا مال من است تا با اميد و هدف و برنامه ريزي جلو مي رفتم ... هر دقيقه يه جور ميگويد ... مي ترسم خيلي زياد ... آيا او لياقت مرا دارد ؟؟؟؟ در شانِ من و خانواده ام است ... من اين همه سختي کشيدم و از هرگونه گناه بدور بود م آيا اين همون سعادت من است ؟ مي ترسم ... خيلي زياد ... عاقلانه دنبالشم نه عاشقانه و کر و کور و لال ! الان که مال من نشده دارم ميگم نه يک ماه يا يک سال بعد از ازدواج او دست خورده است ... قبل از من با فردي ديگه بوده ... تازه با کثيف ترين و بي رحم ترين فرد کرج "پژمان"! کسي که حتي دوستانش "مهزاد " هم ازش ناراضيند .... خانوادش ترکش کرده اند ! او اصلا چگونه با پژمان آشنا شد ؟ کجا کي؟ چند بار خونه ي او رفت ؟ چه کارهايي باهم کردند ؟ همانطور که نزد من به خانه ي مهزاد آمد و مرا در آغوش گرفت ،همانطور هم .... ! من هم عاقلم و تحصيل کردم و هم روشن فکر... با هر س بوده برام مهم نيست مهم اينه که الآن براي منه ... براي من نفس ميکشه و نزد منه ! ولي بايد از اين امتيازاتم بهره ببره و اين قدر مرا به بازي نگيره ... و از اين ميترسم که واقعا نامزدي دارد و داره به نحوي با من بازي ميکنه به جبران بازي هايي که پژمان با آن کردند ... نمي دانم نمي دانم ... فقط تا دوستت دارم تمومش کن دختر .... نگذار ازت دلسرد بشم.... {قبل يک متن در اين باب نوشتم باز ياد آوري ميکنم .... : تو اين جامعه دو عده وجود دارند ... شيّاد و گروهي مظلموم و خام ... شيّاد =گرگ مظلوم و خام = بره : همگي روزي بره و پاک و خالص بودند ... چون خدا هيچ کس را گناهکار نيافريد و اونها بخاطر و سختي هاي زميني آنچنان شدند!!! نمي دانم اولين "گرگ" زن بود يا مردان ؟ هيچ کس نميداند ولي بالاخره شروع شد ... خائن کي بود ؟ محرک کي بود ؟ هرکه بود جامعه ي بشري را همچنين کرد ... الآن يه پسر"گرگ" با يک دختر"بره" آشنا مي شود . دختر خالصانه و از روي سادگيش و خام بودنش ، تمام وجودش را براي معشوقش يعني همان گرگ ميکند ... تا روز ي که اصلا آن دختر فراموش ميکند که جسم و روح آندو از هم جداست ! پسر از روي هوس ، از روي هر بهانه اي شخصي ، خود را متقاعد ميسازد و از آن دختر جدا ميشود... آن دختر تنها ميشود ... وجودش را نفرت در بر ميگيرد ... تا مدت طولاني نمي تواند باور کند که آندو ِ يک نفر نبوده اند !! افسرده مي شود و گاهي هم منجر به خودکشي ميشود ... نميتواند با خانواده اش صحبت کند ... ترسيده ... نکنه آنها مي دونستند ما باهم ارتباط داريم ! الان نپرسند که پس چي شد ... ((((حالا اگز در اين ميان بچه اي از وي نداشته باشد که ديگه حداکثر حدس و گمان است !!!) تا اينکه بر روي شانس و تقدير فردي در زندگي وي نهان ميشود ... حالا دو حالت دارد يا آن شخص روحيه اي و افکاري پليد دارد و يا پاک و به اصطلاح خام استو دور از اين جريانات ...! به هرحال آن دختر امکان ندارد به اين زودي به آن پسر تازه رسيده بله بگويد و دوستي کند ! که باز ما داريم دختراني که باز هم از خود بيخود ميشوند و به اصلاح دم به تله ميدهند که باز امکان داره که خوشبخت شود ويا باز هم گول بخورد ... ! وحالا عکس و العمل عده اي ديگر از دخترهاي گرگ شده ... تصميم ميگيرند تا خود هم چنين شوند و بروند سراغ پسرها و آنها هم آلوده کنند....! آنها هم يا گرگ به تورشان ميخورد که بالاخره از پس ِ هم بر ميايند ... و اگر آن شخص "بره " باشد ... اون هم نيز ، آلوده شده و روزي با رفتن آن دختر"گرگ" ،گرگ ميشود .... خلاصه جامعه آلوده ميشود ... همه سعي ميکنند بروند بسراغ آن بره هاي از همه چيز بيخبر تا بهتر بتوانند مانور دهند .... جامعه ، و جهان را نابود ميسازند .... همه گرگند ... ازدواجي ديگر رخ نميدهد ... عشقي نيست .... هوس حاکم ميشود هزاران طلاق و بيماري همچون ايدز و افسرگدگي حاد بوجود مي آيند ... نسل انسان ها کم کم منقرض مي شود و در آخر معلوم نخواهد بود که اولين گرگ و آخرين گرگ که خواهد بود !!!!! } حالا من به طور کاملا خلاصه و تيتر وار گفتم و مطمئنم که مخاطب يا مخاطبينم متوجه موضوع مي شوند ... زيرا خود هم با اين موضوع به نحوي درگيرند ... چون هنوز فردي نيامده تا اصلاح گرا باشد ... خود و منافع خود را ناديده بگيرد و اين ولبشو را سازماندهي بخشد ... البته من در اين متن که بيشتر شبيه به يک داستان مي آمد ، تا واقعيت ، جريانات اجتماعي و سياسي را ناديده گرفتم ... تا منحرف تر نشويد !!! رامتين 16/11/86 ساعت شروع : 10:46 پايان : 13:9 بعد از ظهر... _____________________________________ ديگه دلم سرد شد! چند روز با هم خوب بوديم... به هوا ي ولنتاين ... ولي اون از من بدش مياد ... نميشه به زور کسي رو که از خود کني ! من دوستش داشتم. چون دختري ساده و پاک و رنج کشيده اي بود ... چون مي خواستم خوشبختش کنم... دختر ايده آلي بود... همسر باوفايي بود و... هرچه بود چند معايب هم بر کردارش دلالت ميکرد... من خستم ... الآن درست مثل چند دهه ي پيشم .. شب که مي خوابم با ذکر خدا مي خوابم ... خواب که مي بينم ديگه اون بازيگر نقش اول روياهام نيست عاقل شدم... فهميدم که بي خودي بدو دل بسته بودم ... بيهوده به دختري دل مي بندم !!! آن کساني که تا ديروز به آنها لغب گرگ داده بودم بنظرم ديگه اشتباه نمکنند ! زيرا حداقل تو زندگي چيزي رو براي از دست دادن نداشتند...! من برام مهم نبود مخاطبم کيست ؟ فقط مي خواستم دوستم داشته باشه و به من وفادار بمونه ... توي سختيام همدمم باشه ، همونطور که من سقفي براي وي بودم ... هرچند خيلي اهداف داشتم که سر سونيا پياده نکردم ... خيلي کارها بايد برايش انجام ميدادم به عنوان مردش که ندادم ... به خاطر همچين احتمالي بوده که يهو بر ميگرده و ميگه "ديگه نه به من زنگ بزن نه مسيج!" به کسي نمي انديشم.... بنظرم دختر موجوديست پوچ که با زرق و برقش داره بازار رو گرم ميکنه که ديگه من باهاش کاري نخواهم داشت ... همان رفتاري که توي دانشگاه با آنها ميکنم توي جامعه هم همينطور ميکنم ... خشک ِ خشک! وانمود ميکنم که متاهلم ! اصلا ديگه نميخوام ازدواج کنم .... حيفِ من که با اون دختره آشنا نشدم و از روي لج بازي و تعهد به سونيا ، از ارث هم محروم شدم ! ! ! هرگز فکرش هم نميکردم که او مال من نشه ... درسته شخصيتش کپي ِ پانيذ بود ، ولي من پانيذ را رها کردم ولي اينبار اين من را رها کردم... ديگه بهت فکر نميکنم ...نه تو بلکه هيچ کس ديگه ... ! زيرا همتون دروغ گوييد... نميشه شما رو شناخت ... گول اون اشکاتُ خورم ... گفتم اون پاکِ پاکه !زُلال مثل اشکاش ! همينطور که دلش چشمش پاکه !دلش هم همينطوره ...! ولي نبود ! هر روز با من بازي کردي ... منو باش داشتم لحظه شماري ميکردم تا روز ولنتاين زودتر از توبهت بزنگم و تبريک بگم ! و برنده بشم ! هرچند که آرزوم بود اون روز بزرگ روفراموش کنم و تو منو سورپرايز کني و بهم تبريک بگي ! گاهي فراموش کاري در زندگي لازمه ... ! البته نه مثل تو که حتي اسم و شماره تلفن و اون اشکامُ به فراموشي بسپاري ! من دوستت داشتم حتي بيشتر از علاقه ي خانوادت به خودت ... اهلش نبودم بروز بدم ! چون هنوز من و تو با هم محرم نبوديم ... از من نبودي مال من نبودي ... وگرنه چه کارها که براي همسرم يعني تو نميکردم ! سخن آخر براي شما ... شما که بهتون هرگز علاقه مند نخواهم شد ... هرکسي که مي خواهيد باشيد ... اين حق من بود ... اينجا واقعا تنها بودم براي شماها بهتريم مزيت بود ... نه شيطنتي ! نه سرگرمي اي ! نه هدفي جز بدست آوردن شماها و... ! خيلي دوست داشتم کنارم باشي تو شهر خودم ... باهم مثل اين جوونا که با ديدنشون قبطه ميخورم !بشينيم کنار ساحل ... باهم به پاساژ و پارک و پيک نيک بريم ... در دقايق زود گذر غرق شويم و فراموش کنيم که عمر گذراست... که با از دست دادنت بنشينيم و به اين لحظات فکر کنيم و دوباره نيرو بگيريم... ولي من چه کردم ؟ استرس ، دلتنگي ، حسرت ، منت کشي ، ناراحتي ، سردرگُمي، افسوس، خيال پردازي ، شک و ترديد ، پوچي ، و... ! دلم براي خودم ميسوزه که زندگيم گذشت ... نه آنطور که دوست داشتم و ديگر براي تو ناراحتم که فردي مثل مرا از دست دادي . رامتين به تو پايان . ساعت : 10:20 شب 23/11/86 ____________________________________________-- ديشب باز سردار روياهام تو بودي ... کاش درباره تو نمي نوشتم ... دوباره عاشقت شدم.. خوابت را ديدم ... آخه امروز 24 است و فردا روز ملاقتمان ! ! ! بايد با مادرم صحبت کنم و بيارمش پيش تو ... نمي دونم چي ميشه .. هر چه شود نيک است و من خوشحال خواهم بود ... من دوستت دارم .. بعد از تاييد مادرم و تمام شدن همه چيز ازت چنان مراقبت خواهم کرد که خوشبخت تر از خود در جهان نخواهي ديد! تو مي شوي "شهبانو "ي من شهبانوي همه ... همه بايد جمع شوند و دست تو را بوسه زنند... ملکه ي من ... ملکه ي هستي ... تمام مزاحمها و معشوقهاي هوسانه ي تو رو "هلوکاست" ميکنم ... تاهستي از اين فاجعه عبرت ببرند ! دوستت دارم ... مي خواهم هر چه زودتر به ديدارت بيايم و در آغوشت گيرم ... تمام اين هزيون ها را به باد بسپارم و فقط در چشمان پر خروشت خيره شوم و بهت با نگاهم فرياد زنم که عاشقتم ... آري تمام شد تمام روزهاي تنهاييم و تمام نوشتن اين چرندياتم... چرا که همگي به واقعيت خواهند پيوست ... مي خواهم اسمت را بر سردر کرج بنگارم و بگم تو کي هستي .. فرشته اي شداد که پرودگار عيسي و محمد تو را به من داد ... مي خوام جشني پر عظمت بچيرم به سالروز ساعتي که تو خنديدي و عاشق شدي ... دلسپردي و شيرين شدي ... تنها آرزو کردي که خوشبخت شوي و با اين تکيه گاهي که مدعيست دوستدارت است به اوج برسي... سونيايم منتظر ديدگانم باش و تا آن موقع اشک ذوق بريز .. چرا که سردگمي ها و پريشاني همان لحظه به پايان خواهد رسيد ... چرا که دو عاشق و ديگر باز به هم خواهند رسيد !!!!!!!!!!!! دوستت دارم و تا خون در رگام هست فقط براي تو خواهم نوشت ... چرا که تو وجودم را روشن و گوارا ساختي ... چرا که تو عمري دوباره به من بخشيدي ... دوستت دارم تا ابد ... تا زماني که به من وفادار بماني ...تا زماني که مرد روياهات من باشم ... تکيه گاهت من باشم ... اصلا آرزو ميکنم که همان لحظه که ما همديگر را ديديم زمان همانجا باسيتد که تو مجبور نشوي به ديگري يا اصلا چيزي ئجز من نگاهي بياندازي ... که نه گناهي صورت گيرد و نه سخني ....نه دروغي و نه راستي ... فقط و فقط براي هم باشيم... تا ابد سربلند و پايدار.... دوستت دارم و دوست دارم همين و بس ! رامتين 9:45 صبح روز چهارشنبه 24/11/86 تقديم به شهبانو سونيا. ======================================================= من پریشب با تو تلفنی صحبت کردم ... طبق معمول چون تنها بودی باهام خوب برخورد کردی... گفتی :" اِ ... من هم الآن تو فکرت بودم " خوب شد زنگ زدی ... گفتم چه جالب من یک ساعت پیشش به فکرت بودم ... کمی صحبت کردیم ... بهم چیزهایی گفتی و من فقط شنیدن و سکوت را ترجیه دادم ... چون می دونستم که دوستم داری و از روی دوست داشتن اونها را میگفتی... گفتی: من یه زمانی عاشقت بودم ولی الآن نیستم ... از زمانی که بهم گفتی آیا با پژمان سکس کردم یانه و یا گفتی دیگه من به عشق اعتقاد ندارم ،دلم رو شکستی ! حرف خود را کامل کردی و گفتی : پسر جان اگه کسی منو دیده باشه و با من سکس کرده باشه ... بدون دیگه ولش نمیکنم ... می رم تا ابد اینقدر بهش میگم تا با من ازدواج کنه ... پس بدون که من با اون سکسی نداشتم ! تو دلم بهش گفتم تو اگر هم کردی به من ربطی نداره چون اون موقع در زمان خودش فکر میکردی که اون میشه شوهرت ... و بعد من و بعد .... ! اگر هم من هم باهات سکس میکردم تو ازمن فرار نمیکردی و من مطمئنم ... ولی من هرگز با تو چنین نخواهم کرد ... بالاخره باید فرقی بین ازدواج و مجرد بودنمان باشد ! شاید حرفم عام نباشد ولی من اخلاقم اینه ...! بهش گفتم : این نقطه ضعف شما دخترهاست .... ! پرید توی حرفم ... حرف رو عوض کرد ... گفت من بهت چند بار بگم که باهات کاری ندارم دیگه خسته شدم اینقدر بهت گفتم ... تو دلم باز گفتم که چطور گفتی الآن به یادت بودم ! چرا پس جواب تلفنم رو دادی ؟چرا تو حرفات اینه که میگه بیا منو بگیر ! بحث بعدیمون سر این بود که گفتی من دیوونم و نارسیس و دوستات عاشق همچین شخصیتی هستند ولی تو از من بیزاری به گفته ی خودت ... نمی دونم این حرفت برای جبران حرف قبلیت بود یا خیر به هرحال بد جوری می دونی که دوستت دارم و ناز میکنی! اونشب به خوبی و خوشی تموم شد و قرار شد تا بیام کرج با مامانم که گفتی نه من نمیام خونه ی مهزاد اینا اگه تو می خوای مامانت منو ببینه بیان مغازه ... و من کمی باهات شوخی کردم و قبول کردم ... یادمه فرداش هم بارونی بود و حرف از چتر دونفره بود که منظورم این بود که با من بیرون میای یا نه که بله رو گرفتم ! فرداش نتونستم بیام اعصابم خورد بود . روز ولنتاین بود و من عصبانی و دلگیر که کنار عشقم نبودم ... به سونیا زنگیدم ... گفتم بهش ناراحتی تو صداش موج میزد ولی انکار میکرد ... گفت مهم نیست عشقم که تو نیستی من با شوهرم می رم بیرون ... باز کهنه قباله ها رو آورد وسط بحث پوله اومد وسط ... گفت من برای صابر هفتادهزار تومان کت و پالتو خریدم ... آخه عشقم اونه و خونوادم حتما که نباید برای من بخری ! تحریکم کرد ! خواستم بهش بگم اگه پول داشتی چرا شصت تومن منو ندادی تا حالش گرفته بشه ولی باز دلم براش سوخت و هیچ نگفتم ... گوشی رو بی خداحافظی قطع کرد ... بعداز ظهرش هرچی مسیج دادم و زنگیدم جواب نداد ... احتمال میدم که صابر خونه بوده و دعواش کردن ... که بهم گفت الآن با شوهرمم دیگه نه بهم مسیج بده و نه بزنگ ... اگه بزنگی با اون طرفی ... خلاصه باز حالم رو گرفت ... دیگه از اون شب تا حالا که 48 ساعت میگذره ، نزنگیدم ... ازش ناراضییم ... این شعر رو خواستم براش بفرستم ولی باز نکردم ! { این همه دردسر فایده نداره دیگه تو، تو دلم جایی نداری دیوونه دیوونه که دلش هرجا میره میمونه میمونه تا که از راه درمیره کی جواب درد بی درمون تو پیدا میشه کی میشه کجا میشه تا من آروم بگیرم از تموم دار و دنیا تو فقط مونده بودی تو فقط دلخوشی من توی زندگی بودی. } افسرده شدم خیلی فکرم مشغول شده بود ... حالم داشت ازش بهم میخورد آخه احتمال میدادم که: خونوادش نبودند و دوست پسرش رو خبر کرده بود خونشون و .... (همونجوری که منو خبر کرد و رفتم!!!) ولی مطمئنم که بهم خیانت نمیکنه نمی دونم چرا ولی مطمئنم که دوستم داره فقط کمی دلگیره که اولیش و مهمترینش اینه که از هم دوریم... ! و بارها بهش مسیج دادم که:"نمیذارم فاصلمون باعث رهاییمون بشه " دیگه بهش تلفن نمی زنم تا برم کرج و در کار انجام شده قرارش بدم .. الان مدام بگم امروز میام و نرم و بگم فردا میام و نرم ... بدتر آسیب میبینه ... می خوام اگه مامانم تاییدش کرد ، یه کارهایی خوبی براش بکنم که از دلش به این زودیها بیرون نرم ... هرچند که فعلا بیمار هستم "آنفولانزا" دارم. من آخر با تو ازدواج خواهم کرد ! 27/11/86 10:55 شب شنبه. -------------------------------------------------------------------------------------------------------- امشب کلي حرف دارم برات... بزرگترين و بياد موندني ترين شب امشب بود.... اولش شعرت رو مي نويسم تا موندني بشه : {هرکسي هم نفسم شد،دست آخر قفسم شد ،منِ ساده به خيالم ، که همه کارو کسم شد. اون که عاشقانه خنديد ،خنده هاي منو دزديد.} آدم تا کي مي تونه دروغ بگه ؟ ديگه اين گريه ات که دروغ نبود...! پس خدايا منو ببخش دربارت اشتباه فکر مي کردم ...درست مثل تو که در باره ي من اشتباه فکر مي کني... من فهميدم که کسي تو زندگيت نيست ... تو خيلي نازي ... تو رو با هيچي و هيچ کس عوض نخواهم کرد... تمام بدي هات فداي يک ذره سادگيت... هرچه بد باشي که البته نيستي ، اين اشکات هر سنگ دلي رو به لرزه در مياره ... کاش اينا واقعي باشند ... کاش تو راست بگي ... "شک" خيلي بده ... نه من به تو دخترها اعتماد نمي کنم و نه به من و پسرها اعتماد نمي کني ... شايد براي اينه که هر دومون يه جورايي با بد کسايي بُر خورده بوديم ... ولي دليلي به بد بودن همه نيست ... مي شه گفت اونها خوب نبودند نه همه ! و اصلا اين ماييم که خوب نبوديم و لياقت اونا رو نداشتيم ... مهم اينه که الآن دلسرد و نالان شديم ... من براي يک بار تو زندگيم مي خوام حرف از حقيقت بزنم ... آنقدر شجاع هستم که حتي اگه خيلي برام بد تموم بشه باز هم حرف دلم رو زده باشم ... مي دونم که هر چه قدر هم حرفم تند و زننده باشه ولي ارزشش رو داره چون چنين جسارتي رو داشتم تا بازگوش کنم ... نمي دونم از کجا شروع کنم خودت بعدا دو بار بخون تا همه چيز دستت بياد ... { من جوونم آدمي که احساس مي کنه بدي ها رو مي تونه از خوبي سوا کنه ... و تشخيص بده ... دوست خوب نداشتم ... کسي که از من سر تر باشه تا ازش چيزي ياد بگيرم ... ما (منظورم خونوادمه) موقعي که شمال بوديم ... همه ناچيز بودند ... مجبور شدم با اونا ارتباط داشته باشم ... (چون انسان هستم و اين يعني اجتماع ) من از روز اول مي دونستم که اگر با يه دختر دوست بشم خيلي بهتره تا اينکه با اين لات ها ي بي همه چيز دوست بشم و د آخر مثل اونا بشم ..، نتونستم چون عُرضه نداشتم ... چون مادرم بهم ياد نداد که سر کوچه خيابونا وايسم و... عادت کردم تو خونه عين يه دختر بزرگ بشم ... رشد کنم ... عين اون با احساس ، شکننده و... تموم عمرم با يه زن زندگي کردم (مادرم) اون تنها ياور بود ... پدرم که همش بيرون از خونه بود و اين طبيعيه ... بعده ها نياز جنسي در من ظاهر شد .. کم کم مجبور شدم از خانواده فاصله بگيرم ... بيرون هم نمي تونستم برم چون من ديگه اين جوري رشد کرده بودم ... نمي تونستم ؛ اصلا چِندِشَم ميشد با پسر هاي هم سن و سالم بگردم... اونا سر گرميشون اين بود که صبح تا شب خيابونا رو متر کنند و به ناموس مردم متلک بندازند ... يکي دوتا هم توشون آدم حسابي بود ، با من نمي پريدند ... من مجبور شدم برگردم توي خونه ي اول يعني کنار خانواده ام ... من اين احساس رو تو خودم کُشتم... آخرش اينجوري براي خودم استنباط کردم که سکس کاريست مسخره و هوسيست زود گذر و بي انتها ... هر چه پيش روي به مقصد نمي رسي ؛ انتها ندارد ... سير نمي شي ، فقط داري آلوده ميشه و همه رو آلوده مي کني ! چندي بعد فهميدم که زندگي اصلا فقط و فقط اين نيست ... نيرو يي هست که اولا متاسفانه انتها دارد از ديدي فلسفي ، و عوض به انتهاي زيبايي ميرسي و اصلا خودش عين ِ زيباييست و آن عشق است... با اين ديد خواستم برم جلو ... احساس محبت ... به سيرت آدما چشم مي دوختم نه صورت و هيکل و ....با خيلي ها نشست و برخاست کردم .. هيچ کس مثل من فکر نمي کرد ... خودم رو از همه سوا حس مي کرردم ...آدمهايي هم بودند که اصلا مي گفت پس تو مريضي ! مرد نيستي ... و مرا مي ترسوندند ... چرا چون من رو مثل خود کنند ... باز شدم هوس باز ؛ شک کرده بودم ... من از خودمم در درونم مطمئن بودم ولي ... ! آري اونا قدرت تاثير گذاريشون از من بيشتر بود و من خودم رو باخته بودم ... بي جواب مونده بودم ... کمي بعد زندگي دوباره اومد دستم ه دليل اينکه اولا نه من عرضه داشتم و نه دوست داشتم ... دلم ميسوخت نمي دونم براي چه کسي ولي يه احساسي به من ميگفت که اين کار خيانت است.... پدر و مادراني اين همه زحمت ميئ کشند و دخترشون رو به اين سن برسونند ... وارد دبيرستان و دانشگاه که شوند ، بي آبروشون کنند ! من نمي ذارم ... با اين کار مبارزه مي کنم ... . . چندي بعد نتونستم کسي رو عوض کنم چون تعداد اونا زياد بود و من آن قدرت تاثير گذاري رو نداشتم ... من تنها عاقلانه اي که کردم اين بود که خودم رو از اين لجن کنار بردم و ازشون دوري کردم ... نه من آلودشون شم و نه اونا رو درست کنم ... هرگز به دختري نگاه نيميکردم چون آخرش سکس بود و سکس بيچارش مي کرد ... من هم دوست نداشتم کسي رو که دوست دارم جلوي چشمم پرپر بشه ...! . . مدتها گذشت ... کم کم مي شنويدم که دخترها هم دارند در اين امر رقابت مي کنند با پسر ها ... هميشه فکر مي کردم مظلوم ها دختر ها هستند .... چون تموم دردها براي اونا بود ... از هر ديدي ... چه کثافت بازي و چه ازدواج ! اگر به ازدواج ختم شود و يا اگر نشود ... (خودت منظورم رو فميدي ) . . دختر ها هم گرگ شدند ... درد رو اونا مي کشيدند ولي ازش لذت هم مي بردند ... تازه داشتم شک مي کردم افکارم ... يه زماني بود پسر ها با يه دختر دوست مي شدند و براي لذت يک ساعته دختر رو تا ساليان دراز بدبخت مي کردند ! دختره حامله مي شد و از ترس پسره جيم ميشد و مي رفت ! دختره يا خود کشي مي کرد و يا خانوادش از بي آبروييشون خودکشي مي کردند يا مي کشتننش ... بعدها کسي مي يومد جلو ... عاشق بود ، هوس باز نبود و آن دختر را دوست مي داشت .... دختر مي ترسيد ... و کمي بعد به آن اعتماد مي کرد ... زندگيش رو بهش مي گفت ... دقيقا اين روميگه : عزيزم تو منو دوست داري ؟ مطمئن هستم ولي اگه ...اگه ... ولش کن ... پسره با تعجب مي پرسه حتي چي ؟ دختره تو ذهنش ميگه بي خيال و ميگه ... با عصبانيت مي گه حتي اگه من قبلا با کسي ديگه هم بوده باشم ؟ پسره دو حالت داره يا ترکش ميکنه و يا پوسخندي مي زنه و ميگه آره من باز هم دوستت دارم ... چندي بعد پسره مي بينه که دختره پرده نداره ... ! عصباني ميشه ... از خودش و از دختره بيزار ميشه .. حتي نميذاره دختره از خودش دفاع کنه ... ميگه من زن دست دوم نمي خوام ...! مي ذاره و ميره .... ديگه هيچ کسي نيست که بگه آخه لعنتي کسي مثل تو اين دختر رو به اين روز در آورده و رفته ! و از طرفي توي کثافت هم که همين قصد رو داشتي ! ! ! خيلي ها هم رو مي شناسم که باز به وي خودشون نميارند و بعد از چند هم آغوشي دختره رو رها مي کنند ... نمي دونم چرا اکثر پسرها فکر مي کنند که زن يه دستگاهه!!!! يه ماشيني که شما لذت بببريد و دقايقي شاد باشيد و يا ماشين جوجه کشي ِ شما شه ! اين سوال براي هميشه نسل به نسل تو گوش زنان ماند .... و اما امروز علم پيشرفت کرد .... زندگي رونقش رو از دست داد ... جوونا ديگه انقدر بدبختند که نه مي خواهند شادي کنند (هوس بازي) و نه ازدواج ! چون پول و درآمد نمدارند ... پس اون چهره يپليدشون رو رها مي کنند ... صاف و صادق مي شوند ! و اما دختر ها ! ازدواج مي کنند و فرداش طلاق ! درآمدي خوب و نوعي انتقام از نسل قبلي ِ خود ! خيلي ها در اين ميان بي پرده هم خواهند شد که با يک عمل يک ساعته درست مثل روز اول خواهند شد ! و لباس مي پوشند و پا مي گذارند توي جامعه و ... !!! ديگه کم کم احساس زنان از بين مي رود و در اصل پايمال خواهد شد! . . من نمي دونم چرا اين ها رو گفتم ... ولي واقعيت هستند . هرگز اين را هم فراموش نکن که متاسفانه من يک مرد هستم و نمي تونم منکر اين قضيه بشوم ! و در اصل ما انسانها بديم و زاتمان ...! آيا خدا ما رو گناهکار آفريد ! نه ... اين ماييم که در اين يک قرن گذشته جهان رو بيداد کرديم! من ال« مدعي هستم که به اين زمين و زمينيان تعلق ندارم ... همه چيز را مي دانم هم از مردان و هم از زنان ! دارم از اين که مي دونم و حس ميکنم ، رنج مي برم ... عين آدم هايي که يه قدم جلو تر خود را مي بينند ... که کاش نمي ديدند ! تا اين جوري بيشتر در زندگي خود لذت ببرند و زندگي کنند ! نمي دونم منظورم رو فهميدي يا نه ... . . اينا همش مقدمه بودند ... من مي ترسم از تو ... نه از تو بلکه از همه ي زن ها ، بر خلاف تو حتي از مردها هم مي ترسم ... خيلي سعي کردم ساده و صادق بيام جلو و تنها توقعم همين بود . من گداي محبت هستم . محبتي از يک زن غير از مادرم ... زني که همسر و همدمم باشه ... فردي که در اين مبارزه ي اين زمانه همرزمم باشه نه دشمنم! برام فرقي نداره کي باشه فقط برام بميره و من هم که نمي خوام چنين فردي برام فدا شه ، و برايش خودم را فدا خواهم کرد ! عشق يعني همين ... کسي که هرگز پشيمونم نکنه که اي کاش فلاني را انتخاب مي کردم و.. تا اينکه قضيه عکس شد ... شناخت زيادي ازت داشتم ، از اينکه دوستم داشتي شکي نبود ، ولي زيادي داشتي از من بد ميگفتي ... اگه دوستم داشتي اگه تنهخا يک دفعه ،تنها يک دفعه خسته مي شدم و رهايت مي کردم ، چه احساسي بهت دست مي داد ؟ من مبارزه کردم تا ازت غصه هات ُ بگيرم و جايش شادي بدم ... با اوني که خودم سبدي از غصه بودم .. داشتم در خودم ذوب مي شدم و بروز نمي دادم . اگه دوستم داري پس معني دوست داشتن رو نمي داني ! عذاب عذاب عذاب ! تا کي امتحان ... ديگه خسته کننده شده بودي... ترسيدم که نکنه رهايم کني واقعا و با ديگران بپري ! باز هم دوستان خوبي نداشتم ، هنوز نمي دونم راست مي گويند يا نه ! گفتند برو و باهاش سکس داشته باش ... اگه با دختر سکس داشته باشي ناخداگاه بهت وفادار مي مونه ... يکي ديگه مي گفت دختر مي خواد اگه تو نيازش رو برطرف نکني ميره سراغ يکي ديگه ! داشتم ديوانه مي شدم ... ياد اون حرف تکان دهنده ي اشکان ، دوستم افتادم که با اون حرفش زندگيم دگرگون شد ! " سکس مثل خواب و غذا يک نياز معمولي و طبيعيست ! رامتين از هرکي خوشت اومد باهاش نزديکي داشته باش ! تا عقده اي نشي .. تا سير بشي ... هرگز با همسرت نمي توني سکس کني چون نه روت ميشه لذت ببري و نه ديگه وقت داري !" من تا چند روز دپرس بودم ! داشتم براي خودم مقايسه مي کردم با فلسفه : که پيامبر گفته هرکس غيبت کند انگار زِنا کرده ! و هردو جزء گناه کبيره هستند و يک مجازات دارند ... امروزه يک نفر را نام ببر که غيبت نکند ! چرا اون مار رو بکنيم که نه لذت داره و نه ما نفعي مي بريم با خرد شدن ديگران ! حداقل زنا بهتر چون لااقل لذت برده ايم ! . . امشب متوجه شدم که همه چيز دروغ است ... مي خوام فقط و فقط براي يکبار تو زندگيم به کسي اعتماد کنم دلم رو بهش بدم ! نمي دونم شايد با پشت کردنت به من روزي مثل الآن تو ، ديگه به هيچ کس اعتماد نخواهم کرد ، ولي الآن و امروز بهت ميگم دوستت دارم ... باز هم ميگم : رهايت نمي کنم ، رهايم نکن ، بهت خيانت نمي کنم ، خيانت مکن ، دوتت مي دارم ، دوستم بدار ، و... مي دونم که به هيچ مردي اعتماد نداري همانطور که تنها مرد زندگيت و عزيزترينت ،"پدرت" يک خائن بود و دو باره تجديد فراش کرد ! دوست پسر قبليت بهت خيانت کرد و... ولي باز هم ميگم نمي دونم تا الآن فهميده باشي يا نه ، من با همه متفاوتم ! زندگي رو سکس و هوس بازي نمي بينم ... پول و درآمد و ... نمي بينم زندگي خوشبختي ِ ماآدماست و سختي هايش در کنار آن ! که اگر اين دو تا با هم نباشند آن يکيش بي معني خواهد بود ! زندگي علاقه و همياريست . زندگي يک ايمان است .... يک هدف است يه اميد است . من فرد زندگيت هستم هرچند بهت قول نميدم خوشبختت کنم ، چون تو کمي تا حدي مادي گرا هستي و به ارزشهاي امروزي يعني مايهتاج زياد حساسيت نشون مي دي ولي من نه ... اين ها همگي يک وسيله اند براي زندگي بهتر داشتن ... در کنار کسي که دوستش داري ! ولي مطمئنم که يک وسيلم براي اينکه تو سختي زياد کشيدي و سعادتت منم ... من بهترين انتخاب هستم ... و به اين مطمئنم ... ! حرف آخر: آخرش آخرش عشق گناهه چون آخرش مي رسيم به بچه و سکس ! و اين تا زماني گناه محسوب نمي شود که هردو از اين کار راضي و لذت ببرند و نه همان لحظه بلکه هرچه شد تا آخر بديها و مشکلات و خوشي ها کنار هم بمانند و جا نزنند ... اينه فلسفه ي عشق ... يعني ازدواج ... قردادي که قول دهيم در لحظات خوشي و بدي در کنا هم بمانيم ! تا ابد ... اين سختي ها کم کم آن گناه رو کم رنگ و کمرنگ تر خواهد کرد ... براي همينه که ميگن زن مقصره تا مردها هوس ازند براي همينه امام صادق فرمود زن بايد خود را از نگاه مرد در امان بدارد (حجاب) براي همينه که زن با درد زايمانش گناهانش پاک خواهد شد و مي گوييم زن با تغيير "مادر" به بهشت خواهد رفت . اين فلسفه ي عشقه از ديدگاه من ! رامتين 7/12/86 بعد از تلفن و اون گريه کردن سونيا و فهميدن من که اون خيلي تنهاست .11:45 شب. -------------------------------------------------------------------------------- Looking for last minute shopping deals? Find them fast with Yahoo! Search.

لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» داستانی از رام.شاد "Crash"
دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 - 13:6 - نویسنده : رامتین

   داستانی حادثه ای و تا ثیر گذار :

 

مارتین در آمریکا زندگی می کند ...

یه زندگی خیلی ساده و آروم وراحت در صورتی که در محیطی شلوغ و پُست مدرنسیزم و پر تلاطم زندگی می کند....

او شخصیتش با دیگران  و دور و اطرافیانش فرق می کند...

او بخاطر مشکلات زندگیش خود را در برابر دیگران و آینده اش تنها می بیند ...

مطالعه زیاد می کند و عاشق موسیقی های آرام و زیباست و معتقد است :من هر وقت این موزیکها را گوش میدهم از زندگی حالم دور میشود...

پدرش کارمند یک اداره ی در حال بر شکستگی است ؛ و وضع مالیشون زیاد تعریفی ندارد ..

او زیاد  با رفیقانش به گردش و تفریح نمی رود تا پولاش رو جمع کند تا به چیزهای واجب از از زندگیش یعنی برود نیوجرسی شهر "راجرواترز" و "دیوید گیلمور"، آخه اون عاشق گروه  Pink Floyd و بهترین آرزوش اینه که یکبار دیگه اونا رو از نزدیک ببینه و درصد علاقش رو به اونا بگه...

او کلاس زبان خارجی می رود ((زبان روسی)) چون اون عاشق روسهاست و عاشق حکومت تزاری شوروی بود و تاریخ ارتش سرخ را از بچگی می خوند و دوست داشت...

در کلاس زبان با دختری بنام "پانیمکو"  دوست می شود و تنها تفاهم آنها تو دوستی شون این بود که پانی هم توی حزب پینک است و پدرش رئیس بخشی از سفارت خانه ی روسهاست ...

او عاشق پینک است و دوستدار طرفدارانش ....!

.

.

.

او از سیاست متنفر است و مخالف جنگ های پی در پی آمریکا در خاورمیانه ست..

او در اینتر نت با پسری هم سن خودش دوست میشود که ساکن عراق است ولی بچه ی ایران است ...

مارتین از او درباره ی وضعیت سیاسی عراق می پرسد و چیز ناخوشایندی نمیشنود ...

چند روز بعد او پسر به خاطر این که دوست اینترنتیش یک آمریکایی بود ، با اون قهر می کنه و به اون و دولتش فحش میده و...

مارتین هم که از جنگ و بدش نمی آمد ولی از اون جنگ متنفر بود ؛! برای همین ناراحت میشه و حق را به اون میده ...

روز تولدش فرا میرسه و دوست دخترش پانی ، برای کادو و سورپرایز ، 2 بلیط کنسرت "آنادما" را که خیلی دوست داشتند ، می خرد و بهش می دهد..

بعد از کنسرت به رستوران می روند و مارتین جریان را برای پانیکو تعریف می کند و احساسش را می پرسد ...

پانیکو هم می گوید که پدرم قرار است یه سفر بره روسیه و از اونجا بهم قول داده بریم ایران تا شهرهای توریستی اونجا را ببینیم ... من خیلی دوست دارم ایران را ببینم ...

مارتین به پانی میگه ای کاش من هم توان اومدن با شما را داشتم ...

پانی هم با خنده ای تمسخر انگیز میگوید :شرمنده پدرم 2 بلیط بیشتر رزرو نکرده ...

بعد سر مساله ای کوچک و بچه گانه با هم دعوا می کنند و مکان رو ترک می کنند...

بالاخره پانیکو و پدرش و همراه پسر همکارش ، بدون خداحافظی میروند روسیه...

ماتین هم که تا می فهمد پانیکو با پسری میرود که از او متنفر بوده ، و تازه شنیده بود که 2 بلیط دارند ، ناراحت میشه و توی اتاقش خود را حبس می کند...

با گریه به خود می گوید بیا این هم همون ستاره ی تو ، کسی که تو زندگی بهش اعتماد بستی و بهش دل بستی ... !

این هم کسی که روزی مثل پینک تفکر می کرد ...

آری همه کثافتند...

هیچ کی به هیچ کی راست نمی گه ...

و یهو نظرش می خوره به بک گروند کامپیوترش که عکس دوست ایرانیش می افته ...

یادش می افته که اون روز دوستش امتین"بهش درباره یزندگی و زندگیش ، چی گفت ...

{بهش گفتم که از چه گروهی خوشت میاد ؟ پوسخندی زد و گفت : هیچ کی !

بهش گفتم مگه می شه من تنها امیدم به زندگیم فقط یک چیزه و اگه اونو نداشتم حال زنده نبودم و تنها آرزوم اینهکه یک روز دیگه "راجر واترز" رو ببینم ... و اون گفت اونا چه سبکی می خونند ؟ درباره ی چی و کی می خونند؟ اصلا معنی شون رو می فهمی ؟

اونا آیا برای ما می خونند ؟! بخاطر ما می خونند ؟! آیا اون اراجیفی که می گن ، واقعیت دارن و اونا ازشون تبعیت می کنند ؟ اصلا آیا  تا بحال اونا دردی تو زندگیشون کشیدن ؟ !

شنیدم دیوید گیلمور ثروتمند ترین آدم فلوریداست ... !

او اون همه پول را از کجا آورد ؟! مگه خودت نمی گی که هر کسی تو زندگیش یه هدفی رو دنبال می کنه ؟ !

آیا هدف اون پول در آوردن و مردم رو احمق فرض کردن مردم نبوده ؟!

آیا اون منو میشناسه در باره ما چی می دونه ؟ اصلا آرزوی مسخره ی تو رو می دونه ؟

 پسر جان آیا اون همون قدر که تو دوستش داری ،دوستت داره ؟!

آیا اصلا تو او بالا می بینه ؟

یا دت باشه تو زندگیت عاشق کسی باش که اون بیشتر از تو عاشقت باشه..

پس نگو که دوستش داری!

تو از من چی میدونی ؟

اگه من هم تو زندگیم تو شعر و دو آهنگ و در نهایت دو کلیپ خفن مثل اون بسازم ، تو و امثال تو عاشقم می شین ؟ آیا تو عاشق من می شی یا کارام .؟

راستی من اون جوری ام که تو کارم خود رو عنوان می کنم؟!

نه ! یه که تو اونو از نزدیک دیدی ، قطئا اون جوری که تا دیروز می شناختیش نبوده ...

چون تو خودش را نمیشناسی ... و فقط شغلش را میبینی و میشناسی ...

پس برو به کنسرتاش تا با پول تو کلی حال کنه و به همون دولتی که می گه ازش متنفره ، مالیات بده !!!!!!!!!!!

آره برو و جیباش رو پر از اسکناس کن ، چون مالیاتها خیلی گران شده اند ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

.

.

.

یهو بلند شدم و دیدم دیگه  ظهر شده  دیگه از خودم بدم اومده بود چون تنها امیدام رو توی یک روز از دست داده بودم ...

واقعا ما اینجا بیخودی از بیکاری میاییم و جنگ های داخلی راه می دازیم و بعضی ها اون ور اقیانوس ها  بیدلیل و ناخواسته وارد بازی شوم ما میشوند ...

کسانی که همشون تا دیروزش یک امیدی داشتند و ...

نا خدا گاه وارد بد بازی ای می شوند ...

...

عصبانی شدم و از خونه رفتم بیرون و سوار ماشین شدم و رفتم واشنگتون دی سی ...

تا به خود اومدم دیدم که همه جام درد می کنه و توی یک سلول زندانی ام ..

بعد دیدم که صدای بابام می یاد ...

پدرم با هزار تا بدبختی منو از اون قبرستون آورد بیرون و یک پاکت بهم داد و گفت برو ...

با پوسخند بازش کردم و فکر کردم که حتما اون دختره نامه داده و به زبون روسی می خواد بهم پُز بده که من الآن ایرانم و این جا خیلی خوش می گذره ... !

تا اومدم بازش کنم ، چون دستم باند پیچی بود و بی حس ، پاکت از دستم افتاد توی شبکه ی فازلاب خیابون ... یهو پدرم منو دید و گفت : چیکار داری می کنی؟ توش بلیط هواپیما و بلیط کنسرت لایو پینک فلوید بود ...

دوباره پوسخندی زدم که برو بابا ، پینک که سالهاست از هم دیگه جدا شده ...تازه تو پولش رو از کجا آوردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پدرم بغض کنان و عصبانی ، ذفریاد زد اون تموم حقوق این ماهم بود لعنتی ، مادرت اصرار کرد تا این سورپرایز رو بهت بدم تا از این حالو اوضات بیای بیرون ...

من که دیگه فهمیدم داره راست می گه در جا پریدم و از حفره ی خیابون رفتم تو و رفتم پیداش کنم ...

دیدم که یه پیرمرد کولی ، اونجا تو این بو گند نشسته و داره برای خودش ساز دهنی میزنه . رفتم و بهش توجهی نکردم و لی اون انگار من و پانی رو می شناخت یا ما رو دیده بود ...

و تمام عقاید منو از حفظ بود ...

بود انگار بلیط کنسرت پینکه که داره مثل آدمای استرس دار می دوه دنبالش ...

بیخیال بیا و پیش من ... بیا من چند روزه که آدم هم ندیدم ...

نا امیدانه و کنجکاو رفتم سمت اون ...

زندگی نامش رو برایم گفت ... خیلی چیزها رو برایم بازگو کرد که شماها لیاقتش رو ندارین !!!!!!!!!!!!

حوصله ی بیانش هم ندارم !!!!!!!!!!!!!!

آری او هم توی یک گروه قدیم انگلیسی بنام سوسکها فعالیت داشته و معتقد بود که هر چیزی ،هر کسی ، هر گروهی ، یک روز نقطه ی شروع و نقطه ی اوج و تا میاد لذتش را ببرد با مخ میاد پایین چون نباید پایین خود را می دید و لذتش را ببرد و ...

و حالا نقطه ی مرگ من این است ...

روزی برای خودم کسی بودم ، روزی خودکاری می خریدم و تا شب تموم میشد  ، چون مشغول امضا دادن به مردم بودم ...

اتفاقا من به یکی از استادانم که در آن زمان خیلی معروف تر بود و نقطه ی مرگش به این زیادی ها نبود ، چون هیچ وقت بر نمی گشت تا ببیند که در حال کجاست تا مغرور و یا حول شود و از همون اول گوشه نشین و اینجا نشین بود و با پوسخند بهم گفت تو هم یک روز میای این جا میشینی ..!

و ثروتت و محبوبیتت روزی بپایان می رسد و فقط این خودت هستی که بدبخت می شوی ، چون اصلا وقت نکردی در اون مدت خودت را عادت دهی و خود را به محیطهای دیگر وقف دهی و این نقطه ضعف توست ...

و غروری در حال تو میبینم که همین وسیله ای برای دخمه نشستنت می شود .. !نقطه پایان و...

آری ! اون راست گفت من همه چیزم را برای همه چیزم از دست دادم و در نهایت در اینجا نشسته ام و کسی را نمشناسم و کسی مرا نمی شناسد ...

تو ای جوان الآن اگرچه عجله داری ولی بدون که روزی در اینجا می شینی و از بیکاری خواهی مُرد... !

من که اشکم در اومده بود !نشستم کنارش و وضعیم را برایش شرح دادم و دید که من کسی نیستم که بخوام سر از اینجا در بیاورم ...!

همین که داشت از کنارش نوشیدنی میریخت دید که اون پاکت من هم شانسی در کنارش افتاده ...

برداشت و گفت ای جوان الآن که آرزوی دیدنش را داری آیا آن روزی که مثل من خواهد شد هم می روری بسرغش تا کمی او ا از تنهایی نجات دهی تا بیشتر در این دنیای پر از اندوهش بیشتر عمر کند ؟؟؟؟؟؟؟

گفتم آره شاید ... آخه من اصلا اونو نمیشناسم ...

نمی دونم که چه تفکری داره ؟

نمی دونم که با این پولی که دارم برایش هدر میکنم ، با این پول چیکار می کند ؟

واقعا آیا منو دوست دارد و خواستار افکارم هست ؟ برای مشکلاتم ارزش قائل می شه ؟

نه ! من که فکر نمی کنم ... من فقط برای اونا وسیله ای هستم مثل کلیپ زندگی خودش :  THE WALL مغز کرمی ها ...!

ازش گرفتم تا بروم و تا اومدم او را ترک کنم گنم : من هم ارزومه اونا رو از نزدیک ببینم ... اونا هم وطنمن ، الونا همکاران قدیمیمن ، اونا ...

من از روی دلسوزی نمی دونم که چی شد ... یهو بهش دادم و اومدم بیرون..

دیگه من نا کام شدم چون دیگه پدرم از این ولخرجیها نمی کنه ...

اصلا اگه  الان برم خونه و بگم که نرفتم ، اونا منو می کشند..!

داشتم عین احمقا خیابونا را متر می کردم تا اینکه یه لیموزین اومد جلوم وایساد و شیشش پایین اومد و مردی خو تیپ و ... گفت آقای مارتین گیتس؟ گفتم بله !گفت می تونم وقتتونو بگیرم ؟ گفتم لابد از طرف پدر پانیه یا از طرف خانئاده ی اون پسره مارکوس !

یا شاید هم خود پینک فلوید اومده دنبالم ؟

نهبابا این که فیلم نیست ؟! و همه چیز اونجوری باشه که توقعش رو داریم ....

پس یعنی کیه ؟

شاید هم ...

خلاصه سوار ماشین یارو شدم و رفتم تو راه یارو با زبون روسی پرسید که زبون مارا بلدی ؟ ما احمق نیستیم و میدونیم که تو و خانواده ات روس هستید و الآن خانئاذده ات به روسیه رفته اند ...

چرا تو نرفتی ؟

ماموریتت چیه ؟ که موندی ؟ پدرت تموم حساباشو بسته و تموم اموالشرو فروخته و رفته ...

نگو که نمیدونی یا اونا خانئاده ات نیستند ...

چون اصلا بهت نمیاد که تو این سن با یه گوله مید این وطن کشته شی ...

چرا الآن آمریکا این ؟

بابات تو میامی چی کار می کرد ؟

راستی نا گفته نماند که وکیل خائنتون همه چیز را به ما ، قبل راز مرگش گفت ...

راستی من توی C.D.A هم آشنا دارم پس برای من نقش بازی نکن قبل از مرگت ...!

دیگه اشک تو چشام جمع شده بود ...

فهمیده بودم که اونا منو با خانواده ی پانی عوضی گرفته اند .. لابد اونا هم ما رو با دیده بودند ...

نمی دونستم و نمی تونستم به اون قشنگی روسی صحبت کنم ...

فقط سرش داد زدم و گفتم زودتر منو بکشید چون اصلا تمایل ندارم زنده بمانم و زندگی کنم ...اون پوسخندی زد و گفت این نقشا برامون تکراریه چون وکیلتون هم همین رول رو بازی کرد...

ما کاری باهات نداریم ، فهمیدیم که تو رو اشتباه دنگرفتیم از این حرفت و از این زبونت که روسی بلد بودی ، فهمیدم که تو رو درست آوردم...

راستش رو بخوای شک داشتم و تو زبون منو فهمیدی و این جملات را گفتی ...

حالا بگذریم ...؛ ما با تو کاری نداریم و فقط می خوایم تو رو با پول خودمون با هر تجهیزاتی که بخوای ، می فرستیمت به کشورت ...

قبوله ... حتی می تونم بهت قول نامزدت هم بدم ...

یا رفیقت .. خوبه ؟!

فقط پسر جان خودت رو برامون لوس نکن و خودت می دونی که همین الآن باید بفرستیمت ، تنها چون سِریه...!

یا می ری و یا به سرنوشت وکیل بابات دچار میشی ...

من با گریه گفتم من اونی ایستم که شما می خواین ...

کارت منو ببینید با فامیلی اونا اشتباه گرفتید ...

تازه این " گیتس" هم فامیلی من نیست و فامیلی اوناست ، چون من اونا رو می شناختم ، گفتم که منم ...

اون گفت : اولا که پسر جان تو فکر می کنی که همین یه فامیلی یا این یه شناسنامه را دارین شماها ؟!!!!!!!

نه پسر جان من احمق نیستم !من قاتلم !یا شاید هم یه پولداری که قصد داره تو رو به مملکتت برسونه ....!!!!!!

من بهش گفتم من مارتین رجپسون هستم ... اونا هم خانواده ی دوست دخترم هستند و الان من دیگه با اونا کاری ندارم ...

اون با پوسخند بهم گفت که داشتم می گفتم دوما: چه عجب که تو با فامیلی حقیقیت لو رفتی ....

آفرین که دیگه قصد دروغ گفتن رو نداری آقا ....

من کم کم فهمیدم که باز اشتباه کردم ...

یه مرد سیاست مدار یا مافیایی یا یه چیزی مثل اینا ، با تشابه اسمی این شرایط پانی اینا رو داراست و اصلا ربطی به پانی اینا نداشته ...

تا فهمیدم ،خونسردیمُ حفظ کردم و رفتم تو حال گرفتن اونا ... اصلا برام مهم نبودکه چه بلایی سرم خواهد اومد .. چون اولا که اصلا برام مردن مهم نبود ، دوما که هرچی میخواستم آینده نگری کنم یا حدس بزنم برعکس پیش میومد ،پس خودم رو زدم به بی خیالی ، چون می دونستم که هر چی بگیم که الآن این اتفاق می افته ، اون اتفاقی خواهد افتاد که اصلا فکرش را هم نمی کردیم ... !!!!!!!!!!!!!

.

.

.

خلاصه ماشین گشت پلیس شانسی آژیر میزنه تا جلوییمونو بگیره ولی راننده ی ما می ترسه و فرار می کنه و اون پلیسه میاد دنبال ما و ...

خوبه نه ؟ ای کاش این جوری می شد ...

ولی نه این جوری نشد ...

من قبول کردم و گفتم باشه میرویم روسیه و از اینجا هیچ چیزی نمی برم و به کسی نمی گویم ...

فقط شرطی گذاشتم ... دقیقا مااز دم سالن کنسرت پینک فلیود رد شدیم و گفتم که اونجا وایسین ومن برم تو ... چون آرزومه ...

چون من فکر می کردم که الآن میگه نه چون تو اون شلوغی منو گم می کنند و ... ، ولی قبول کرد و گفت برات متاسفم که اینقدر دلت خوشه ...

برو و من می خوام یه بار تو زندگیم به یکی اعتماد کنم .. کاری نکن دفعه ی بعدی اون یکی رو بکشم و نذارم حرف بزنه ....

 خلاصه بهم یه لباس شیک دادن و رفتم به مکان آرزوهام ...

آخه بعد از این همه سال اونا باهم متهد شده بودند ...

رفتم و اتفاقا اون آهنگ مورد علاقه ی منو خوندند ...

و آنقدر از خود دور شده بودم که فراموش کردم که الآن خوشیهام به اتمام می رسه و هر لحظه امکانش هست که تو این سن بی دلیل کشته شم ...

.

.

.

فکر می کنید چی شد ؟

بذارین بگم ...

اونا اون فرد اصلی رو پیدا کردند ولی به من نگفتند تا ببینند تا انگیزه ی من این کارم چی بوده ...

برای همین مجبور شده بودند که اونو بکُشند تا قضیه لو نره ...

من هم باید می کشتند چون من قیافشون رو دیده بودم ...

ولی یادتون نره که من سابقه ی سیاسی داشتم و همین یک روز هم نمیشه که از زندان آزاد شدم ...

و این موقعیت خوبی برام بود از هر لحاظ ...

از خود بی خود شدم با شنیدن اون آهنگها ...

رفتم با راجر و دیوید عکس گرفتم ...

بعد فریاد زدم و حمله کردم به ماشین اون خرابکارا ...

اونجا هم شلوغ شده بود ... همه ریختند سر اون روسا و اونا به قصد کُش زدیم و ...

باز لحظات از دستم در رفتند و نفهمیدم چی شد ...

تا چشمم رو باز کردم ، دیدم که کنار خواهرم در خونمون خوابیدم ...

خواب ندیدم چون همه جام درد می کرد و تموم عکسها را روی میز کنار تخت خواهرم انداخته بودم ...

اونا بهم یه گردن بند هم داده بودند و گردنم بود ...

.

.

.

همه چیز رو فراموش کردم چون دیگه 2 سال گذشته بود ومن دیگه شده بودم یه مرد ...

اتاقم رو عکسهای پانی و پینک فرا گرفته بودند ...

رفتم و تو یه شرکت مشغول بکار شدم ...

تا اینکه آوازه ی جنگ آمریکا با ایران شروع شد...

همه ی کارمندا تظاهرات می کردند که ما جنگ نمی کنیم و...

من هم چون کارمند دولت بودم اگه صدام در می یومد همونجا اخراج می شدم و...

برای همین خیلی ها از بالاهام اخراج شدند و من جاشونو می گرفتم و...

فقط در جوانی یه سابقه داشتم که اون هم تو اون اوضاع و احوال زیاد مهم نبود و... شرکت می خوابید ...

تا اینکه از ارتش همه ی شهرها اعلامیه زدند که  ارتش امریکا ،سرباز می خواهد ...

اونا همه جور امکانات بهمون می دادند !، چه فایده که امکان داشت که زنده برگردیم ،یا نه؟!؛

  من خودم رو درگیر این مسخره بازیها نمیکردم ،چون کارم رو دوست داشتم...

و حرف هیچ کس رو گوش نمی دادم...

تو این روزای خوب کاریم ، یه روز تلفنی از ایران بهم شد ، بله پای خط پانی بود ...

من یهو تموم زیر پام خالی شد ...

بقیش رو نمیگم چون داستان گریه دار می شه ...

آری من حرفاش رو فراموش کردم و به زندگیم ادامه دادم ...

یک روز فرمانده ی یک ارتش اومد تو شرکت و خود شخصا می اومد و پرزنت می کرد ...

و چون اوضاع اقتصادی مملکت رو به کاهش بود ما رو فرستادند به یک شهر دیگه ...

توی هواپیما بودم به سمت شهر دیگه در جنوب غرب امریکا که هوا پیما خراب شد و در حال سقوط ...!

آری من سالم از اون فاجعه بیرون اومدم و شانسی توی جنازه هایی که از لاشه ی هواپیما می کشیدند بیرون ،جسد راننده ی اون روسها رو دیدم ...

تنم یهو لرزید ...!

من فورا به سازمان رفتم و خواستم تا مرا به جای دیگر انتقال دهند ..

در راه ،این بار با مترو رفتم ... اون پیرمرد رو که در آن روز با لباسی ژنده و ساز دهنی میزد ، را دیدم که خیلی سِنتیمنتال نشسته و گویی که رئیس بورس کل آمریکا باشد ! نشسته بود و رفتم سراغش و بهش گفتم منو میشناسید جناب ؟ فکر میکردم که الآن خود رو میزنه به اون راه و میگه نه و یا اصلا اون روز اصلا کسی را من رصد نکردم و خواب بوده ...

ولی گفت سلام و منو شناخت و گفت می بینم که تو نقطه ی اوج زندگیت هستی ... مواظب خودت و تصمیمات باش که اگه قدری غافل شی زندگیت دگر گون میشه ...

من با سر حرفش رو تایید کردم و پرسیدم که چرا یهو تریپش عوض شده ؟

گفت زندگی هیچ وقت به آدما نمی گه چه بلایی سرشان می آید ...

من بعد از رسیدن به دیوید ، سهامی را ازشون گرفتم که از انگلستان آورده بود و مال کارخانه ی پدرم بود و سهم ارث من بود و اون آورده بود و می دونست که مرا در آمریکا پیدا می کند و ...

و من همه ی اینا رو الآن از تو دارم ...

یهو کارت خود رو بهم داد و بهم گفت بیا حتما اوضاع کشور یه خورده بهتر شد ،حتما بهم یه سر بزن ...

تو رو من جز شریکانم و وارث خود خواندم ...

من که بعد از خودم کسی رو ندارم ...

فرزندی ! همسری ! دوستی ! و... و نمی خوام که بعد از من ثروتم برسه دست دولت ...!

من هم خوشحال شدم و....

به مقصد رسیدیم و از هم جدا شدیم و رفتیم پی کار زندگیمون ...

مثل همه ی آدمایی که از آسمون اگه نگاه کنیم : چند نقطه ای هستند که مثل مولکول بیخودی در حال حرکتند و تولید مثل ... ((درست مثل باکتری ))

ما در روز خیلی ها را می بینیم در اطرافمون ولی با هم نوعمون نه صحبتی ، نه سلامی و نه !

شاید مثل الآن من زندگیتون دگرگون بشه ....!!!!!!!!!!!!!!

پس ببین که در روز ما چقدر از موقعیتهای خوب زندگیمونو از دست می دادیم و می دیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!

آری هی به هم تنه می زنیم و از کنار هم با بی اعتنایی رد می شوییم...

آری اینجا آمریکاست ....

آری اینجا زمین است ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

.

.

.

 بالاخره هوایی شدم و کارم رو از دست دادم ...

و رفتم دنبال اون پیرمرده ...

حتی من اسمش هم بلد نیستم ...

خلاصه بعد از چند ماه بیکاری و الافی ، فهمیدم که اون مُرده و تموم اموالش رو دولت ضبط کرده چون وصیتی نکرده و فقط اون روز بیانی گفته بود ...

با افسردگی می رم سر قبرش ...

و بعد می رم سمت خونم ... و به مادر مریضم سر بزنم ...

توی راه خیلی محکم به یکی تنه می زنم و خودم رو می زنم به اون راه و به راهم ادامه می دهم ...

رسیدم به خونه ، دیدم که مادرم وخواهرم در حال عزاداری اند ...

گویی اون سازمان قبلی ام را بمب می گذارند و همه ی کارمند های اون جا می میرند و خانوادم فکر کردند که من هم جز آنهام و... و تا پدرم می فهمد ، سکته می کنه و میمیره ...!!!!!!!!!!

من دیگه نون آور خونه وادم هم شدم ... !!!!!!!!!!!!!!!!

من آیا می تونم از پس خودم بر بیام ؟ چه برسه به دو نفر دیگه ..!

اصلا من چرا نمی میرم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!!!

عین احمقا تو خیابونای خلوت و سرد ، قدم می زدم ..

تا اینکه یه ماشین اومد و جلوم وایساد ، کارتم رو دید که سابقه ی خرابکاری دارم ، منو بردند به ادارشون ...

هم گفتند شما از اون جا اخراج شده اید و بعد می روید و در اونجا بمب می زارین و... شما به جرم خرابکاری بازداشتید .... !!!!!!

من مثل the wall مثل اون آهنگ hello hello اصلا نمی شنیدم که چی می گن و فقط می خندیدم ...

اونا می گفتتند آیا شما خود را زده اید به دیوانگی تا از جرمتون فرار کنیدو...

دیگه نمی شنیدم چی میگن و فقط بهش خیره شده بودم ...

یهو دیوونه شدم و با مشت زدم تو صورت یارو و دیگه نفهمیدم چی شد ...

منو بردند دادگاه ، هنوز شروع نشده گفتم ببینم بیخودی کاغذاتونو تو این وعض مملکت حروم نکنید ، ببینم لیست گروه اعزامیتو که پر نشده ؟؟

من هم می خوام داوطلب بشم ... از اون افسره هم معذرت خواهی کنید و بگین منو حلال کنه و اگهخ از جنگ برگشتم تموم جوائزی که به من می دهید را به او تقدیم می کنم ...!!!!!!!!!!!!!!

آری راهی ایران شدیم ... برنامه از این قرار بود که 3 گروه بودیم و 3 اردوگاه نظامی که از غرب و شرق و جنوب حمله می کردیم ...

من تو لیست شرق بودم یعنی توی اردوگاه افغانستان...

انگلیسیها با ناو هاشون از جنوب و هم تیمیامون هم از غرب (عراق) حمله ور شدیم ...

تازه اگه روسیه هم مشارکت می کرد با ما ، او هم از شمال حمله میکرد که خودش رو کشیده بود کنار ...

من بی دلیل و بی هدف ایرانی ها رو می کشتم ...

تموم عقده های این چند سالم رو روی اون بدبختها پیاده می کردم ...

خیلی ناجور حتی اسیرهامون هم من ، می کشتم ...

فقط سپرده بودم که سرچ کنند خانواده ی پانی ایران هستند یا نه ؟!

ما هی شبیخون می زدیم و با موشک هامون، ایرون رو ویرون کردیم و زمینی هم حمله می کردیم ...

ما دستور داشتیم که کسانی که با این مشخصه که در دست داشتیم را بد فرم بکشیم...

که متاسفانه یدونه از اونا به پست من نخورد ...

یادش بخیر یه دختره بود تقریبا همسن و سالهای خواهر من تقریبا 12 ساله بود که خوابیده بود تو اتاقش ،که ما یهو با گاز حمله کردیم مادرش رو با توپ بچه پُکوندند... من به بچه ها گفتند بچه ها وایستید بینیم این بچه ننش رو پیدا می کنه ؟!

دختر بیگناه چیک چیک اشک می ریخت و تیکه های مادرش رو نگاه می کرد ،اتاق رو خون گرفته بود ... .و اون شوکه شده بود ، از پشت یه خشابم رو روش خالی کردم ...

چه حالی بهم داد !!!!!!!!!!!

یا یه خانواده تو ماشینشون گیر کرده بودند ، ماشین باک سوراخ شده بود ، یکی از سرژوخه ها می خواست اونا خلاص کنه ولی من نذاشتم و ماشین آتیش گرفت و همه جیق می زدند و درخواست کمک می کردند ... داشتند جزقاله می شدند...

دو سه تا از افسران مکزیکی ، به یه دختره تجاوز کردند ، کهمن دیگه از خودم بدم اومد ... رفتم هر سه تا شونو کشتم ...

و فرار کردم ...

آره به قول مافوقمون اگه نکشیم ،کشته می شیم ...! آخرش من نفهمیدم که اون زبون بسته ها مثلا می خواستند با چی ما رو بکُشند؟!

ولی من می زدمشون و بهشون رحم نمی کردم ....

.

.

.

آره ، آدم کثیفی شده بودم ...

هممون اینجوری بودیم ...

به زور اومده بودیم تو این خراب شده ...

ما الکی برای کسانی که ازشون متنفر بودیم باید می جنگیدیم !!!

بعد خودشون تو کاخ خودشون نشسته بودند و به عیش و نوششون ادامه می دادند... به قول اون پیرمرده ،اصلا برای اونا مهم هست که من الآن بمیرم یا نه !!!!!!!!!!!

چیکارکنم ؟ راهی جز کشتن این بی گناها نیست

من در اصل یار این مردم بودم و با اون کاخ نشینه دشمن !

هرچند که این مردم هم موافق با جنگ نیستند و مجبورند بجنگند و وارد بازی ای شده اند که اون بالایی ها برنامه ریزی کرده بودند و خودشون فرار کرده بودند...

آره ... آه که یکی از اونا ببینم ... میدونم چیجوری بزنمشون ....!!!!!!!!

مثل اینکه جنگ داشت تموم میشد و یا تموم هم گروهیام زخمی شده بودند که ما قرار بود برگردیم ....

آخرین ماموریتم با همراه 14 نفر بود که می خواستیم به یه خونه حمله کنیم که 2 نفر ساکن داشت که گویا مسلح بودند ...

گویا یه پسر بود هم سنای خودم ... تو اتاقش نشسته بود و داشت آهنگ گوش می داد ...

جالب اینه که داشت آهنگ گروه مورد علاقه ام را گوش می داد ...

آفرین به ایرانیها ،ایناهم  گروه های ما را گوش می دهند ...

دو، سه تا اشک آور به اتاق مجاورش انداختیم تا اونجا فرار نکنه ...

ما حمله کردیم اون بلند شد و یه کُلت دستش بود و داشت به سمت مهمان خانه پناه می برد که از 5 جهت هممون زدیمش ....

{{شرح موضوع : دو نفر از درب ورودی به خانهحمله ور می شوند و مادر را می کشند ، دو نفر از پنجره می روند تو اتاق خواب پدر و مادرش ، دو نفر از پنجره ی آشپزخانه ... ما هم از پشت از پنجره ی اتاقش حمله می کنیم ... دوتا از انباری و دیگری هم از اتاق مجاورش ...

هدف در وسط به سمت درب خروجی و آشپزخانه و اتاق مهمان خانه می رود و تا از کنار اتاق خواب پدر و مادر، رد می شود با تیر می زننش ... همونجا رو پله ها می ایستدو همه از همه جناح می زننش ... فکر کنم بیشتر از 100 گوله بهش اصابت کرد ... !}}

سر ِ اون نمی دونم که چرا اینقدر ناراحت شده بودم ... !

توی اتاقش قدم زدم یه چیزه خیلی باور نکردنی دیدم ...

دور تا دور اتاقش رو عکسای پینک فرا گرفته بود ...

آری گویا او هم از طرفدارانش بوده ... هم گروهی من ...

هم فکر من .... یه عکس دخت هم در گوشه ای از اتاقش بود که اسمش هم تقریبا شبیه اسم پانی ِ من بود ... چهرش هم کُپِ اون بود ... اونجا به اینگلیسی ،غلط غلوط نوشته بود تنها آرزوی من دیدن توست دیوید گیل مور ، هرچند آنقدر فاصله ها زیادند که دیدنت را محال می کند ... پس من عکست را بر قلبم غنیمت می شمارم و این بهترین توست !، چون من  اون جور که دوست دارم ،تو رو در ذهنم  می سازم تا هیچ وقت از تو دلگیر نشوم  !!!!!!!!!!!!!!

آیا واقعا تو همینی که هستی ؟؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟

امیدوارم که این چنین باشی .....

بعد عکس خودم رو روی وال پیپرش دیدم ... آخ ! اون همون ایرانیست ... من اینو میشناسم .... !!!!!!!!!!!!!

این همون دوست ایرانیمه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اون اینجا چیکار می کنه .....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

آخ !

او هم مثل من عشقی داشته ، امیدی داشته ، اهدافی داشته ، بعد به دست بهترین دوستش کشته شه !!!!!!!!!!!!

آیا اون یه روز اینو پیش بینی نکرده بود ؟!؟!؟!؟!؟!؟!

و به من فحش نداده بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

آخ ! اونروز پانی بهم گفته بود که پسری را می شناسم که تو را می شناسد و عاشق توست و برات نگران ... !!!!!!!!!!!

اون پسره بهم خیلی حال داد و نگذاشت تا مارک منو اذیت کنه ...

آخ ! خدا چرا من ؟چرا این ؟ آه ...............

این هم سرنوشتی که هیچ وقت فکرش هم نمی کردم !!!!!!!!

با گریه رفتم سمت جسدش تاببینم تا زندست یا نه ؟

اون ضد گلوله تنش بود ولی موثر نبود ...

این کُلت نبود و فقط یک فندک بود ....

داشته میرفته تا برای مادرش شومینه را روشن کنه و از بودن ما خبر نداشته .....

من دیگه نتونستم جلومو بگیرم و اشکام دراومد ...

بغلش کردم ...

می خواستم زنده ببینمش ...

یهو کامپیوتر آهنگ Hello Hello  پینک را play  کرد ...

من .

.

.

.

اون و خانوادش رو با مراسمی بزرگ ،خاک سپاری کردیم ...

چقدر با مافوق هایم سر صلیب نذاشتنش دعوام شد ....

آخه اون مسلمون بود و...

می خواستم حداقل برای دینش و همون اامیدهای درونیش ،احترام بگذارم ...

فرداش فهمیدم که پانی ِمن هم مُرده ...توی کویت ...

آدرس دوست دختر بهترین کس زندگیم ُ  ،پیدا کردم تاحداقل تو رو از دست ندهم و نمی خواستم بفهمی که من قاتل نامزدت هستم پانیذ.!!!!!!!!!!!!!!!

مرا ببخش...............

من تو رو می برم یه جای دور تا همه چیزرا فراموش کنی ...

نه ایران، نه خاور میانه، نه آمریکا ، نه انگلیس  و نه روسیه ...

بریم اروپا ...

آری قبرس پیش خواهرت در کشوری آرام و بی جنگ ...

این بود زندگینامه ی من ... بنا بر اصرارت...

حالا بیا بریم من یه بدهی به همه ی ارواح دارم ...

راستی اسمش چی بود؟" رامتین".

 

 

 

 مارتین  گیلمور و راجرواترز را به ایران بر سر مزار رامتین آورد و کنسرتی زنده برگزار شد .... و اون از قضیه ی سهام کارخونه ی آقای مکارتی با خبر بودند ... وصیت نامه را ارائه دادند و مارتین و پانیذ ،دوست دختر رامتین ، تا سالها با هم ثروتمند زیستند ...

 

 

    For ever and ever!!!

 

 

 

 

 

 

                                                                         



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» چند قطعه’ ادبی از رام . شاد
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 - 17:22 - نویسنده : رامتین

با تو هستم هر جا هستم

حتی اگه تو بر ی زِ ِ دستم

اگه باشم یا نباشم

تو را که من می پرستم

با تو هستم به اوج پروا

بین ما بود همیشه یک راه

راه بین عاشق و معشوق

راز خواستن ، راز پرواز

تویی امروز ، تویی فردا

تویی هر روز، به وزن ما

تویی در من ،حضور من

تویی ذره، آهِ این تن

در این دنیا تو رو دیدم

تو رو دیدم پرستیدم

بِچرخیدم به دور تو

از این عالم نترسیدم

 

   For My LOVEs  PANY

...ادامه مطلب

لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» اشعار رام . شاد
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 - 11:42 - نویسنده : رامتین

    تنها و بی کَس                                               اُفتادم کُنج قفس

   من توی این شهر غریبم                                   یه عمر باید بمونم

   توی این شهر اَلکی                                        عادت کردم به بی کسی

   بیگانه ام تو این شهر                                       نمی دونم از این شهر

   بخاطرِ کارِ زندگی                                          اُفتادم تو چاهِ زندگی

   در اینجا زندگی ندارم                                      به اینجا تعلقی ندارم

   در اینجا معشوقی ندارم                                    در اینجا حتی جون ندارم

   به پروازی فکر می کنم                                   به آینده فکر می کنم

   به فکر خلاصی از اینجام                                ولی نمیتونم ، نمیتونم

  کاشکی بجای اشکام                                       بالی داشتم به دستام

  می پریدم ازاینجا                                           می رفتم ازاینجا

  برای کسی مهم نیست                                      که بپرم ازاینجا

  چون من تنها مونده ام                                    تنها و بی کس، میمونم

  کاشکی بجای خنده هام                                   دوستی داشتم به همرام

  با اون خیلی دوست می شدم                            از اینجا دور، می شدم

 عادت کردم به خندیدن                                   یه خنده ی بی اهمیت

 خنده ای که کسی رو شاد ، نمیکنه                   چون همه شادن تو زندگی

 کاش از اول می دونستم                                  که اینجایی ها با من بدهستند

 من اونا رو می خندونم                                  تا با اونا یکی بشم

 من لیاقتی ندارم،که اینجا بمونم                 چون اونا هم نداشتن، نمی خوان اینجا بمونم

 حرفِ دلم تموم شُدِش                                 فِکر می کنم که تموم شدش

  می دونم که کسی به حرف دلم گوش نداد    برام اهمیتی نداره چون با اون نمی کنم پرواز

  من پرواز کردم تو دلم                                   خوشحال بودم تو دلم

  ولی فهمیدم ، که من                                     هر جا برم همین طوریست

  پس خدا بال نمی خوام                                    من فقط تو رو می خوام

  تو رو میخوام خلاصم کُنی                              خلاصم کُنی و حلالم کُنی

  نمیدونی قفس چه شکلیه                                  نمی دونی هوس چه شکلیه

 فقط ما اینو میدونیم                                        که فقط باید زنده بمونیم

  زنده بمونیمُ درد بکِشیم                                    از زندگی کمَ نیاریم

  کم نیاریم از زندگی                                         کم نیاریم  تو زندگی

 تو زمونه کسی فکر، نمیکنه                              فقط به پول فکر، می کنه.

 

                                                                              

 

                                                                                                   رام شاد

 

 



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» اشعار رام . شاد
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 - 11:28 - نویسنده : رامتین

 زندگی با من این چنین کرد

                                                  مرا همچون درختی بی برگ کرد

 زندگی برام نا مفهوم ِ

                                                     در چنین دورانی نتوانم بمانم

 زندگی برام وعده ای بود

                                                       ولی چه کنم که دیگر نیست

 زندگی برام مرده و

                                                            من هم میمیرم

  زندگی برام رویاست

                                                            یه رویای رویا

 زندگی این چنین کرد

                                                           منو بی روح کرد

 

 

     زندگی یه راز،یه رازبی انتها                     

                                                         زندگی یه ارث ، یه ارث پر ادعا

 

  زندگی یه خونه ست ، یه خونهء بی سقف

 

                                                       زندگی یه عشقِ ،  یه عشق بی ریاست

 

  زندگی یه رویاست ، یه رویای بی انتهاست

 

                                                     زندگی بی فایده ست ، اندکی بی قاعده ست

 

  زندگی فاجعه ست ،یه چیزبی قاعده ست

 

                                                          زندگی یه دنیاست، یه دنیای خیاله

 

  زندگی یه رود، یه رود دروغه

 

                                                             زندگی تفنگه ، با آدما می جَنگه

 

  زندگی ضعیفه، خیلی زود می میره 

         

                                                               زندگی چو ماره ، یه مار بوآ اِ

 

   من دارم حسرتی ، یه حسرت پر وسعتی

 

                                                              این حسرتم خیاله، یه خیال ِ  محال ِ

   افسوس در ابن زندگی ، زندگی می کنم ، زندگی   

 



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» كپی رایت
Home - Contact Us - Creative Design Center - top -

Powered by BLOGFA.COM
Copyright ©2006 - 2007 , RamtiN